بهت و لرزه 2
خوب . کجا بودیم ؟ روز اول بود . ما اولین و آخرین ناهار در موریس راول را خوردیم . برای روزهای دیگر ژتون ناهار نداشتیم و هر روز ناهار را در جایی خوردیم . بعد از ناهار بچه ها تقسیم شدند . دکتر سرسنگی اصرار داشت که بچه های هنرهای زیبا در هتل و در کنار خودش اقامت داشته باشند و بچه هایی که دانشجو نبودند یا دانشجوی جاهای دیگر بودند به خانه های دوستان فابریس بروند . این شیوه ی اقامت عینن در تهران هم اتفاق افتاد . فابریس ، قژن ، بتسا و اکتاویو( آخیییی ) در اقامتگاه دانشگاه بودند . ژان لوک و دوست کامبوجی / فرانسوی اش ، سوان ، که برای تهیه ی مستند از این پروژه به تهران آمده بودند هم ، خانه ی علی و گلناز بودند . به هر حال آدمها در جاهای مختلفی که احتمالن بعدن با آنها بیشتر آشنا می شویم تقسیم شدند . من و مهران هم در موریس راول هم اتاق شدیم . دو پسراصفهانی و یک کشور. چمدانها را از اتاق کنفرانسی که به جای انبار از آن استفاده کردیم ، بیرون آوردیم و به اتاقها بردیم . آسانسور راول خیلی از لابی اصلی یا سالن غذاخوری دور بود و در چند باری که اتاقها را عوض کردیم ، این قضیه بیچاره مان کرد . آسانسور بزرگتر در طبقات فرد می ایستاد و آسانسور کوچکتر در طبقات زوج . توی آسانسورها مقررات مرکزو ساعات سرو غذا به قابی روی دیوار نصب شده بود . قاب آلومینیومی در واقع چهار چوبی بود که به دیوار چسبیده بود و چهار طرفش باز می شد طوری که می توانستی کاغذی را از توی قاب برداری و کاغذ دیگری را به جایش بگذاری . در های اتاقها با کارتهای پلاستیکی طوسی رنگ باز می شد . یک طرف کارتها شماره ی اتاق به رنگ قرمز نوشته شده بود و طرف دیگر مثل کلید سئوالات تستی بود . باید کارت را تا بیخ نیمه ی تستی اش در شیار قفل فرو می کردی تا دستگیره ی دراز آلومینیومی می چرخید و در باز می شد . در انتهای راهروهای تنگی که دو طرفشان اتاقها قرار داشت ، دری بود که به پله ی اضطراری باز می شد . وسط هر راهرو پاگرد اتاق مانندی بود که در آسانسورها و پله های عادی ساختمان در آنجا باز می شد . در فلزی آسانسورها بافتی مثل چرم داشت و در های بزرگی که به پله های عادی ساختمان باز می شد خاکستری رنگ بود . در اتاق ما که تیپیک اتاقهای دو تخته بود ، دو تخت با فاصله ی کمی از هم قرار داشتند . تختها یک بالاسری چوبی صورتی رنگ و مشترک داشتند . که یک قوس بزرگ نا منظم بود . بالاسری ادامه می یافت تا به کمد و طبقه بندیی در گوشه ی راست اتاق می رسید . توی کمد کم ارتفاع اتاق گاو صندوقی بود که می شد اشیاء قیمتی را در آن گذاشت و به آن رمزی داد . البته صندوقهای کوچک از کار افتاده بودند . از همه جالبتر حمام و توالت و دستشویی اتاقها بود . در ضلع چپ اتاق دری بود که به اتاقکی مثل باجه ی تلفن باز می شد . در و دیوار و زمین باجه همه پلاستیکی بود و تقریبن کرم رنگ . دستشویی با پرده ای از توالت و حمام جدا می شد . دستشویی شیرهای فلزی یقری داشت و وسط دو شیر دستگیره ای بود که وقتی آن را بیرون می کشیدی آب را به دوش کوچکی که پشت پرده بود منتقل می کرد . در دیوار روبروی این در، پنجره ی آلومینیومی بزرگ اتاق بود ( بزرگ به نسبت اتاق ) اما داستان اصلی از همین جا آغاز می شد ، از پشت پنجره : پایین بزرگراه پر رفت و آمدی بود . دست راست حیاط خود مرکز بود که پنجره های استخر به آن باز می شد . جلوتر ، همان طرف ، حیات کوچک یک خانه ی مسکونی بود . توی حیات میز و صندلی پلاستیکی سفید چیده بودند و باغچه ی کوچک حیات پر از گلهای قرمز بود . آن طرف بزرگراه ساختمان بزرگی بود . فکر می کنم ساختمان بیش تر از 30 متر بر داشت . قهوه ای رنگ بود و سقف های شیروانی داشت . پشت همین ساختمان بعد از چند ردیف ساختمانهای مشابه ، ساختمان سیاه رنگ یک کلیسا بود . روبرو ، دورتر از پنجره در سمت راست ، در جایی که نمی شد حدس زد چقدر با هتل فاصله دارد ، صخره ی سنگی خاکستری رنگی وسط ردیف های فشرده ی ساختمانها و خانه ها بیرون زده بود . هر کس منظره را می دید برایش سئوال می شد که این صخره یه کاره این وسط چه کار می کند . هیچوقت وقت نشد سری به منظره ی بیرون بزنیم و این تصویر همیشه پشت پنجره باقی ماند .
