تبليغاتX
مقصود صالحی

مقصود صالحی

                                                                       بهت و لرزه1

جلوی فرودگاه شارل دوگل ، یک تقاطع غیر هم سطح بزرگ است . درواقع خروجیی که ما از آن خارج شدیم  ( بعد فهمیدم خروجی 2b است ) به چند راه بیضی شکل بزرگ که روی هم قرار داشتند و تشکیل یک تقاطع چند طبقه را می دادند باز می شد . در اینجا هم رنگ سیمان و آسفالت غالب بود و من شخصن از اینکه چندان فضای متفاوتی از تهران نمی بینم خوشحال بودم . فقط مدل و سر و وضع ماشینها متفاوت بود . من هم که چندان آدم ماشین بازی نیستم ، خیلی ذوق زده نشدم . در فرانسه انواع بسیار متنوعی از پژو ، مگان ، زانتیا و سایر مدلهای سیتروئن قوت غالب مردم را تشکیل می دهد . اولین جاهایی که اتوبوس از آنها گذشت ، هتل های عظیم و مدرنی بود که متعلق به کمپانی های هتل های زنجیره ای بودند . هتل های ibis و .Hiltonاول متعجب شدم که چرا هتل های به این عظمت را اینجا تاسیس کرده اند ؟ به نظرم تنها حسن این منطقه نزدیکی اش به فرودگاه بود . در طول سفر فهمیدم که این دو شرکت بخصوص Ibis در اکثر نقاط شهر هتل دارد و البته سئوالم بر طرف شد . توی اتوبوس، در ردیف آخر نشسته بودم و جلوی من محمد بحرانی نشسته بود . وقتی اتوبوس وارد منطقه ی حومه ی پاریس شد تازه جریان بهت و لرزه آغاز شد . از منطقه ای گذشتیم که خانه های دو و سه طبقه با بامهای شیروانی داشت . خانه ها به سبک کلاسیک شهرهای اروپایی ساخته شده بود اما نوعی فانتزی مدرن هم در ساختمان بناها و محوطه سازی ها دیده می شد . جلوتر محله ای بود که با حصاری از جاده جدا می شد . حصار از دور به نظر چوبی می رسید . یک حصار پیوسته ی چوبی که انگار چوبها را به هم بافته بودند . نوعی مبل در ایران دیده ام که دیواره های کناری و زیر دسته اش را اینطوری می سازند . یک نوع حصار دیگر هم بود که از دور بافتی مثل بافت چوب پنبه داشت . اما اینها از نزدیک چه جنسی بودند ؟ نمی دانم . به هر حال هرچه جلوتر می رفتیم بر بهت و لرزه ما اضافه می شد . خیابانها به مرور از حالت محوطه های شهرکی در می آمد و تبدیل به خیابانهای شهری می شد . کم کم به مغازه ها رسیدیم . در اینجا خانه های مسکونی همان حالت کلی معماری مرکز پاریس را داشتند. سقف های شیروانی آبی نفتی یا خاکستری ، پنجره های چوبی ، ایوانهایی که در واقع ایوان نبودند بلکه  نرده ای  جلوی یکی از پنجره های ساختمان بودند . ساختمانهای اصیل این سبک که در بخشهای مرکزی تر دیده می شوند اکثرن سنگی یا سیمانی هستند اما این ساختمانها که نسبتن نوساز بودند، نمای آجری داشتند . از یک مکدونالد رد شدیم . قرار شد جایش را حفظ کنیم و در ایام سفر برای غذا آنجا برویم . اما چون هیچ جا را بلد نبودیم از روی شکل ابرها یا ماشینهایی که در آن حوالی پارک بود جای مکدونالد را حفظ کردیم . جلوتر، سر نبش یک خیابان ، به یک گل فروشی رسیدیم . گل فروشی بزرگی که هر رنگ و مدل گلی داشت .