تبليغاتX
مقصود صالحی

مقصود صالحی

پیاده شین 6

احتمالن این آخرین بخش از سفرنامه ی بوشهر خواهد بود . نوشتن سفرنامه ، بعد از سفر ، قدرت فراموشی بالای من را نشان می دهد . در تهران چندان چیز دندان گیری از بوشهر به خاطرم نمی آید . به هر حال می خواهم درباره ی محله های بوشهر و استان بوشهر کمی کلیات بنویسم .

استان بوشهر به سه قسمت تقسیم می شود ، دشتستان با مرکزیت برازجان ، دشتی با مرکزیت خورموج و تنگستان که مرکزش اهرم است . اهرم و برازجان به نسبت خورموج به بوشهر نزدیک ترند . یکی از رانندگان تاکسی یاران اوشن ( چیستان : وجه شبه دار و دسته ی اوشن و تاکسی تلفنی ما در بوشهر چیست ؟ )

که بوشهری است بوشهر را بخش چهارم و با کلاس استان می داند . او اعتقاد دارد تنگستانی ها بخصوص وبعد دشتستانی ها آدمهای بی کله وزبان نفهمی هستند . او حتی از بندر عباسی ها با کمی تحقیر حرف می زند. از بوشهری ها ضرب المثلی نقل می کند که می گویند ، هفت تا تنگستانی رو با یه خر عوض نمی کنن . البته حتی راننده ی فاشیست ما از دشتی ها به عنوان مردمی اهل ادب و فرهنگ نام می برد . بجز گناوه من به دلوار و اهرم هم رفتم . در دلوار در خانه ی رئیس علی ، که حالا موزه ی رئیس علی شده ، بسته بود و نتوانستم آنجا را ببینم . در اهرم نخلستانهای انبوه را دیدم و قلعه ی زائر خضرخان که یکی از بزرگان منطقه در زمان همان رئیس علی بوده است . حالا قلعه فقط چند دیوار ویرانه است که در دست باز سازی است . اهرم یک چشمه ی  آب گرم هم دارد که برایش یک استخرکی ساخته اند و بیشتر مردم محلی از آن استفاده می کنند . حتی بعد از دوبار حمام کردن احساس می کنم کمی بوی گوگرد چشمه ها بر پوستم مانده . از همه ی اینها عجیب تر جاده ی فرعی است که دلوار را به اهرم وصل می کند . این حرف راننده است که می گوید این جاده ای فرعی است و فقط محلی ها آن را می شناسند ، ظاهر جاده که مثل جاده ی اصلی است . کنار جاده طبیعت غریبی دارد، طبیعتی که من در هیچ کجای ایران و حتی در فیلم ها هم ندیده ام . تپه ماهور های خاکی که خیلی نزدیک هم و متراکم هستند . شکل این ارتفاعات خیلی عجیب است ، مثل سقف شیروانی کارخانه ها هستند . هرتپه یک مثلث قائم الزاویه است که راس یکی به ته دیگری چسبیده به همبن خاطر دره مانندهای کوتاهی در محل اتصال هر کدام از این تپه های شنی دیده می شود . شاید شبیه ترین جا به اینجا ، مانیومنت ولی باشد که در فیلمهای فورد بخصوص جویندگان دیده ایم با این فرق که تراکم ارتفاعات خیلی بیشتر است .

اینجا را در کنار جاده ی خلخال ، تالش و کویر کرمان جزو طبیعت منحصر بفرد قرار می دهم .

تقریبن نصف مساحت شهر بوشهر در اختیار پایگاه نیروی هوایی و دریایی است . از محله های بوشهر می توانم جفره ، آب شیرین کن با پارک شقاب ( ساحل ) محله جلالی ( ساحل) که کلانتری بزرگی دارد را نام ببرم . در مرکز شهر هم همان محله هایی است که قبلن به آنها اشاره کردم و مرکز تجاری و اداری شهر محسوب می شوند . اما راز آباد بوشهر جایی است که به آن بافت قدیمی می گویند . محله های روبه دریایی که سابق محلات اعیانی نشین بوشهر بوده و حالا سنتی و تاریخی است . محله های بهبهانی ، دهدشتی و کوتی و ریشهر ( که نام قدیمی بوشهر هم بوده ) در اینجاها می توانید معماری قدیمی و سنتی بوشهر را ببینید . ساختمانهایی که از خشت و آجر و تیرهای چوبی ساخته شده اند و روی آنها را اکثرن با ملات ساروج پوشانده اند . ساروج بافت زمخت و رنگ اخرائی به این ساختمانها می دهد . ساختمانهای اعیان تر که حالا رو به خیابان اصلی هستند ، با گچ نیز اندود شده اند . این نمای سفید رنگ ساختمانها ، نمای مورد علاقه ی من است، البته فقط در چنین آفتابی این جلوه رادارد . اکثر ساختمانها دو طبقه اند . اکثرن ، بخصوص ساختمانهای معمولی تر که بدنه ی کوچه ها را تشکیل می دهند ، در محل سقف طبقه ی اول تیرهای چوبی شان را نشان می دهند . بعضی از ساختمانهای عادی ، ایوان رو به خیابان دارند ولی ساختمانهای قدیمی تر و اعیانی ، که حالا موزه یا ادارات آنها را گرفته اند ، ایوانی رو به حیات خلوت درونی ( پاسیو ) دارند . بالای همه ی پنجره ها قوسهای هلالی شکل است و شیشه ها رنگی است .

دیوارهای ساروج اندود شده ، بعضی جاها شکم داده اند . اینجا هم مثل یزد است ، در یزد دو دیوار بلند ، یک کوچه ی باریک را می سازند . اگر در یزد عرض کوچه دو ، سه متر است و ارتفاع دیوارها ، چهار پنج متر ، در اینجا عرض کوچه یک متر است و ارتفاع دیوارها پنج ، شش متر . می گویند این شکل از معماری برای استفاده از سایه هایی است که دیوارها در کوچه ها ایجاد می کنند . اکثر شهرهای کویری در کوچه هاشان جریان دارند . اینجا هم شهر در لابیرنتی از کوچه ها ساخته شده است . در یکی از این کوچه ها ، خانه ای قدیمی دیدم که یک درخت رونده آن را خورده بود . درخت همه ی خانه ی متروک را در برگرفته بود و از شکاف بین تیرهای سقف به داخل خانه هم نفوذ کرده بود. یک نوع درخت گرمسیری جدید شناختم . درخت کوتاهی که حداکثر یکی ، دو متر بالاتر از زمین باز می شود . میوه ای ندارد اما در همه ی سال سایه دارد . نام بومی این درخت کور kour  است .

عمارت های قدیمی و اعیانی روبه دریا ، خانه های تجار قدیمی بوده که حالا موزه ی مردم شناسی ، شهرداری ، مرکز ایران شناسی و میراث فرهنگی شده اند . موزه ی مردم شناسی ، در نوع خودش مجموعه ی جالب و کم نظیری است . از جمله بخش سازهای موزه . اکثر سازهای محلی استان در این قسمت دیده می شود به علاوه  در کنار هر ساز دستگاه پخشی ، ساز را معرفی می کند و نمونه ای ازنواختن ساز را ارائه می کند .

دوست داشتم در مدت اقامت در بوشهر به آرامگاه آتشی هم می رفتم . مزار آتشی در بوشهر در بقعه شیخ چاه کوتاهی است . می گویند آتشی را بر خلاف خواست زن و فرزندش اما موافق با خواست خودش در آنجا دفن کرده اند . مقامات محلی خیلی سعی کرده اند مانع دفن او در آنجا شوند . زیرا بقعه محلی دینی است و آنها آتشی را شاعری بی دین می دانسته اند . در این کار مردم هم طرف مرحوم آتشی را می گیرند . و بالاخره پس از درگیری مردم با مسئولان ، با دفن آتشی در آنجا موافقت می شود . البته در این کار نفوذ محلی خواهر شاعر ، سکینه آتشی ، که در بوشهر دفتر وکالت دارد نیز مهم بوده است . در نهایت به خاطر ویپگیهای مزهبی مدفن آتشی در آن را فقط در روزهای خاصی ، مثلن شب های جمعه باز می کنند . در بوشهر امام زاده ی دیگری هم هست به نام امام زاده علی بن عباس . این امام زاده در واقع درختی است که در کنارش حیات و دروازه و بارگاهی هم درست کرده اند . مردم می گویند حضرت ابوالفضل در راهش ( کدام راه ؟ ) اسبش را به این درخت بسته است . در کنار این امام زاده خانه ی اعیانی سنتی است که خانه ی یکی از تجار مهم بوده . شرق امام زاده هم گمرک بوشهر قرار دارد . فکر می کنم این سه ساختمان در کنار هم ، هویت شهر را کاملن معرفی می کند .