بعد از ظهر حسابی خسته بودیم و خوابیدیم . عصر گروه سیاه بازی دکتر عزیزی و سعدی افشار در چهارچوب همان هفته ی فرهنگی که ماهم اجرا داشتیم و در همان سالن ، اجرا داشتند . فابریس آمد دنبال ما که برویم آدیتوریوم سن ژرمن و اجرای سیاه بازی و مراسم افتتاحیه ی این برنامه را ببینیم . اینجا آغاز شگفتی ها بود و بهت و لرزه ی اصلی از اینجا شروع شد . دم غروب از خیابانهای اطراف موریس راول ، که کاملن حومه ی شهر محسوب می شد ، به سمت ایستگاه مترو راه افتادیم . ایستگاه از مرکز دور بود و این راه هم در روزهای پاریس پدرمان را در آورد . از ورودی port du vincens وارد مترو شدیم و به سمت Chatlet رفتیم . در تمام راه باید حواسمان را جمع می کردیم که گم نشویم و همه پشت سر فابریس که بی هوا به راهش ادامه می داد باشیم . اولین برخورد با متروی پاریس شما را با عمق فاجعه آشنا نمی کند . تصور می کنید در یک مترو مثل متروی تهران هستید گیرم کمی عریض و طویل تر . اما بعد از سه چهار روز تازه می فهمید که یک پاریس دوم هم زیر زمین وجود دارد . در طول ده روز اقامت در پاریس که همه اش گشت و گذارپراکنده بود ، حتی نصف مترو را هم ندیدم . جاهایی در متروی پاریس هست که پنج ، شش یا هفت طبقه زیر زمین مترو وجود دارد . تازه روزهای بعد بود که با نوازندگان متروی پاریس آشنا شدم . خلاصه رسیدیم به شتله ، از آنجا باید برای ایستگاه اودئون سوار مترو می شدیم . در ترن ها هر شلوغ بازی که از دستمان بر می آمد انجام دادیم . اگر در ترن سر و صدایی بشنوید می توانید مطمئن باشید خارجیی در مترو است و اگر این سر و صدا خیلی بلند بود آن خارجی لاتین است . توی ترن اکثر آدمها تک و تنها هستند . اگر هم باهم باشند چندان باهم حرفی نمی زنند، اگر هم حرفی بزنند خیلی آهسته است . همه سعی می کنند به هم نگاهی بیندازند اما مستقیم و برای مدتی بیش از دو سه ثانیه به هم نگاه نمی کنند. از مترو پیاده شدیم و آمدیم روی زمین . این لحظه ای بود که مبداء فر خوردن من در پاریس شد . روی زمین روبروی یک سینما در محله ی سن ژرمن در آمدیم . بعدن فهمیدم اسم این سینما ، دانتون است . جلوی ورودی مترو هم مجسمه ی سبز رنگ دانتون روی پایه ای دو متری و مرمری قرار داشت . از خیابان فرعی رد شدیم و جلوی سینمای mk2 درآمدیم سر در سینما لآیت باکس های مستطیل شکل هشت فیلم به چشم می خورد . آن شب با عجله ای که برای جا نماندن داشتیم اسم همه ی فیلم ها را نفهمیدم اما تبلیغ 300 و فیلم music and lyrics را تشخیص دادم . البته یک چیز را از قلم انداختم : دکه ی پارچه ای سبط رنگ پاستل فروشی ( بن بن ) که کمی جلوتر از خروجی مترو بود و قرار بود فردای آن روز مچ من را هنگام آفتابه دزدی بگیرد .
مرد جان به لب رسیده را ......
وقتی روز بیست و چندم فروردین رفتم میدان سپاه تا ترتیب پس گرفتن ودیعه ی کامل نقد ی ام را بدهم ، به پدیده ی جالبی برخوردم . بعضی ها برای اینکه در نظام وظیفه برایشان تسهیلات قائل شوند یا ودیعه ی کامل را از شان نگیرند ادعا می کنند پاسپورت را برای سفر زیارتی به عتبات یا مکه ی می گیرند اما با همان ودیعه ی نصفه و نیمه می روند به هر جا که دلشان خواست و عشق و حال می کنند . مثلن یکی به هوای مکه رفته بود کجا ؟؟؟؟ آفریقای جنوبی .
نفهمیدم نظام چقدر اذیتشان می کند تا ودیعه را پس بدهد اما بعید می دانم ودیعه را به آنها پس ندهند . برای ما که زرنگی این کارها را نداریم و از بابت این بی عرضگی مدام مورد اعتراض مثلن دوستان قرار می گیریم ، این آدمها منفی اند اما هر آدمی که با سیل حماقت نظام وظیفه و ارتش شوخی کند یا سربه سر بگذارد در حکم رابین هود جامع زمان است . گور پدر آدمهای بی عرضه ی گیرم قانون گرا .