گل ها توی سطل های فلزی ، جلوی مغازه چیده شده بود . سه چهار ردیف گل بود که تمام طول پیاده روی جلوی مغازه را پر کرده بود اما چون پله ای روی هم چیده شده بود ، چندان عرض پیاده رو را نمی گرفت . گلها زیر سایه بان سرمه ای و بزرگ مغازه چیده شده بود . روی همین سایه بان اسم مغازه نوشته شده بود :    Monceu Feluer( امیدوارم دیکته ی اسم مغازه را درست نوشته باشم ، در زبان فرانسه دیکته ی کلمات خودش یک اکیب است ) من استنباط کردم که برابر فارسی اسم می شود گل آقا و همین پایه ی شوخی هایی بود که آنلاین با محمد و گاهی مهران و آرش می ساختیم . من و محمد از یک منبع مشترک برای شوخی ها استفاده می کردیم : دوست عزیز مشترک فرید و گویش جنوبی که او از قول همشهریانش نقل می کند . محمد درست قبل از آمدن با فرید در تماس بود اما من در آخرین لحظه ها نتوانستم با او تماس بگیرم . چند دوچرخه سوار از کنار اتوبوس رد شدند . در پاریس خیلی دوچرخه سوار ندیدم . شاید چون فصل سرما و بارندگی بود . بعد شروع کردیم به شمردن بربری ها و به عددی دو رقمی رسیدیم . تا اینجا شوخی و تفریح توانسته بود بر بهت و لرزه ما فائق بیاید . به مقصد رسیدیم . اقامتگاه ما مرکز فرهنگی موریس راول بود که در خیابان موریس راول هم بود . این مرکز جایی است که اعضاء یا افرادی که در ارتباط با شهرداری پاریس کار می کنند می توانند در آن اقامت کنند ( سایت اینترنتی مرکز با نام CISP است )بعدن متوجه شدم یکی دیگر از این مراکزهم در پاریس هست . وقتی رسیدیم ، هنوز اتاقها حاضر نبود . همه ی گروه اسباب و بارهایشان را توی سالن کنفرانسی که استفاده ی انبار از آن می شد گذاشتند و همراه فابریس رفتیم تا در مرکز ناهار بخوریم . این اولین و آخرین ناهار ما در موریس راول بود چون اقامت ما شامل ناهار و شام نمی شد ، فقط صبحانه را می توانستیم در مرکز بخوریم . موریس راول پر از راهروهای درازی بود که درهای بسیاری به آن باز می شد . علاوه بر اقامتگاه مرکز سالن نمایش فیلم ، تئاتر ، استخر ، رستوران سلف سرویس ( که ما از آن استفاده می کردیم ) رستوران مخصوص اعضاء ، کافه و .... هم داشت . توی لابی مرکز پر از بروشورهای مراکز فرهنگی و غیر فرهنگی ، موزه ها و نمایش ها بود که کلی بیماری من را تحریک کرد . به ه حال ناهار راول یالم و مقوی ولی بد مزه بود . با وجود اینکه ناهار ماهی بود تفاوت ذبح و طبخ ما و آنها کاملن به چشم می آمد . وقتی از تنگ های آبی که روی میزی در وسط سالن بود آب خوردیم ، متوجه شدیم آب لوله کشی اینجا تقریبن مزه ی آب دریا می دهد . وقتی آب می خوردی نا خود آگاه احساس می کردی  چند تا ماهی ریز توی دهنت آمده . در اینجا بچه ها کشف کردند که بوی بد دهن فابریس که همه را در طول تمرینات آزار می داد حتمالن به خاطر ذائقه ی غذائی اش است . البته کمی بعد همه فهمیدیم که حدسمان اشتباه بوده ، فابریس در تهران همان غذاهایی را خورد که ما می خوردیم به علاوه در پاریس هیچ کس به اندازه ی فابریس بوی دهان نداشت . بعد از ناهار رفتیم توی اتاقها . سرپرست سفر ، شش تا از بچه ها را انتخاب کرد که به خانه های افرادی که فابریس می گفت بروند و آنجا بمانند فرستاد چون اتاقهای هتل به همه نمی رسید . من هم با مهران هم اتاق شدم . البته این تازه آغاز ماجرای اتاقها بود ، بعد از آن روز چهار ، پنج بار اتاقها را عوض کردیم . عمق فاجعه را وقتی متوجه می شوید که بدانید ما هربار برای تعویض اتاقها وسایل را به لابی می آوردیم و بعد به اتاقهای جدید می بردیم . فاصله ی میز پذیرش هتل تا آسانسورها هم حدود ده دقیقه بود . واقعن چه فکری کرده بودند که آسانسورها را آنقدر دور گذاشته بودند ؟

انقدر به ثبت جزئیات می پردازم که قضیه برای خودم هم کمی خسته کننده می شود . به هر حال قسمت اول بهت و لرزه در همین جا تمام می شود اما لرزه های اساسی تری در راه بود که در قسمت های بعد خواهم نوشت .