سوسن : من هنوز داشتم درباره ی زندگی و دوران سوسن حدس ها می زدم که اتفاق عجیبی افتاد . سوسن و خانواده اش که تا آن موقع چمدان به دست در انتظار بودند ، چمدانهایشان را برداشتند و از فرودگاه خارج شدند . بنابراین قصه ی سوسن ناتمام ماند . البته یاد سوسن در کنار من باقی ماند . راستی اشتباه گفتم اسم او آزاده بود .

لغتنامه : در سفر به چند لغت جالب برخوردم . در اهرم از موتور سواری آدرس پرسیدم . موتور سوار می خواست بگوید مستقم بروید و در دور برگردان دوم بپیچید . به جای واژه ی دور برگردان گفت : برید دوران دوم بپیچید . فکر می کنم دوران کلمه ی بهتری برای دور برگردان باشد.

در بوشهر هنوز می گفتند فلانی ختمه ، در حالی که ما امروز بیشتر می گوییم فلانی ختم روزگاره .

واقعن این آخرین قسمت سفرنامه است ؟ سفرنامه قسمت دیگری ندارد ؟ من چیزی را فراموش نکرده ام ؟

بعد التحریر : بنا نبود که من تبلیغ مستقیم وبلاگی را بکنم . وبلاگهای مورد علاقه ام را در پیوندها گذاشته ام اما حیفم آمد تبلیغ وبلاگ دوست عزیزم امید صادقی را نکنم . حتمن به او سر بزنید ، این از معدود وبلاگهایی بود که غبطه اش را خوردم .

نتیجه ی اخلاقی :

الف ) بسیار سفر باید تا پخته شود خامی ( همه چیز که نباید قلنبه سلنبه و عجیب و نو باشد )

ب ) سوررئالیسم برای ما جماعت روشنفکر نمای پایتخت نشین یک سبک موجود و محسوس هنری است ، در اکثر شهرستانها سوررئالیسم یک شیوه ی جاری و نامرئی زندگی روزمره است .

ج ) انرژی هسته ای حق مسلم ماست .

د ) نتیجه ی اخلاقی می تواند بعد از بعد التحریر بیاید .     

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 13:2  توسط مقصود صالحی  | 

شما برین سفر 5

این پست را در تهران می نویسم . به محض اینکه ، دیشب به تهران برگشتم ، همه ی گه گیجه های معمول در تهران دوباره شروع شد . حتی وقتی توی هواپیما بودم افکار مغشوش مخصوص تهران ، مخصوص شهر جنگ و جدالها ، توی سرم ریخت . اتفاقن توی همان بندر گناوه هم یکبار چنین بلایی به سرم آمد . از خرید بر می گشتم ، آمدم و نشستم توی ماشین . ساعت حدود چهار و نیم یا پنج بود . دوباره زنگ غربت و افسردگی ، سر موعد ، کمی قبل از غروب ، زده شد . دوباره حالت ذهنی کرختی که هیچ مقاومتی در برابرش ندارم به من هجوم آورد . فهمیدم که ماخلق الله معیوب یعنی چه ؟ تهران وگناوه و پاریس ، خوشی و ناخوشی هم نمی شناسد .

در این پست گردش در لنگرگاه جفره jofre را می نویسم . لنگرگاه جفره ، یکی از لنگرگاههای متعدد بوشهر است . کشتی های ماهیگیری که اکثرن همان لنج ها هستند در جفره لنگر می اندازند و بارشان را تخلیه می کنند ، یا سوخت گیری می کنند . درواقع جفره یک راه آسفالت است که کمی در دریا پیشروی کرده . امروز کشتی ها از صید برگشته اند . هوا توفانی است و خیلی از لنج ها از میانه راه ، با صید نا تمام ، برگشته اند . هر کشتی ده روز به دریا می رود و صید می کند . بعد به ساحل بر می گردد و صیدش را به کامیونت ها و وانت های یخچال دارِِ ویژه ی حمل ماهی ، می فروشد . خیلی از این وانت ها ، از جمله چند وانتی که من با راننده هایشان صحبت کردم ، به خوزستان و از آنجا احیانن به شیخ نشین ها می روند . صید با تورهایی به نام گرگورgargoor صورت می گیرد . بافتن گرگور که توری آهنی است یکی از تخصص های بوشهری هاست. گرگور تقریبن یک نیمکره ی تو خالی است که دهانه ای برای ورود ماهی دارد . این دهانه تنگ و گشاد می شود و وقتی ماهی ، به هوای ماهی اسباب بازیی که درون گرگور می گذارند ، داخل آن می رود ، در گرگور را محکم می کنند تا ماهی نتواند از آن خارج شود . لنج ها در جایی که برای صید انتخاب کرده اند مستقر می شوند و چند ردیف گرگور را که به هم سری شده اند توی آب می اندازند . ابتدا و انتهای ردیف گرگورِ توی آب را علامت می گذارند ( حتی با چراغ چشمک زن ) تا کشتی های دیگر به گرگور آنها نزدیک نشوند . بعد کشتی و صیادان در نزدیکی گرگورهاشان به کمین می نشینند . این شیوه تا زمانی که لنج ذخیره ی یخ پودری داشته باشد ادامه دارد . لنج ها از کارخانه ی  یخ  مقدار زیادی یخ می گیرند و در دستگاههای یخ خرد کن روی عرشه خوردشان می کنند . بعد از ده روز کشتی با صیدش به ساحل بر می گردد . یکی از عوامل صید بی رویه ، سوراخهای نا متناسب گرگور است . سوراخها باید اندازه ای باشد که ماهی های ریز بتوانند از تور خارج شوند اما معمولن این رعایت نمی شود و باعث صید ماهی های کم سن و سال تر و در نتیجه انقراض نسل می شود . قیمت یک لنج متوسط ( 4 تا 6 تن ظرفیت ) حدود صدو بیست میلیون تومن است ( 80 تا 90 ملیون بدنه و باقی موتور ) لنج دار کشتی را به نا خدا می سپارد و خودش ، همین طور که بیضتین را به نوازش کولر گازی سپرده یا پرپر دارد جای دیگری پول در می آورد ، نصف در آمد صید را بر می دارد. نصف باقیمانده  ، سهم ناخدا و گروه جاشو ها و صیادان است که نا خدا به تناسب  میزان صید بین آنها تقسیم می کند . در جفره ، همه از سختی کار که باعث رماتیسم و پا درد و دیسک ( به قول خوشان دیکس) می شود شاکی بودند . ماهیی دیدم که 21 کیلو گوشت می داد . چشم های ماهی توی وانت یخ باز بود و دل و روده اش از دهنش بیرون زده بود . شب آخر سفر رفتم بازار ماهی فروشها . این بازار بخشی از بازار سنتی بوشهر است که اتفاقن نزدیک هتل ما بود . ( حوالی خیابان نادر ، عالی آباد که خیابان حافظ فعلی است و میدان 6 بهمن یا به قول خود بوشهری ها توی شهر ) بازار عجیبی است . پر از ماهی های جورواجور . مثلن یک نوع ماهی مرکب دیدم که عین هشت پا بود . پوست سختی داشت ، بدنش راه راه بود و سبیلهای هفت سرش از سبیل استالین هم کمونیستی تر بود . انواع میگو ، یک جور میگو که اندازه ی کف دست بود و البته خرچنگ های کوچک . 

سرگل توی ساحل گناوه ، روی تاب نشسته بود . رفتم روی تاب کناری اش نشستم . نگاه ناباوری به من انداخت . اما من آنقدر جدی نشسته بودم که نمی دانست باید چه بگوید؟ احتمالن هیچ آقای ریش و پشم داری را در حال تاب خوردن به جا نمی آورد . تل نارنجی زده بود . صورت کشیده ی سفیدش ، از بچه های همسن اش که تازه می خواستند مدرسه بروند ، جدی تر بود . من داشتم سعی می کردم ترسی  را که از بچه گی از تاب داشتم ، فراموش کنم . سخت بود . بخصوص که تاب  رو به دریا بود و با بالا و پایین شدن من ، خط افق بی پایان روبرویم هم بالا و پایین می رفت . با خودم فکر کردم تا یکی دو سال دیگر من و سرگل به هم نا محرمیم و نمی توانیم راحت با هم حرف یزتیم . سعی کردم از فرصت استفاده کنم و با ترگل ارتباطی بگیرم . زل زده بود به من . خواستم چیزی به او بگویم . دیدم چقدر جدی دارد به من نگاه می کند . فکر کردم همین حالا هم ما به هم نا محرمیم . سعی کردم بیشتر ذهنم را متوجه ی نترسیدن بکنم . نترسیدن از تاب بازی . از بچه گی تا حالا یکبار حسابی تاب بازی نکرده ام .

