تبليغاتX
مقصود صالحی

مقصود صالحی

مرثیه ی از دست رفته           

 

در سوگ از دست رفته اي  مي خوانيم :

او از میان ما رفت اما وقتي مرد آرامش داشت . همه ي عمر به خودش فکرکرده بود . هزار سئوال پيچ در پيچ درباره ي  درونيات اش را هزاربار پبيش کشيده بود و هزار پاسخ متفاوت به آنها داده بود .  خودش با  آن بيان ازدست رفته اش جايي نوشته :  " جوان  که بودم به بهانه خودشناسي و آگاهي از درون و چنين مزخرفاتي هي انگشت به حلق خودم مي زدم و ساعتها گوشه عزلت محتويات درونم را پس وپيش مي کردم . نمي دانستم  که همه اين خيالبافي ها ي شيرين مثل پيچيدن چسب نواري دور گلوله وسط اش بود ، لايه لايه چسب ها را روي هم مي پيچي و مي پيچي و حواست نيست اگر يک وقت بخواهي دوباره بازش کني به اين راحتي ها سرش را پيدا نمي کني "

تمام عمر درتلاطم بود . بجز اين اواخر که اگرچه وضع جسمي خوبي نداشت ، در درون آدم آرامي شده بود . در باقي عمر احساس يک آدم ازدست رفته را داشت : اواخر دبستان فکر مي کرد يک " کودکي از دست رفته " است شايد چون کودکي را شادي و شيطنتي مي دانست که در اطرافيانش مي ديد و خاطراتي از حالات مشابهي در خودش را به ياد مي آورد . اين حس تا دوره راهنمائي او تداوم داشت . در دبيرستان تصور مي کرد ازدست رفتن موفقيتها و درس نخواندن هايش در آينده  از او  يک ازدست رفته اجتماعي خواهد ساخت . چند سال بعد که به دانشگاه رفت و درس نخواندن برايش عادي تر شد ،  خودآگاه يا نا خودآگاه ، اين احساسش ازبين رفت . در اين سالها  روابط بي در و پيکرش با دخترها ، که معمولا هم سر بزنگاه قطع مي شد‌،  باعث شد  فکر کند که يک از دست رفته جنسي است . بعدها که مرد متاهلي شد و امين پسرهاي جوان فاميل بود ، فهميد که همه چنين حسّي دارند . در جريان اين مشاوره ها ، او بيشتر به ياد عشق هاي جواني خودش مي افتاد و خودش را يک از دست رفته عشقي مي ديد که البتّه خودش تصور مي کرد دليل آن همين تاهل است در جايي از يادداشت هايش مي خوانيم :

" تاهل ، تاهل ، اين مايع لزج لعنتي که تا مي خواهي تکان بخوري به پر و پايت مي چسبد [ حالا که اين تکه ها را از ميان هزاران صفحه يادداشت هايش  مرور مي کنم مي بينم چقدر به چسب علاقه دارد]  "

با همه اين احوال ازدواجش تا آخر عمر پايدار بود . فکر مي کنم به اين خاطر که چهار پنج سال بعد از ازدواجش ديگر به عشق هاي از دست رفته فکر نمي کرد . بيشتر توجهش به اين مسئله بود که چرا يک نويسنده ي از دست رفته است . به نظرم می آید بخش عمده اي از يادداشت هايش را در اين دوران نوشته است . اما متاّسفانه بسياري از يادداشت ها تاريخ ندارند و بسياري هم پيداست که تاريخ داشته اند اما تاريخشان يا ازبين رفته  يا خودش آنها را ازبين برده است . در سه سال گذشته که آخرين سالهاي زندگي اوست ، تصميم مي گيرد که دست از فکر کردن بردارد و عمل کند . يادداشتي نمي نويسد آنچه هم که من در اينجا نقل مي کنم از ميان گفته هاي پراکنده و پريشان همسرش است.  يک روز عصر همسرش از خواب بعد از ظهر بيدار مي شود و مي بيند او در خانه نيست . فکر مي کند که مثل عصرهاي ديگر رفته قدم بزند . اما صدايش را از توي کوچه مي شنود . با بچه ها دعوا مي کرده که چرا به او پاس نمي دهند . ظاهرا مدتها به جاي قدم زدن عصرانه مي رفته توي کوچه و بازي بچه ها را تماشا مي کرده . آخر سر انقدر توپ جمع کن  مي شود و انقدر به بچه ها اصرا مي کند تا  دروازه بان مي شود . اول از اينکه به او پاس نمي رسد شکايت مي کند تا اينکه بچه هاي تيم  مقابل ، با تباني تيم خودش ،  به بازي کردن او اعتراض کرده اند و بچه ها  ، ظاهرا به اجبار ،  او را از تيم بيرون کنند . از آنموقع قهر کرده و به خانه آمده ، ديگرهم از خانه خارج نشده است . بعدتر شروع کرده به بهانه گرفتن عين بچه ها نق مي زده ، زبان نفهم شده بوده و زنش جرات نمي کرده در خانه تنهايش بگذارد . کم کم رفتارهاي جسمي اش هم مثل بچه ها  مي شود ، موهاي سرش جوري از همه طرف  مي ريزد که نه مو دار بوده  و نه کچل . ( متاسفانه خود من در اين دوران نديده بودمش ) حتي زنش مي گفت ماههاي آخر مي ترسيده دستي به سرش بکشد ، پوست سرش مثل سر بچه ها منعطف و شل و ول شده . غذاهاي بزرگتر ها را هضم نمي کرده هروقت هم که سوپ يا پوره اي جلويش مي گذاشتند ، ناغافل دستش را محکم مي کوبيده وسط بشقاب غذا و سوپ به همه جاي اتاق و صورتش مي پاشيده . بعد از غذا کمي استفراغ رقيق مي کرده ، زنش مي گفت ما متوجه استفراغش نمي شديم . مي ديديم دستها و گوشه يقه روبدوشامبرش کثيف است مي فهميديم که پنير کرده  هرشب چندين بار از خواب بيدار مي شده و مي زده زير گريه ، گريه هاي آرامي که يکهو به عربده بلندي ختم مي شده . زنش مي گفت هميشه مي ترسيدم وسط اين گريه ها بميرد چون عين بچه ها و سط داد و بيداد نفس کم مي آورد و سياه مي شد .

 تصور مي کنم همسرش از بازگفتن بسياري جزئيات شرم داشت چون حرفي از شير خوردن هايش يا سيستم دفع يا رفع نيازهاي جنسي اش نزد . البته اگر اوهم چيزي مي گفت به صلاح نبود که آن را براي همه مطرح کنم . تصور نمي کنم چندان هم اهميتي داشته باشد به نظرم  مهم ترين  مسئله  همان جمله اي است که در ابتداي اين متن نوشتم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 11:38  توسط مقصود صالحی  |