از این قسمت تکه های کوتاهی از ماجراهای خروج از کشورم را برایتان می نویسم . دوست دارم اسم این بخش را بگذارم ، مرد جان به لب رسیده را چه گویند ؟

مرد جان به لب رسیده را .... ؟ (1)

از هفت خوان نظام وظیفه گذشته ام . رسیده ام به اداره ی گذرنامه . اینجا به شناسنامه و کپی آن احتیاج است که همراه من نیست . رفتم خانه ، آنها را آوردم و برگشتم . حالا می گویند مدارک را تحویل نمی گیرند ، رئیس را می بینم ، رئیس هم من را . بالاخره بعد از برخورد یک شیء خارجی با حلقم ، دستور رئیس مبنی بر حال دادن به اینجانب صادر می شود . آمدم مدارک را تحویل دهم ، روی صندلی های جلوی باجه آقای موبور ، کچل و سبیل بور و چشم سبزی نشسته است . کاپشن چرم ، دستبند طلا و نزدیک به شصت سال سن دارد . من را که می بیند سر درد و دلش باز می شود . می گوید مقیم آمریکا است و توی آمریکا هم همین بساط صف وجود دارد تنها حسن آمریکا به اینجا این است که در آمریکا به اندازه ی اینجا دروغ و دورویی و روابط مریض وجود ندارد اما او بعد از چندین سال جوانی و زندگی در ایران ، نمی تواند خودش را با آنجا وفق دهد در ایران هم نمی تواند با دروغ و دورویی کنار بیاید . کمی دیگر صحبت می کنیم و چون دوباره نقصی در کار من پیش می آید، از او خداحافظی می کنم و به اتاق رئیس می روم . فردای آن روز دوست بور و پیر من توی تلویزیون است . دوست من آقای حسین کلانی بازیکن قدیمی فوتبال بوده .       

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 11:14  توسط مقصود صالحی  | 

                                                                      چند ایرانی در پاریس

قرار بود این سفرنامه راهمزمان با سفر روی وبلاگ بگذارم . اما تراکم کارها و گردش و اینکه در فرانسه اینترنت کاملن فرانسوی مانع شد . اگر هم فونت کامپیوترها را عوض می کردم کل سیستم کی بورد به هم می ریخت . تا اینجا متوجه می شویم که بوشهربه نسبت پاریس مزیت هایی هم دارد . به هر حال حالا دو روز است که از سفر برگشته ام و امیدوارم بتوانم سفرنامه ی کاملی روی وبلاگ بگذارم . پیش از شروع سفرنامه نتیجه ی اخلاقی این سفرنامه را به خدمتتان عرض می کنم :

" قبل از اینکه به پاریس بروید ، مطمئن شوید می توانید در صورت لزوم به آنجا برگردید یا برای مدت زیادی در آنجا بمانید و گرنه ..... "

این را آدمی می گوید که دو روز پیش از پاریس برگشته و تا دوسال و اندی دیگر نمی تواند از میهن عزیز خارج شود .     

بخشی که در زیر آمده در هواپیمای باکو – پاریس نوشته شده اما بخش های بعدی از تهران فرستاده خواهد شد.

این یادداشت را به فاصله ی بیش از یک ماه از پست قبلی روی وبلاگ می گذارم . در این مدت درگیر یک محصول مشترک تئاتر ( بین ایران و فرانسه ) بوده ام . البته بیش از آنکه در گیر وجه هنری و کیفی کار بوده باشم ، درگیر مسائل اداری و هماهنگی بین افراد و سازمانهای ذیربط و بی ربط بوده ام . حالا ، کار به مرحله ی پایانی ، یعنی اجرا در فرانسه نزدیک می شود و من این پست را در سفر به فرانسه می نویسم . الان توی هواپیما هستم و تازه ابرها دورنمای شهر باکو را در خود بلعیده اند .