برای ارغوان :

ارغوان عزیز دوست قدیمی و خواننده ی جدید ، از ورزشکارانی است که پهلوانی را مقدم بر قهرمانی می داند و دانایی را ارج می نهد . بنابراین در ضمن خواندن سفرنامه سئوالاتی مطرح کرده که به آنها پاسخ می دهم . گوش کنین شاید سئوال شمام باشه :

کاکه یعنی چی ؟ در آن پست منظور کاکه رو kakero بوده که یکی از فوتبالیستهای مهم و مشهور کارتون فوتبالیستها است .

شروه چیه ؟ شروه  sharveh شروه نوعی آواز است . شاید شبیه ترین آواز به شروه که ما بیشتر شنیده ایم ، آواز دشتی یا دشتستانی است . شروه متکی بر چهچهه های طولانی است . نوعی موسیقی غمگین که برای سوگ استفاده می شود . تقریبن همه ی شروه ها از شعرهای فایز دشتستانی است . در اینجا چون دسترسی به شعرهای فایز نداشتم یکی از شروه های غلامحسین دریانورد را که به استقبال شعر فایز رفته ، نقل می کنم :

عموفایز ! غم تلخت جنوبی است

غمت احساس سنگین غروبی است

دلت آن بی قرار صاف و ساده

دو چشمون دوبیتی های خوبی است

بعد التحریر : خبردار شدم که علیرضای عشقی سفرنامه ام را روی وبلاگ 360 گذاشته . ازش تشکر می کنم. حداقل این پست آخری به دلگرمی او بود .  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 13:3  توسط مقصود صالحی  | 

همسفریم 4

همانطور که در پست قبلی نوشتم ساعت هفت روز جمعه به مراسم شب شروه ، با حضور شروه خوانان برتر استان (عین اعلان پارچه ای ) رفتم . اینجا بود که افتادم وسط  صحنه ای از یک فیلم فلینی . سعی می کنم توصیفی از وضعیت سالن در ساعت هشت بکنم . در های سالن هنوز ، با گدشت یک ساعت از زمان اعلام شده ، باز است و مردم آرام آرام و دسته دسته وارد می شوند. سالن پر پر است . چون در همان ساعت هفت صندلی ها پر شده بود ، حالا تمام راهروهای بین صندلی ها و تا روی سن پر از زنان و مردانی است که آمده اند شروه خوانی ببینند . ردیف جلوی سالن نیمه خالی است و سه ، چهار نفری که برای فیلمبرداری ازمراسم دوربینشان را کار گذاشته اند ، به نمایندگی از برگزار کنندگان ، مانع نشستن جمعیت روی این صندلی ها می شوند . خبری از برگزار کنندگان مراسم نیست . مرد میانسالی که موهای خیلی کوتاه و ریش بلند خیلی سیاهی دارد ، تسبیح چرخان خودش را به صندلی ها ی نامبرده می رساند و می نشیند . وقتی می گویند اینجا جای شروه خوانان یا استاندار است می گوید : مو خوم هم شروه خونم هم استاندار . به دنبال قلدر مربوطه دیگرانی هم می آیند و صندلی ها را پر می کنند . فیلمبرداران هم  پشت دوربین هایشان روی سه پایه ها بر می گردند . دوربین ها همه هندی کم است . بالاخره یکی از مسئولین سر می رسد و نظر به انفجار جمعیت چاره ای می اندیشد . یکسری صندلی تکی امتحانی روی دست جمعیت جابجا می شود تا به مکانهای مورد نیاز برسد . هرکس سرجایش می نشیند ، لطف می کند و بچه اش را که تا آن زمان داشته روی سن بازی می کرده صدا می کند تا بیاید و روی دسته ی صندلی اش بنشیند . این روند صدا کردن بچه ها و بعضن نیامدن آنها از سن به پایین تا میانه ی مراسم هم ادامه دارد . برای آرام شدن جمعیت که صندلی های امتحانی هم سی شان کافی نبوده یکی را می فرستند پشت میکروفن قرآن بخواند . او در حین قرائت جمعیتی که در سالن وول می خورند را با سر تعقیب می کند در نتیجه صدایش از میکروفن کم و زیاد می شود . مسئول برگزاری می آید و می گوید این اولین سالی است که این اتفاق افتاده و سالهای قبل سالن خالی می مانده پس طبق سنت حسنه ی اسلام آقایان جایشان را به خواهران و مادرانشان بدهند . بلافاصله بعد از حرفهای رئیس تازه وارد ، مجری که پیرمردی به نام صغیری است و خودش هم شروه خوان است ، شروع به خواندن می کند منتها چون پرده کنار نمی رود یکی از فیلمبرداران روی صحنه می رود و پرده را با دست می کشد تا بخش عمده ای از آن کنار برود . مجری هم به بخش باز پرده می آید تا دیده شود . تا وسط مراسم مردم دارند بلند بلند به همدیگر آدرس می دهند که از چه راهی به همدیگر یا به صندلی های احتمالن خالی برسند .

( ممدو از این بیخ بیا ..... جان تو بیا سیت صندلی آوردم ، صدای چه چه یک شروه خوان در پس زمینه )

( عامو یخورده برو کنار تا ببینیم نه )   

مجری هی خواندن شروه خوانان را قطع می کند ، می گوید : ما آمده ایم تا در این محفل انس ببینیم هنرمندان شروه خوانمان چه در چونته ی هنری شان دارند.... برای شناختن شروه باید فایز را شناخت که سودای عاشقان جوان این سامان رگ سوخته ی جنوب است ( انقدر با این جمله ی خودش حال کرده که آن را ده بار تکرار می کند ) وسط کار مجری تصمیم می گیرد با یکی از شروه خوانانی که بیمار شده و نتوانسته به مراسم بیاید همزمان ارتباط برقرار کند . روی سن شماره ی موبایل او را می گیرد و میکروفن را می گذارد جلوی گوشی موبایل تا او با مردم حرف بزند . بعد از مردم می خواهد دعای خیرشان را بدرقه ی راه او که توی خانه اش دراز کشیده و حالا حالا هم نمی تواند بلند شود بکنند . وسط خواندن یکی از خوانندگان یکی از اولیای سالن که فکر می کنم بیش از 150 کیلو وزن دارد با یک پارچ آب می رود روی سن و به شیوه ی شاگرد شوفرها برای آنها که روی سن هستند آب می ریزد . مجری می گوید : عوامل شروه را برایتان بوگویم یکی شب است یکی سحر ، صبح ، غروب ، ظهر ، خورشید ، چشم ، گیسوان ، لب ، بینی و همینطور (عوامل شروه) را تا آخر می گوید . در همین حین یکی از معدود تماشاگرانی که با موبایلش حرف می زند با آن طرف خط دعوایش می شود ، به جایش یکی از چند بچه ای که دارد گریه می کند آرام می شود . اما واقعیتهای جالب دیگری هم وجود دارد : تماشاگران و خوانندگان از همه قشری هستند . واقعن مردم خیلی خیلی عادی برای این مراسم آمده اند . توی سالن از افراد مذهبی هست تا آدمهایی که فقط برای موسیقی آمده اند تا آدمهای خیلی معمولی کوچه و بازار که شروه دوست دارند . یکی از خوانندگان ناخدا است که مجری می گوید قاتل شیر ( ماهی شیر ) است . یکی دیگر ملای یک ده است و یکی معلم بازنشسته . وسط مراسم که جای سوزن انداختن تویش نیست ، عده ی زیادی های های گریه می کنند . جو مردم من را یاد روزهایی می اندازد که توی تکیه ی طرشت تهر ان تعزیه برگزار می شد . آنجا هم مردم عادی برای دیدن تعزیه می آمدند و های های گریه می کردند. تحمل مراسم را تا انتها ندارم و وسط مراسم با همراهان بیرون می زنیم.

اما برگردیم به سفرنامه ی خودمان :

در یادداشت قبلی ( شماره ی سه ونیم ) به برخی خصوصیت های سوسن اشاره کردم . چون می دانم که خیلی درست رفتم وممکن است شما چهره ی واقعی او را حدس بزنید و این خارج از اصول کار یک نویسنده ی محترم است ، فعلن بس می کنم . البته پست قبلی ثابت کرد که تداوم هرشبه ی روایتگری آدم را به الفیه و شلفیه می رساند .

