تبليغاتX
مقصود صالحی - سفرنامه ی فرانسه4

مقصود صالحی

 

                                                             و اما درباب تئاتر۱

 

از علی راضی می خواهم چند تئاتر خوب روی صحنه را به ما معرفی کند. راضی آدم آدم است را در ئاتر شهر پاریس ، که ظاهرن تئاتر بورژوا مسلکی است و در مرکز پاریس قرار دارد ، دیده است و می گوید چندان اجرای خوبی نبوده و خیلی به کلام متکی است . پیسنهاد دیگری ندارد اول فکر می کنم چون چندان اهل تئاتر دیدن نیست اما بعد می فهمم که در هر شب 2500 تئاتر در پاریس روی صحنه است و او حق داشته نتواند کاری را توصیه کند .

چند روز بعد با امید آشنا می شوم . پسر جوانی که در پاریس ، در سن دنی ، تئاتر می خواند . امید می گوید اجرای جدید منوشکین را در تئاتر دو سولی دیده است و اگر اجرا هنوز برقرار باشد می تواند ما را به آنجا ببرد . قرار می گذاریم روزی که می خواهیم سراغ آرابال برویم ، به دیدن کار منوشکین هم برویم . می رویم سراغ آرابال . آدرس آرابال را از آقای که رابط جشنواره و آرابال بود ، گرفته ایم . امید آدرس را روی اینتر نت پیدا کرده و می گوید این آدرس روی اینتر نت ، آدرس یک کالباس و سوسیس فروشی است . دنبال امید می رویم . توی خیابان درازی می افتیم . نمی دانیم پلاکی  که در آدرس داریم کجای این خیابان می شود . کلی توی خیابان دراز پیاده می رویم تا به پلاک می رسیم ، بله ، پلاکی که سارا از آدرس ارسالی یادش مانده بود ، پلاک یک کالباس فروشی است . پلاک روبرویی که طبعن یک شماره بالاتر است ، آپارتمان چند طبقه ای است که در آهنی و شیشه ای کرم رنگ دارد . از شیشه ها سرسرای کوچک آن طرف در معلوم است . به شهادت زنگها ساختمان سه طبقه و دو واحدی است . روی یکی از زنگها با حروف سیاه رنگ تایپی نوشته شده : آرابال . معلوم می شود سارا دوازده و سیزده را قاطی کرده . زنگ می زنیم . خانم منشی آرابال جواب می دهد . امید پای زنگ به فرانسه چیزهایی می گوید . خانم هم جوابهایی می دهد . معلوم می شود آرابال در دفترش نیست و همین چند دقیقه پیش بیرون رفته ، خانم هم با توجه به قرار قبلی که ما با او داشتیم و از ایران آمدیم و راهمان دور است ، راضی نمی شود در را باز کند یا با ما بیشتر صحبت کند و خبر دقیق تری بدهد . آیفون را قطع می کند و ملاقات ما با آرابال در همینجا خاتمه پیدا می کند . دست از پا دراز تر گروه چهار نفره مان راهی برنامه ی بعدی می شود. توی مترو می رویم . باید مسیر زیادی را برویم و خط عوض کنیم تا به کارتوشری ، جایی خارج شهر که منوشکین و گروهش سالهاست ساکن آنجا هستند ، برسیم .

کارتو شری کجاست ؟ کارتوشری یک کارخانه ی اسلحه سازی در جنوب شرقی پاریس ، در جایی خارج از شهر که به جنگلهای ون سن معروف است ، بود . در 1970 انجمن شهر پاریس این ملک را در اختیار گروه تئاتر خورشید ، که از 1964 فعالیتش را آغاز کرده بود ، می گذارد .

من و دوستان به انتهای خط یک مترو ، یعنی قصر وینسنس می رسیم . در آنجا ایستگاه اتوبوسی است که اتوبوسهای نقاط مختلف در آنجا توقف می کنند . یکی از خطوط نارنجی رنگ ( 6 یا 12) ما را به سمت کارتوشری می برد . سوار اتوبوس می شویم و همینطور گرم صحبت هستیم که اتوبوس کارتوشری را رد می کند . ایستگاه بعدی پیاده می شویم و برمی گردیم به کارتوشری . مزرعه ای در میان جنگل که در بزرگ سفید رنگی دارد . بالای در ، نوشته ی آبی رنگی است Cartoucherie. از در که وارد می شویم ، سمت راست یک اصطبل بزرگ است و کنارش محوطه ی مانژ مانندی که برای قدم زدن اسبها است . این دو محوطه با حصاری چوبی از راه اصلی که به یک چمنزار می رسد جدا می شود . کمی جلوتر ، بعد از عبور از یک پیچ کوچک ، سالن های تئاتر شروع می شود . اولین تئاتر که ساختمانش کمی با دیگر تئاترهای مجموعه متفاوت ، و البته عادی تر است ،لوشودرون LE CHAUDRON نام دارد . جلوی تئاتر ، تابلوی اعلاناتی است که بروشور برنامه ی ورک شاپهای فصل تئاتر روی آن نصب شده ، بیشتر این برنامه ها آموزشهای تئاتری به شیوه ی تئاتر هند ( بخصوص کاتاکالی ) و تئاتر شرق دور است . بعد از این تئاتر ، چهار ، پنج سوله ی انبار کنار هم ، در یک ردیف قرار دارند . اولی تئاتر آکواریوم
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 0:7  توسط مقصود صالحی  |