چرا باکو ؟ چون بلیط  هواپیمایی آذربایجان ، آزال ، ارزان تر و در دسترس تر بود ، از طریق این شرکت و با یک ساعت ترانزیت در باکو ، به این سفر آمدم . قرار است ساعت سه و نیم ، هواپیما تهران را به مقصد باکو ترک کند . ما در آخرین لحطات سوار هواپیما می شویم . اما هواپیما تا نزدیک ساعت چهار و نیم حرکت نمی کند ما هم همین طور حاضر به یراق نشسته ایم و به شب تاریک و دراز و سرد زمستان و مهماندارهای تپل مپل و بی خاصیت هواپیما زل زده ایم . آنها هم برای اینکه خودشان را از تک و تا نیندازند مدام در هواپیما بالا و پایین می روند و کمربندها و پشتی صندلی ها را چک می کنند . آخر یکی از تئاتری های همسفر، محمد بحرانی ، می گوید خوب بچه ها یه بار دیگه چک می کنن ، اگه همه چی مرتب بود دیگه می پره . مردم می گفن آقا تورو خدا راه بیفت بقیه شو تو راه پر می کنی ، بعضی ها می گن ما دونفر حساب می کنیم ، راه بیفت. خلبان مدام از پشت بلند گوها با ما ( خانم لار و جناب لار ) ترکی حرف می زند . ما هم که تازه از فرودگاه مدرن و تازه تاسیس امام بیرون آمده ایم اصلن به خرجمان نمی رود که یک برادر ترکی بخواهد یک ساعت توی هواپیما معطلمان کند . سر همین فرودگاه بود که یک وزیر عوض شد و کلی جار و جنجال راه افتید . بالاخره چند تا مسافر که دیر به فرودگاه رسیده اند یا در مراحل چک کردن پاسپورت به مشکل برخورده اند سوار می شوند و ما آماده ی پرواز می شویم . فقط می ماند چک کردن کمر بندها و پشتی صندلی ها که دو مرتبه ی دیگر انجام می شود . ( اوه .... اوه درست در همین لحظه کلی از باکو فاصله گرفته ایم و داریم از یک رشته کوه عجیب الغریب رد می شویم ، قله های کوهها برف گیرند اما دامنه ها و کوهپایه ها خشک و بی آب و علف به نظر می رسد ، یک خانم مهماندار خیلی خیلی زاید الوصفی هم آمد کنار صندلی من و با یک پنس بلند دستمال داغ استریلی به من داد ، من هم الکی قبول کردم حالا نمی دانم چیکارش کنم . اول فکر کردم دستمال عادی است . حقیقتش قصدم این بود که باهاش دماغمو بگیرم حالا که این تشریفات در حضور آن ساقی صاحب نظر انجام شده حیفم می آد دستمو باهاش پاک کنم . ) الان بین باکو و استانبول هستیم. تقریبن همه در هواپیما خوابند و ما داریم به سمت موقعیتی پیش می رویم که یک چالش اصلی سفر ماست . ما در قالب یک گروه دانشگاهی و دولتی سفر می کنیم . هر کدام از ما صاحب اعتقاداتی است و تا جایی که من بچه های گروه را می شناسم ، آدم افراطی و ارتدوکسی ، در هیچ زمینه ای ، بین ما نیست . الان مهماندار دارد از سر سالن نوشیدنی و خوراکی پخش می کند . بوفه ی سیار او پر است از نوشیدنی های الکلی ، من تقریبن مطمئنم که کسی از ما نوشیدنی الکلی نخواهد خواست ، حداقل به خاطر این ساعت از روز ( حدود 9 صبح ) . اما نمی دانم کدام  بچه ها به خاطر اعتقاد خاصی این کار را می کنند یا نه؟ کدامیک تحت تاثیر نطارتهای مستقیم و غیر مستقیم هستند و کدامیک آزادانه انتخاب می کنند ؟ تازه این بخش پیچیده ی جریان نیست ، مسئله وقتی پیچیده می شود که نوبت به انتخاب خود من می رسد ، من کدام را انتخاب می کنم و چرا این انتخاب را می کنم ؟ آیا انتخاب من ناشی از دلایل واقعی و طبیعی است یا ناشی از فشار ترس ، خرافه یا تهدید ؟