فردا شب برمی گردم تهران و الان کمی I'm coming home  گرفته ام . پدرم وقتی به بوشهر می آمد یخورده مدل کهنه شده ی همین حس را داشت . او در سال 46 یکسالی را در بوشهر زندگی کرده است . وقتی به اینجا آمدیم او دنبال پیداکردن خانه و همسایه های قدیمی شان بود . ماجرای جستجوهای او را در خلال اسامی زیر خواهید فهمید :

آقای گل محمدی : صاحبخانه ی سابق شان که پیدا نشد .

علی سیگاری : همسایه ی قدیمی ، که دور میدان 6 بهمن فعلی ، دکه داشته است . از طریق راننده تاکسی ها و دکه داران دیگر ، دکه ی او را پیدا کردیم . او مرده بود و دکه اش را بچه هایش اداره می کردند . خانه اش را پیدا کردیم و حدس زدیم در کدام یک از خانه های روبروی خانه ی او ، پدرم و خانواده اش زندگی می کردند. خانه او در انتهای تیمچه ی خیاطها در بازار سنتی بوشهر بود . در کوچه ی تنگی که پر از خانه های گلی و گچی سفید رنگ بود .

احمد رزمی : همسایه ی دیگر پدرم ( اینا ) خانه ی آنها یک خانه ی قمر خانومی بوده که پدرم و خانواده در یک اتاق آن زندگی می کردند. در اتاقی دیگر احمد رزمی بازیکن شاهین بوشهر زندگی می کرده . بعدها رزمی به برق شیراز می رود و در آن تیم در لیگ تخت جمشید هم بازی می کند .

احمد تورانی : بازیکن شاهین که به اندازه ی رزمی شانس نداشته و حالا هم در شاهین جزو مربیان است . راستی پنجشنبه بازی شاهین و کشت و صنعت شوشتر بود که نتوانستم ببینم .

تصحیحات : کنار تابلوهای کوچه ها اصلن نقش سکان نیست . نقش سه تا لنگر است که از ته به هم چسبیده اند و دورشان حلقه ای است که یک طرفش شاخه ی گندم است و طرف دیگرش نمی دانم چی. دفعه ی قبلی شب بود که سبیلهاشو ندیدم .

جایی که هتل ما هست ( عالی آباد و نادر سابق و حافظ فعلی ) جایی در حد ناصر خسروی بوشهر است پس کثرت موش در این منطقه را نمی توان به کل شهر تسری داد .

بسه دیگه . گردش در اسکله ی ماهیگیری جفره و ماجرای من و سرگل باشد طلب شما. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 3:39  توسط مقصود صالحی  | 

 

                                          همسفر باشیم ( با مثانه ی پر و عجله های دیگر ) ۳۰۵

این پست را از کافی نتی در میدان امام بوشهر ، کنار سازمان تبلیغات اسلامی ، برایتان می نویسم و پست می کنم. اینجا در سالن آوینی حوزه یک مراسم شروه خوانی برگزار می شود . اتفاقی آگهی اش را از یکی از راننده تاکسی گرفتم و آمدم اینجا مراسم را ببینم . زود رسیدم . بالاخره یکبار هم در یک جای زمین من به موقع که هیچ ، زود رسیدم . سرعت کافی نته خفن بالاست . متصدی کافی نت که حتی در تهران هم ، یخورده اب می زد ، دارد یک آهنگ قدیمی بلک کتز گوش می کند . من هم تا مغز جیش دارم . بگذریم . جریان را در گناوه قطع کرده بودیم. ظهر در گناوه رفتیم رستورانی که کنار دریا بود و شبیه کشتی درستش کرده بودند . انگار این بهترین رستوران گناوه است ، حسابی شلوغ است . اینجا ماهی های خیلی خوشمزه ای دارند . خوراک میگو نصف قیمت تهران است البته این چیزی که اینجا به عنوان میگوی پفکی یا سوخاری می خوری اندازه ی یک کتلت است . راننده گفته بود که بوشهر بهترین میگوی خلیج را دارد و از بوشهر میگو به شیخ نشینها صادر می کنند . همه کار رستوران را سه گارسن زن انجام می دهند . زن که نه سه تا دختر بچه ، دوتاشان هفده ، هجده ساله اند و یکی شان ده دوازده ساله .( این بلک کتز کافی نت مال دوره ی راهنمائیه ) رستوران شلوغ است و آنها مدام ظرفهای غذا را این ور و آن ور می کنند . انقدر لاغرند که آدم فکر می کند دارند از وسط می شکنند . سبزه اند ، یکی شان دختر زرنگه است،  با مشتری ها حرف می زند و برای تاخیر عذر خواهی می کند . آن یکی توی خودش است و مشتری ها فکر می کنند بد اخلاق است . کوچکتره هم که اصلن این چیزها را نمی فهمد ( کافی نته حالا دارد رپ ایرانی گوش می دهد ، کنار سالن شهید آوینی ) قیمت غذای رستوران به نسبت تهران ارزان است ولی ما بعدن می فهمیمی به نسبت استان بوشهر گران هم هست . از رستوران که بیرون می آیم سه تا پسر جوان دارند از چند پله ی جلوی در رستوران بالا می آیند . دوتاشان دستشان را زده اند زیر بغل نفر جلوتر و جلویی دارد با زحمت تابلوی سر در رستوران را می خواند اول فکر می کنم نفر جلویی مشکلی دارد و آن دو پشتی زیر بغل او را گرفته اند که پس نیفتد. جلوتر می رم . دوپسر پشتی کورند و جلویی که چشمهایش خیلی ضعیف است ، آن دو را به زحمت هدایت می کند . با این دونفر شمار کورهایی که در گناوه دیدم به چهار نفر می رسد . یعنی اینجا یک جور کوری فراگیر وجود دارد ؟ رستوران چسبیده به ساحل . می روم کنار دریا . ( کم کم بچه باحالای بوشهری دارن تو کافی نت جمع می شن ) آب خیلی خیلی آبی است . ساحل شنی است . برخلاف ساحل شمال ، اینجا جنس خاک طوری است که آب تویش نفوذ نمی کند . می توانی بیخ بیخ آب راه بروی ولی پایت توی شنها فرو نرود . انگار آب فقط روی شنها سر می خورد و بر می گردد سرجای خودش . توی ساحل یکسری وسایل بازی بچه ها گذاشته اند . در اینجا من با سرگل گلابی آشنا می شوم . راستی قبل از سرگل برگردیم سراغ سوسن . سوسن نشست بغل دست مادرش . کم کم پدرش بلند شد و از کنار آنها رفت . اما اسم این دختر که سوسن نبود . من با توجه به قیافه اش یک دسته خصوصیت برایش تعریف مردم و با توجه به آنها یک اسم بهش دادم . اگر کار من درست بوده باشد باید بتوانیم عکس این مسیر را باهم برویم . پس من یکدسته خصوصیات برای او تعریف می کنم و شما از روی آنها قیافه اش را حدس بزنید .

1) سوسن دختری از تیپ 1ب یا با کمی اغماض 1 الف است .

2) سوسن در دوره ی راهنمایی که دوره ی بلوغ دخترهاست توسط یکی از دختر خاله های بزرگترش مورد دکتر بازی قرار گرفت و از این کار اصلن خجالت نکشید . این برایش هیچ مفهوم و هیجانی نداشت . فقط مشکل این بود که دختر خاله ی بزرگتر و سبیلو تر اورا متوجه کوچکی عجیب و غریب سینه هایش کرد . او همیشه از این ناحیه احساس ضعف می کرد . همیشه نسبت به جذابیت احتمالی اش برای پسرها در تردید بود . البته این ماجراها به اواسط دوران دبیرستان او بر می گردد . تناه نشانه ای که از این عدم اعتماد به نفس در او باقی مانده شکل فعلی لباس زیرش است . حالا که او در انتظار یک سفر احتمالی است ، از این کرست هایی بسته که جنسشان مثل کیف لپ تاپ است ، یعنی یک لایه ابر نازک اضافی دارد . این کرست یادگار تذکر دختر خاله ی درشت و پشمالوی اوست .  

3 ) سوسن بچه ی تخسی است . البته تخسی اش در بازی با پسران و بازیهای پسرانه معلوم می شود .در تمام سالهای مدرسه بازی در کوچه با پسران را به بازی با دختران و بازی های پسرانه ترجیح می داد . این موضوع نگرانی احتمالی پدر را در پی داشت اما مادرش که اعتقاد داشت خیلی هم نباید به حرف بابا گوش داد ، حامی او در تذکر ها یا گردگیری های احتمالی بود .

4 ) عاشق کاکه رو بود ولی هیچ وقت رو نکرد تا با بچه های دیگر راهنمایی فرقی داشته باشد .

خوب ساعت پنج دقیقه به هفته و من باید با یک مثانه ی زجر کسیده به دیدن مراسم شروه خوانی بروم . ( رئیس کافی نت دارد با تلفن با زیدی گردگیری می کند . از این گردگیری های توام با غیض شهرستانی ، از اینها که محاله فکر کنین غیر واقعیه )
+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 18:59  توسط مقصود صالحی  | 

                                                             همسفر باشیم 3

شب قبل تلفن اتاق قطع شد و مجبور شدم امروز از اتاق رئیس پست بفرستم. پست قبلی در پارک اشباح شب قطع شد . در پارک درختهای کوتاهی بود که امروز فهمیدم به آنها بی عار می گویند . بی عار درخت کوتاهی است که شاخه های انبوه و نازک درهم و برهمی دارد .  بالای بی عار یک توده ی انبوه چوبی است . احتمالن موندریان ، در سی چهل سال عمر درخت کشی اش ، یکسری طراحی از همین بی عارها دارد . گوشه ای از پارک وسایل بازی بچه هاست . ساعت نزدیک دوازده است و بجز ما ، فقط سه تا بچه ی هفت، هشت ساله توی پارک هستند که دارند با خیال راحت بازی می کنند . یکی شان دارد از سرسره یرعکس بالا می رود و به دیگری راه نمی دهد سربخورد . بچه ای که منتظر سر خوردن است می گوید : آرمینو برو کنار .... برو کنار فحش خار مادر سیت می دما . از پارک بیرون می آییم و به طرف هتل می رویم . بلوار کنار دریا ، اینوقت شب ، محل کورس گذاشتن حوانها است . توی همه ی شهرستان ها یکی از تنها تفریحات همین کورس گذاشتن و کل شبانه است . آنها هم که ماشین ندارند با موتور کورس گذاشته اند . توی بوشهر هم حتمن ، مثل اکثر شهرهای جنوب ، پر از موتور و دوچرخه است . راحت ساعت دوازده و ربع تاکسی می گیریم . راننده بوشهری نیست و از بوشهری ها شاکی است که چرا همه جا را می گویند شهر . اینجا آدرس هرچی را از مردم بپرسی ، می گوید فلان چیزو می خوای باید بری شهر . انگار نه انگار که وسط شهر وایسادی .

بر می گردیم هتل و می خوابیم . اینهمه اخ تئاتر کردم ، تمام شب خواب علیرضا نادری را دیدم . صبح با صدای مرگ بر آمریکا بلند شدم . کنار هتل دو تا مدرسه است . یکی یک دبیرستان پسرانه ، درست چسبیده به هتل و بعد از آن یک دبستان پسرانه .

تصمیم خانواده این است که برویم بندر گناوه . یاد غلامحسین دریانورد می افتم . نمایشنامه نویس با استعدادی که یک سال جلوتر از من از هنرهای زیبا فارغ التحصیل شد .( البته سنش خیلی بیشتر از من است ) بعدتر مجموعه شعر در جشن جنوبی چشمانت را از او خواندم و در روزنامه ی جام جم معرفی اش کردم . حالا یادم افتاد که پولی از روزنامه نگرفتم ، نمی دانم اصلن چاپ شد یا نه ؟ به هر حال دریانورد و کارهایش حسابی بومی هستند و صادقانه . او مدتی در جبهه و جنگ بوده و وقتی از این چیزها می نویسد ، واقعی و دلچسب است . حالا هم در همان گناوه ، انتشارات دریانورد را دارد . ماشین می گیریم و راهی گناوه می شویم . در راه ، در خروجی بوشهر به سمت گناوه از میدانی رد می شویم که توش یک تابلوی راهنمای راه زده اند . روی تابلو فلشی است که کنارش نوشته شده نیروگاه اتمی . راننده ی آژانسی که ما را به سمت گناوه می برد بازنشسته ی نیروی دریائی است . بعدتر متوجه شدم که اکثر راننده های این آژانس بازنشستگان نیروی دریایی هستند . در مدت جنگ بوشهر یکی از مناطق استراتژیک بوده به قول همین راننده بوشهرو می زدن ایطور نه.( همان نه ایجور جنوبی ها ) راننده ه ها می گویند ما همه اش ماموریت های خطرناک بودیم و وقتی بازنشسته شدیم نامه دادند که اگر خانه های سازمانی را تخلیه نکنیم اسبابمان را توی خیابان می ریزند . یکی از راننده ها می گفت من سی سال خدمت کردم پنج سال به اعلیحضرت ، 25 سالم تو انقلاب . بندر گناوه یکی از مراکز جنس قاچاق در جنوب است . دوستم فرید کلی از جنس های شلشی ( همان تاناکورای خودمان ) گناوه تعریف کرده بود ولی وقتی ما رفتیم می گفتند لباس دست دوم قدغن شده . خیلی حسرت خوردم . من عاشق گشتن تو بازارچه های تاناکورا هستم . بهشت این بازارچه ها توی ارومیه است . یک بازار بزرگ ، مثلن اندازه ی بازار قزل قلعه ، پر از لباسهای داستان دار . به نطرم لباس دست دوم ، فقط لباس نیست یک معامله ی سود آور است به علاوه شریک شدن در یک داستان است . داستان یک لباس . داستانی که مدام قهرمانش عوض می شود . بخصوص اگر این لباسها قاچاق از مرز رد شده باشند . من توی ارومیه یک دست گرمکن خریدم که لباس ورزش سال 1986 یک کالج آمریکایی بود . اول جاده ی گناوه باران شروع شد . باران جنوبی ، باران تنک و دانه درشتی است که یک ریز و بدون کم و زیاد می بارد . یک طرف جاده دریاست . زمین های کنار جاده کمی فرورفته اند و آب باران به سرعت در آنها جمع می شود و برکه های خیلی خیلی کم عمق ولی پهناوری را تشکیل می دهند . کم کم جاده خط آسفالتی می شود که از وسط آب می گذرد . آسمان غریب جنوب ، سفید سفید شده . آسمان سفید و دمای نسبتن بالای هوا من را یاد بهار تهران می اندازد. از بوشهر تا گناوه 150 کیلومتر راه است . در میانه ی راه  ، آبادیی است به نام زیارت . از زیارت به بعد ، جاده مثل جاده های شمالی می شود، دو طرف جنگلی است . منتها جنگل نخل. نخل ها به انبوهی جنگلهای شمال است . کنار همین نخلستانهای انبوه ، بساط شیره و پنیر خرما فروشها به راه است . کنار جاده ، از پیرمرد سبزه ی تندی پنیر خرما می گیریم . پیرمرد باحالی است ، ( پسر عموم می خواد بابام رو صدا کنه می گه عمو، پیرمرده می گه جونم عمو) پیرمرد نشان می دهد که چه طور قدیم از پوست نخل حصیر و طتاب می بافتند . می گوید قدیم یه چوبی داشتن که باهاش پوستارِ می کوبیدن ای رشته هاشِ جدا می کردن اسمش دکو بود ببخشید براش دسته هم درست می کردن ( نفهمیدم چرا برای توضیح دسته ی دکو عذر خواهی می کنه ؟ ) پوشش گیاهی و جنگل های نخل تا آب پخش ادامه دارد . از آب پخش تا گناوه درختان بی عار و بیشه های وسیع سبز هستند . در همه ی مناطق مرزی جاهایی مثل گناوه هست ، جاهایی که جنس قاچاق ارزان و بی کیفیت پیدا می شود . از سراسر شهرهای منطقه برای خرید به آنجا می آیند. معمولن بافت شهری و بازارچه های این مناطق هم شبیه به هم هستند . مثلن گناوه مرا خیلی یاد مریوان و سردشت می اندازد . گناوه پر از لوازم برقی دسته دوم و مارکهای تقلبی است . پر از ضبط صوت و تلویزیونهای سونیا ، پاناسونانیک و مارکهای دیگری که حتی سعی نکرده اند شبیه مارکهای معروف باشند . روی جعبه های این وسایل قبلن عکس هنرپیشه های هندی و عربی بود حالا عکس بریتنی اسپیرز ، دزدان دریائی کارائیب و ... را دارند . توی یکی از مغازه های بنجل فروشی ، پوستر تور لوازم خانگی سونیا است که اسپانسر کنسرت خواننده ای به نام حسن پیغان است . جای شما حالی ، باید عکس این خواننده را می دیدید . کلی از مغازه های گناوه از آن مغازه هایی است که در کرمان و اصفهان و مشهد به آنها می گویند مغازه ی لوکس فروشی . نقطه ی اشتراک اجناس این مغازه ها این است که همه ی شان خارجی اند . مثلن در گناوه مغازه هایی هست که چای ، قهوه ، صابون ، خمیردندان ،انواع شکلات و حتی گاهی لباس زیر زنانه و مردانه را یکجا می فروشند . انصافن خیلی ازاینها جنس اصل دارند .