ولش کن ، وارد معقولات نشویم . می شود با چیزهای کم دردسر تری دلخوش بود . حالا در آسمان اروپای شرقی هستم . بین هر سه ردیف ، مانیتور کوچکی از سقف آویزان است که مسیر هواپیما ، مدت پرواز ، مدت با قیمانده و ساعت مقصد و مبداء پرواز را نشان می دهد . طبق آخرین نقشه ای که مانیتور نشان داد ما روی آسمان بخارست بودیم . بعد نمایش دوم فیلم شروع شد . فیلم قبلی ، یک فیلم دهه هشتادی عتیقه بود که قبلن روی نوارvhs دیده بودم و البته برای همان سالها هم فیلم بی مزه ای بود . کارگردان فیلم جو دانته بود و تام هنکس و بروس درن در آن بازی می کردند . من تقریبن نصف طول فیلم را خوابیدم و نصف دیگر هم از دوبله ی تک نفره ی روسی لذت بردم . معمولن شرکت های هواپیمایی معتبر ، فیلمهای به روز نشان می دهند ، مثلن هواپیمایی امارات همین دو ماه پیش خبر دارم که فیلم ملکه را نشان می داده ولی هواپیمایی دن آذربایجانین اولماز فیلم بعدی اش هم مال دهه ی هشتاد بود یک کمدی تکراری چرند با شرکت بت میدلر و با تم دوقلوهایی که در بیمارستان عوض می شوند . البته از حق نگذریم ، فیلم مفرحی است بخصوص که وسط فیلم کانال هدفون را عوض کنی و دوبله ی روسی یا ترانه های ترکی درجه دو و سه ای که از کانالهای دیگر پخش می شود را روی فیلم سینک کنی . اوه .. اوه رسیده ایم به صحنه ی مواجهه ی دوقلوها ، تکنیک فیلم در این قسمتها در حد فیلمهای چاپلین است .

چند نکته ی جالب :

الف ) تنها مهماندار خوشگل سفر ، احساس می کند نباید زیاد مسافران را تحویل بگیرد . جالب است .

ب) روی بال هواپیما نوشته شده : do not walk outside this area

ج ) فرودگاه باکو یک شاهکار تمام عیار آنالوگ است . رفتار و حرکات و سکنات کارکنان فرودگاه درست مثل قهرمان فیلم باران مجیدی است . یک نفر پاسپورت ها را می گیرد ، بلیط هارا هم چک می کند . بعد شمارا راهنمایی بیهوده ای می کند تا دو سه دور دور خودتان بچرخید و او فرصت کند پاسپورت ها را چک کند بعد شما را به پلکانی راهنمایی می کند تا از آنجا به طبقه ی بالا بروید . همینطور که شما دارید بالا می روید او کنار پله می ایستد و مسافران را می شمارد . بیر ، ایکی ، اوچ ، ..... ( الان بلندگوها  دارند می گن خانم لار و جناب لار فرودگاهین دوگل ده نزدیکون لر بیر او اوچ ثانیه داً فرودین لر )

در فرودگاه شارل دو گل :( بعد از سفر نوشته شد )

این فرودگاه قدیمی شهر پاریس است . فرودگاه مدرن تر و بزرگتری هم در پاریس هست به نام فرودگاه ارلی. شارل دو گل خیلی کوچکتر از حد انتظار است . توی صف چک پاسپورت ایستاده ایم . فروشگاههای رنگ و وارنگی در اطرافمان است . برای من از همه جالب تر فروشگاه ویرجین ، یکی از بزرگترین برندهای پخش محصولات موسیقی است . فروشگاهها را از دور می بینم ، فرصت نمی شود سری به آنها بزنم . چند روز بعد در گراند بلوار محله ی مونمارتر به فروشگاه بزرگ ویرجین می روم و فروشگاه با من کند آنچه با من کند . به محض اینکه بچه ها ساک یا کیفی را جا می گذارند پلیسی می آید ، آن را بر می دارد و دنبال صاحبش می گردد . حسابی از بمب گذاری می ترسند . بچه های گروه که نزدیک به بیست و پنج نفرند حسابی سر و صدا می کنند و بلند بلند باهم حرف می زنند . البته در روزهای آینده پاریس می فهمد که تازه بچه ها رعایت فرودگاه را می کردند و حسته بودند . کنار صف ما گوی شیشه ای بزرگی است که قلکی برای کمک به آوارگان و بیچارگان است . روی قلک عکس یک خرس پاندا است که پیشتر روی دستیندهای لاستیکی رنگ و وارنگی که اخیراً در تهران مد بود دیده ام ( البته یکی از این دستبند ها هم دست خودم است ) راستی در پاریس چی مده ؟ می روم و توی قلک گنده ی شیشه ای پولی می اندازم . سکه من هم می رود و میان انبوه پولهای توی قلک می افتد . وقتی می رسم دم باجه ی چک پاسپورت بی خود و بی جهت استرسکی دارم . راستی بی خود و بی جهت ؟از همین جا سئوال بعدی آغاز می شود .

آیا اینکه من تبعه ی ایرانم ، باعث احساس خاصی در فرانسوی ها می شود ؟

 از دروازه ی رد می شوم و به سالن کوچک فرودگاه می رسم . سالن در واقع یک راهرو مانند عریض است. حدس می زنم ساختمان فرودگاه از بالا مدور باشد . سالن به معنای هال وسیعی که ما در فرودگاهها سراغ داریم در اینجا وجود ندارد . توی راه پلیسی که پشت میزی در همین راهروی عریض نشسته به محمد گیر می دهد و از او می خواهد کیفش را باز کند . چرا ؟ نمی دانیم . مینا یا عباس ( درست یادم نیست ) که فرانسه می دانند نزدیک می روند و با مامور صحبت می کنند . گویا مامور می خواسته بداند محمد سیگار دارد یا نه ؟ خلاصه از اینجا هم رد می شویم به قول محمد این هم تجربه ی جالبی است . خلاصه به در خروجی فرودگاه می رسیم . فابریس نیکوFabris nicot  ، کارگردان فرانسوی کار که سرمایه این اجرا را از یکی از شهرداری های پاریس گرفته و قژن ، خاله ی فابریس و کورئو گراف کار ، آمده اند دبال گروه . این خانم قژن موجود بی نهایت جالبی است . زنی که در جوانی بالرین بوده و حالا که نزدیک هفتاد سال سن دارد پا به پای بچه های بیست و چند ساله ی گروه تمرین می کند . آنها از پا می افتند اما قژن سرحال و سرپا به آنها غر می زند. در تمام مدت تمرینات در ایران ، او با اسرار مانع حضور مترجم سر تمرینها می شد و می گفت باید بدون زبان با گروه ارتباط برقرار کند . فابریس با ماشین اش آمده . در تمام پاریس چنین ماشین درب و داغونی ندیدم . یک اتوبوس ایر فرانس هم دم در خروجی که ما از آن بیرون می آییم ، ایستاده تا بچه ها و بارهایشان را ببرد . راننده ی اتوبوس را در فرودگاه دیدیم . کاغذی دستش بود که رویش نوشته شده بود Tehran university  . راننده پیرمرد موسفیدی بود که کت و شلوار سرمه ای پوشیده بود و کراوات زده بود. در تهران قرار بود فابریس آقای سرسنگی و پارسایی را با ماشین ببرد و ما با راهنمایی اکتاوی ، از شاگردان فابریس که به تهران آمد و در کار حضور داشت ، از طریق مترو به اقامتگاه برویم . فابریس گفته بود کامیونی می گیرد که بارهای همه را تا اقامتگاه بیاورد . برای همین از حضور اتوبوس و مهمان نوازی فابریس ناخن و کله خشک شرمنده شدیم . روز آخر فهمیدیم که اتوبوس از بودجه ای که رایزنی فرهنگی به این کار اختصاص داده ، تهیه شده و برای هر مسیر تا فرودگاه ( رفت و برگشت ) 315 یورو پول گرفته . توی اتوبوس بروشورهای تبلیغاتی ایر فرانس و نقشه ای از پاریس بود که من با خودم برداشتم . به طور کلی بیماری بروشور برداری من تا انتهای سفر دیوانه ام کرد . احتمالن تا چند روز دیگر باید همه ی آنها را دور بریزم . به هر حال قسمت اول را در همین جا تمام می کنم چون در همین جا ، بهت و لرزه که قسمت بعدی باشد آغاز می شود .

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 1:26  توسط مقصود صالحی  |