گناوه یک میدان اصلی دارد که حالا در دست تعمیر است . محوطه ی وسط میدان را کاملن کنده اند و دارند باز سازی می کنند . خانه ها و مغازه های حوالی میدان همه کاهگلی و خشتی هستند . رایحه ی رقیقی از بوی لجن هم در سراسر میدان به مشام می رسد . توی جوبها آب خاکستری رنگی در جریان است و طرفین جوبها جدول بندی ندارد . می دانید کنار این میدان چیست ؟ ........ یک مانیتور بزرگ مثل آنکه در میدان ونک نصب کرده اند .

فکر کنم دیگه حال بیشتر خوندنو نداشته باشین . می مونه جریان سوسن ، علی سیگاری و احمد تورانی که باشه فردا .      

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 22:29  توسط مقصود صالحی  | 

                                                                                   همسفر باشیم۲

 

بعد از ارسال پست دیشب سارا زنگ زد و اخبار کثافت کاری ها و خاله زنک بازی های تئاتر را از تهران مخابره کرد ، اخ تئاتر ، اخ . بعد با خانواده رفتیم ساحل گردی . از پیرمردی که پشت پیشخوان هتل ایستاده بود پرسیدیم تا دریا چقدر راه هست ؟ گفت همین خیابون اولی رو برین ده دقیقه تا دریا راهه . کنار پیرمرد دختر توپول سبزه ای وایساده بود ، لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت البته اگه یواش برین یخورده بیشتره .  جالبه که چطور دخترک راهی پیدا کرد که تو روی پیر مرد واینسته ولی حرفشو بزنه . به هر حال ما به سمت دریا راه افتادیم . توی خیابون بوی دریا و شرجی می آمد . وقتی از خیابون به کوچه های فرعی که اکثرن خاکی بودن می رفتی ، بوی شرجی به بوی لجن تبدیل می شد . سر هر کوچه ، تابلوی آبی رنگ به دیوار بود که اسم کوچه را روش نوشته بودن و زیرش نوشته بود شهرداری بندر بوشهر . در بوشهر مشخصه ی این تابلوها نقش یک سکان کشتی است که دورش طناب پیچیده اند . تابلوهای اسم و رسم خیابانها در شهرهای مختلف ، شکلهای مختلف دارد . سکان سفیدرنگ کنار اسم کوچه است .

توی خیابون دو سه تا موش دیدیم و فکر کردیم فقط تو همین محله ، دو سه تا موش هست . ساعت یازده شب ، اکثر بقالی ها باز بودن . کنار خیابون چند تا جوون وایساده بودن و داشتن شوخی دستی می کردن . قاطی شون یه پیرمرد هم بود که ریش سفید بلندی داشت . از توی کوچه ای که اونها سرش وایساده بودن و لاشی بازی در می آوردن ، کسی یکی از بچه ها رو صدا زد : اَ حمِدو  ، اَحمِدو .

تو یک بقالی رفتیم تا برای پیاده روی چلسمه جات بخریم . تازه اینجا با لهجه ی باحال بوشهری آشنا شدم . این لهجه هم شل شل حرف زدن کرمونی ها را دارد هم لاف نهفته در لهجه ی آبادانی را . ده دقیقه دیگه هم پیاده روی کردیم . پیچیدیم توی خیابون اصلی ، خانه ها همه گچی یا سیمانی هستند . تازه همین خانه های گچی هم از شدت رطوبت تغییر رنگ داده اند . درهای فلزی همه زنگ زدند . معماری غالب شهر ، تا اینجا ، هنوز سنتی باقی مانده . شهر با تنگستانی که توی تنگسیر امیر نادری می بینید چندان فرقی نکرده . خیابان اصلی پر از ادارات و سازمانهای مختلفه ، بهزیستی بوشهر ، بنیاد ایثارگران و جلوتر مرکز فرهنگی ، مرکز رشد فناوری خلیج فارس و.... . هنوز به دریا که هیچ ، به دورنمایی از ساحل هم نرسیدیم . بالاخره حوصله ی بچه ها سر می رود . تصمیم می گیریم ماشین بگیریم . ساعت یازده شب ، ظرف چند ثانیه تاکسی گیر می آد . یک پیکان کرم رنگ ، که چراغهای جلوش ، چراغ نیست ، رقص نوره . چراغهاش همینطور رنگ عوض می کنه . بالاخره سه ، چهار دقیقه ای هم با ماشین می ریم تا می رسیم به ساحل . به نسبت ساعت یازده و نیم ، ساحل شلوغه . جایی که ما پیاده می شیم ، یک وانت وایساده . از توی وانت دستفروشی جنس هاشو بیرون آورده و کنار پیاده رو گذاشته تا بفروشد . حالا حدس بزنید یک دستفروش ، در بلوار ساحلی بوشهر در ساعت یازده و نیم شب ، چه می فروشد ؟............ گاوصندوق . در بلوار ساحلی متوجه می شویم که در شهر رمان طاعون آلبر کامو هستیم . موش توی شهر ، کنار دریا ، توی بلوار وول می خورد . بعضی وقتها همینطور که داری راه می ری دو تا موش که دارن همدیگرو تعقیب می کنن از روی پات رد می شن .

راستی یادم رفت از سوسن براتون بگم .

توی سالن انتظار فرودگاه ، دختری تنها نشسته بود . 20 ،22 سال داشت . پولیور بلند راه راهی پوشیده بود . راههای افقی پولیور ، قهوه ای ، کرم و سفید بود . کیف چرمی قهوه ای کوچکی هم انداخته بود روی شانه اش. دختر جوان این سنی جزو مسافران رسمی فرودگاه نیست . اکثر مسافران سنتی فرودگاه در دو سه دسته قرار می گیرند :

الف ) گروهها ی کارمند که از ماموریت بر می گردند یا به ماموریت می روند . تشخیص اینکه شهرستانی اند یا تهرانی هم چندان سخت نیست . شهرستانی ها بیشتر از تهرانی ها در فرودگاه کت و شلوار می پوشند . آنها حتمن کیف سامسونت دارند . بیشتر این سامسونت ها ، از مدل های فانتزی ترند . هردو گروه معمولن کت و شلوار می پوشند . تهرانی ها کت های ساده تری دارند که اغلب سرمه ای ، سیاه یا قهوه ای و یا یکی از طیف های این رنگها است . کت و شلوار مورد علاقه ی کارمندهای شهرستانی در طیفهای مختلف سبز است . سبز مغز پسته ای ، سبزی که با آبی قاطی است یا .... به علاوه پارچه این کت و شلوارها از جنس لیز لیزی است . ( نمی دونم اسم درست این پارچه چیه ؟ به هر حال پارچه ی لیزیه ) دیگر مسافران سنتی هواپیما ، خانواده های میانسال و میانه حال از نظر در آمد هستند . دو سه تا بچه و یک پدر و مادر یکی از این خانواده ها را تشکیل می دهند ( خود ما هم دیروز در همین دسته بودیم ) دسته ی بعد زنهای تنها هستند . اغلب این زنها برای دیدن خانواده شان به تهران آمده اند . شوهرشان که در شهرستان شاغل بوده ، همراه آنها نیامده . حالا هم همراه با بچه شان  برمی گردند به شهر محل کار یا محل اقامت فامیل شوهر . روی یکی از صندلی های سالن انتظار می نشینم . جلوی من یک دسته کارمند شهرستانی نشسته اند . توی ردیف بعدی صندلی ها ، زن تنهایی نشسته و دارد روزنامه می خواند . زن میانسال است . شال سیاهی دور سرش پیچیده . چشمهای سبز تری دارد . می تواند خوشگل باشد اما صورت دراز ، دهان کوچک و فک زده دارش ، چهره اش را غرغرو می کند . انگار همیشه ناراضی است و آماده است تا با صدای پرفته ای غر بزند . چهره اش من را یاد طراحی های آیزنشتاین می ندازد . آدزنشتاین یک سری طراحی کمیک از زنهای پرستار دارد . یکی از این پرستارها عین همین خانم میانسال تنها است . مرد میانسالی که صورت سرخ و موهای جو گندمی دارد می آید و کنار خانم می نشیند پیداست که شوهرش است . این همنشینی می تواند دسته ی خانم را عوض کند . نا گهان اتفاقی می افتد که همه چیز را عوض می کند . دختری که در ابتدای ورود به فرودگاه دیده بودم آمد و کنار خانم نشست . دختر کاملن یک دختر تیپ یک بود . ( اگر ضوابط تیپ بندی رو نمی دونین ، کنجکاوی نکنین به هر حال یک یعنی از بهترینها ) نشست بغل دست مادرش ، کاملن سرپایین و محجوب بود . از اینجا می شد فهمید که احتمالن متوجه توجه بیش از حد من به خودش شده .

این داستان را ولش کنید و بیایید به ساحل بوشهر برگردیم. یک طرف بلوار ، کمی پایینتر از سطح خیابان اصلی ، پیاده روی پهنی است که مشرف به دریاست . از بلوار که چند پله پایین می رفتی ، می رسیدی به این پیاده رو . باز از این پیاده رو تا لب آب هم ده دوازده پله راه بود. جایی که آب به کناره های بلوار می رسید ، پر از بلوکهای سیمانی بود . بلوکها، مکعب مستطیل های گنده ای بودند که قراربود جلوی طغیان آب را بگیرند.

توی پیاده روی کنار دریا چند تا کافه هم بود که خیلی درب و داغان بودند . کنار پیاده رو نیمکت های رو به دریا بود . روی نیمکت ها پر از آدمهای بیکار و اکثراً نشئه بود . چند تا هم از پله ها پایین رفته بودند و نزدیک تر به دریا نشسته بودند و قلیان می کشیدند . برای ساعت یازده و نیم شهرستان ، ساحل شلوغ بود . دیوانه ای توی ساحل بود که بلند بلند حرف می زد ، دنبال سلمانی می گشت و هر از گاهی دست می کرد توی یقه اش و شپش هایش را در می آورد و می زد به در و دیوار . می گفت سلمونی باید تا 2 باز باشه چرا حالا بسته . طرف دیگر بلوار پارکی بود که توش قفس های بزرگ پرنده بود . در ورودی پارک مجسمه ی گچی نهنگی است که دهنش را باز کرده و دمش را بالا گرفته است . در این حالت شکل کلی مجسمه بیشتر شبیه یک هواپیما است . توی مجسمه خالی است . وسط بدنش سوراخی است که در ورودی پارک است . توی بدن خالی ماهی ، اتاقکی درست شده که به دیواره های گچی سفیدش ، کلی یادگاری نوشته اند . چهار تا از این یادگاری ها که با اسپری قرمز و دستخط یکسانی نوشته شده را در اینجا می نویسم : احمد ، محسن ، کاترین ، limpbizkit . پارک جای خیلی عجیبی است . درختهای بلندی دارد که تنه شان سفید سفید است . انقدر سفید که اول فکر کردیم تنه ی درختها را رنگ سفید پلاستیک زده اند . رفتم دست زدم به تنه ی درختها . نرم بود. انقدر که اگر دستت را روی درخت فشار می دادی جای دستت روی درخت باقی می ماند . برگهای درخت شبیه بید مجنون بود . یکی از برگها را کندم و بو کردم ، درخت اوکالیپتوس بود . برگهاش بوی آدامس اکالیپتوس می داد . انقدر بوی برگها تند بود که تا مدتی توی بینی می ماند و ادیتت می کرد .

بسه ........بسه .

یک روز عقبم . امروز رفتم گناوه و پنیر خرما خوردم . پنیر خرما یعنی تنه ی درخت نخل . مغز نخل های پیر را در می آورند و می خورند . مزه ی گردوی تازه می دهد ، فقط کمی ترد تر و شیرین تر است . فردا گناوه را می نویسم .و البته ادامه ی شب نامبرده و البته من و سوسن .      

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 9:54  توسط مقصود صالحی  | 

                                                              همسفر باشیم1

 

حالا که دارم این جریانات را می نویسم توی هواپیما هستم . سالها پیش توی کتاب چهره ها که مجموعه عکسهای مریم زندی از آدمهای مهم ادبیات بود ، عکس حمید عنایت ، مترجم و نویسنده ی متون فلسفی را دیدم . پایین همه ی عکس ها ، محل تولد و مرگ صاحب عکس  نوشته شده بود . محل مرگ عنایت ، آسمان مانش بود . آن موقع برایم خیلی عجیب بود که چه طور آدمی ممکن است توی آسمان مانش بمیرد ؟ می فهمیدم که حتمن توی هواپیما مرده ، اما باز این محل مرگ برایم عجیب بود . حالا دارم عقده ای بازی در می آرم و تجربه ای آسمانی می کنم . اولین قسمت سفرنامه ی بوشهر را توی هواپیما می نویسم . داستان این سفر از آنجا شروع می شود که به قصد فرودگاه از خانه خارج شدم .  از خیابانهای شهر با فکر اینکه مدتی نمی بینمشان رد شدم .  به هر حال اینجور وقتها فکر می کنی شاید دوباره برنگردی . شاید دلت برای شهرت تنگ شود. حتی اگر این شهر جای مزخرفی به نام تهران باشد . از کنار برج میلاد رد شدم . فکر کردم چرا انقدر این برج روی اعصابم است ؟ همیشه فکر می کنم این برج موجود موذی و بد طینتی است . شاید این به خاطر شکل ظاهری اش باشد . یک غول خاکستری رنگ بتونی . قیافه و قد و قواره اش من را یاد حشره های متجاوز و ترسناک هاچ زنبور عسل می اندازد . بود و نبود این برج چه فرقی به حال تهرانی ها می کند ؟ برای مردم عادی ، مثل من ، هیچ فرقی . اما برای گداها ، آشغال جمع کن ها ، کارتن خوابها ، خریداران و فروشندگان تن به طور کلی و جزئی ، چه طور ؟ برای ثروتمندان و پولدارها چه طور ؟ همه ی اینها وجه کیمیائی وار قضیه است . شاید درست باشد ، شاید غلط . اما من از برج متنفرم چون وقتی نگاهش می کنم یاد نوجوانی ازدست رفته ام می افتم . ساختمان برج درست روزهای شروع شد که من داشتم آرزوهای دور و دراز آینده را می بافتم و حالا وقتی دارد به آخر نزدیک می شود که من دارم با بی خیالی خو می کنم .

ببخشید .... شام دارد به ردیف ما می رسد .

......

سال  76یا 77 رفتم کرمان . با هواپیما رفتم و برگشتم . موقع برگشتن .....

اوه اوه اوه اوه .... تا لحظاتی دیگر هواپیما به چخت می رود . اوه ...... اوه  ............. به خیر گدشت .

با توجه به سرعت ناچیز من در غذا خوردن و حالت تامل و صبری که کرمان به انسان می بخشد ، تمام طول پرواز را داشتم غذا می خوردم . دقیقن وقتی گفتند دمای هوای تهران نمی دونم جند درجه غذای من تمام شد .

یادداشتهای درون هواپیما در همان خط بالا نیمه کاره ماند . پرواز وحشتناک بود . انگار هواپیما داشت از یک جاده ی خاکی به سمت بوشهر می رفت . خواهرم بیخود گریه اش گرفته بود . حالت تهوع ، سردرد یا سرگیجه نداشت فقط ترسیده بود . اما همه ی اینها در فرودگاه بوشهر تمام شد . وقتی توی باند فرودگاه از هواپیما پیاده شدیم ، بوی شرجی و دریا زد توی دماغمان . الان که ساعت نه و نیم است می دانید دمای هوای بوشهر چقدر است ؟ 21 درجه بالای صفر . توی سالن فرودگاه بوی گلاب می آمد . سالن به نسبت سالنهای مشابه در کرمان و یزد و قشم ، تمیز تر و مرتب تر است . مثل اکثر شهرستانها در اینجا هم کسی تگ چمدانها را چک نمی کند . جای خوبی برای چمدان بلند کردن است . توی توالت سالن فرودگاه دو آقا جلوی دست خشک کن ایستاده اند و دستشان را گرفته اند که خشک شود . اما خبری از باد گرم نیست . شاکی از خراب بودن دست خشک کن ، از توالت بیرون می آیند . می روم توالت ، دستهامو می شورم . از کار کردن خشک کن نا امیدم ، اما سهراب پسر خاله ام می آید و دکمه ی دست خشک کن را در حالت روشن on   قرار می دهد و ما هر دو دستمان را مثلن خشک می کنیم . فرودگاه جای عجیبی است . بخصوص فرودگاه تهران . یکی از تفریحات سالم من و علی و آرش و سارا در تهران ، این است که برویم فرودگاه و به مسافران نگاه کنیم. به نظرم اینجا لازم است که برگردم تهران و از فرودگاه و ماجرای من و سوسن در فرودگاه تهران بگویم . پرواز ما ساعت 7:30 بود و ما خیلی زود به فرودگاه رسیدیم . فرود گاه جای عجیبی است آدمها توی فرودگاه ، حداقل برای مدت کمی ، فکر می کنند می توانند بروند ، رها بشوند . فکر می کنند مدتی به اختیار در جایی بودند و حالا عازمند . همه کمی خوشحالند . وقتی بهشان نگاه می کنی ، می بینی با رضایت و آرامش در انتظارند . معمولن به جایی خیره شده اند . چه منتظر همراهی باشند و چه نباشند ، چه بدانند از کجا و کی باید سوار شوند و چه ندانند ، به جایی خیره اند . در چنین جایی خیانت است اگر به آدمها خیره نشوی و نگذاری آنها هم مدتی به تو خیره باشند . ساعت 6 رسیدم فردودگاه و ساعت شش و پنج دقیقه ، قبل از اینکه فرصت تیپ بندی پیدا کنم ، با سوسن روبرو شدم .......

 هتل آپارتمان آسمان ، ده و بیست دقیقه .

فردا قسمت دوم چلکوفسکی را می گذارم ..... اگر اینترنت گیر بیارم .   

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 22:25  توسط مقصود صالحی  | 

 

                                         .... تا دریای کارائیب.... تشنه ؟

الف ) ببخشید که مطلب طولانی است و ببخشید که سر بزنگاه قطع می شود و باید منتظر بخش دوم باشید .

ب ) برخورد مخاطبین با این مطلب می تواند مشوق من در طرح راه اندازی یک وبلاگ ، با موضوع مطالعات  تئاتری ام  باشد . وبلاگی که محتاج دیالوگ های فراوان برای تصحیح مطالعات تخصصی است .

ج ) سرم شلوغ شده . همیشه درهمین روزهای شلوغ ، تنبلی در لباس یاسها و نا امیدی های مرسوم به سراغ آدم می آید. اما تشویق های دوستان مختلفی باعث شد همه ی این حرفها را کنار بگذارم و بالاخره گزارشی از سخنرانی پروفسور چلکوفسکی ارائه کنم . بنابراین بدون اجازه ی  ، گزارشم را به یکی از همین دوستان عظیم خان عظیمی ، مشوق همیشگی ِِ maghsoodsalehi.blogfa  تقدیم می کنم .

 

پروفسور پیتر چلکوفسکی ، تعزیه شناس مشهور لهستانی ، به مناسبت همایش نمایش و دین به ایران آمد . بعد از سخنرانی در این همایش ، چلکوفسکی در دانشگاه تهران حاضر شد و جلسه ی مشابهی را در سالن سمندریان ِ پردیس هنرهای زیبا برگزار کرد . در ابتدای جلسه ، درباره ی تعزیه صحبت کرد . صحبت ها اکثراً آشنا و حداقل برای خوانندگان نوشته های خود او ، تکراری بود . البته صحبت های او  ، در کنار اسلاید های باارزشی که از تکیه ی مشیر شیراز تهیه کرده بود ، ارزش دو چندانی پیدا کرد . او هم مثل اکثر تعزیه شناسان وطنی به طراحی صحنه و لباس و میزانسن های نمادین تعزیه اشاره کرد. او هم دوباره  در باره ی تشت آب معروف و دلالت های کنایی رنگ سرخ و سبز صحبت کرد . چلکوفسکی اسلایدی داشت مربوط به تعزیه ی حضرت علی اکبر( ع )  در حسینیه ی مشیر . در صحنه ای از این تعزیه  حضرت علی اکبر برای آوردن آب از اردو بیرون می رود . در اینجا حضرت ابوالفضل ( ع ) راه علی اکبر را می بندد . او که می خواهد توانایی علی اکبر را بسنجد ، برای او رجز می خواند و او را به جنگ دعوت می کند . چلکوفسکی در مورد این صحنه اعتقاد داشت :

الف ) این صحنه نشان دهنده ی تاثیر شاهنامه بر تعزیه است ( حدس می زنم منظور تاثیر پذیری در طرح داستانی است )

ب ) او می گفت ابوالفضل باید در این صحنه لباس قرمز اشقیاء را بپوشد تا این امتحان کامل شود . 

 

اما بخش مهم تر و طولانی تر صحبت های او، درباره ی مراسم نخل گردانی بود . این مراسم، نوعی آئین سوگواری محرم است که در مرکز و حاشیه ی کویر مرکزی ایران دیده می شود .  ( امروزه از کاشان تا یزد این آیین دیده می شود ) در این آیین ، سوگواران یک تابوت مانند بسیار بزرگ چوبی را ، از محلی به محل دیگر حمل می کنند . این ، درواقع مدلی از مقبره ی امام حسین (ع ) است . البته چلکوفسکی به درستی تاکید می کند که نمی توان به این مجسمه ی بزرگ مدل گفت ، زیرا مدل باید با اصل شباهتی داشته باشد ، در حالی که نخل ایرانی شباهتی به آرامگاه امام ندارد . در ایران این مدل – مجسمه را شبیه به شکل استیلیزه ی یک سرو می سازند . نام آن را نخل می گدارند زیرا در عراق امروزی ، مقتل امام ، گیاه نخل اهمیت اقتصادی و هنری خاصی داشته ، همچنین برای حمل جنازه ی امام از آن استفاده کرده اند . اما در ایران سرو همین اهمیت هنری و ادبی را دارد .

نخل های مهم ، همانطور که گفتم در قسمت های مرکزی ایران دیده می شود از جمله نخل عظیم امیر چخماق یزد ( که اتفاقا ً خود من موفق به دیدارش شدم ) دلیل این مسئله هم آن است که ساکنان این قسمت ها ، بر خلاف ساکنان غرب ایران ، به راحتی نمی توانند به زیارت آرامگاه امام بروند بنابر این مقبره امام را نزدیک کاشانه ی خود می آورند . یک طرف نخل را آینه می زنند تا هاله ی تقدس ( oral ) امام در آن منعکس باشد  ( استنباط شخصی من این است که انعکاس نور آفتاب در این آینه ها را تصویری از هاله ی تقدس گرداگرد چهره ی امام می دانند ) . در طرف دیگر نخل ، پارچه ی سیاهی آویزان است که معمولا ً روی آن تصویری ساده شده  از آرامگاه امام می کشند . ( دوستی سبزواری می گوید آنها هم خل دارند وروی نخل آنها چیزهای دیگر هم نصب می کنند از جمله عکس شهدا ) برخی بررسی ها پیشینه ی این آیین را ، به آیین کهن سوگ سیاوش منتسب می کنند .

اما جالب ترین بخش صحبت های چلکوفسکی ، ردیابی این آیین در هند و ترینیداد بود . چلکوفسکی اسلایدهایی از نقاشی های هندی داشت که پیشینه ی نخل گردانی در هند را به دوره ی سلسله های شیعی جنوب هند می رساند . این سلسله ها در لکنو ( از استان دکن در جنوب هند و مقارن صفویان ایران ) حکومت می کرده اند . نقاشی هندی ، دربار یکی از این پادشاهان را در اوایل قرن نوزدهم میلادی نشان می داد ( البته این مربوط به دوره ی قاجار است ) که در آن مجلس نوحه خوانی برپاست . رو بروی نوحه خوان ، در طرف دیگر مجلس نخل وجود دارد . البته نخل در هند مثل نخل های ما در ایران نیست . نخل هندی ، تعزیه نام دارد و آیین گرداندن آن هم لابد تعزیه گردانی است . در آنجا تعزیه کاملا ً به شکل مساجد هندی و با خمیر کاغذ ساخته می شود . البته تعزیه بسیار پر زیور و زینت تر از مساجد واقعی است و گاهی حتی رنگهای شادی مثل صورتی و سبز هم در آن دیده می شود . تعزیه ی هندی از آیین های هندو تاثیر گرفته ، از جمله ی این تاثیرات اینکه ، تعزیه را در انتهای مراسم به آب می سپارند البته در بعضی جاها هم چند تعزیه را انتخاب می کنند و در کربلای محلی ، که زمینی خاکی است ، دفن می کنند از جمله اسلاید چلکوفسکی از دفن تعزیه ای عظیم در کربلای محلی بمبئی . اما تعزیه گردانی در ترینیداد و توباگو در دریای کارائیب  ......  

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 23:36  توسط مقصود صالحی  | 

. که مپرس............

 

               

 

ببینم حالا که همه ی مسئولان سینمایی در جستجوی یافتن ردپای سینمای معناگرا هستند ، ما چرا خاموش بنشینیم ؟ حالا که هر فیلم شنگولِِ منگول آوری می تواند به ماوراء اشاره کند ، ما چرا انگشت اشاره به ماوراء دراز نکنیم ؟ حالا که مولانا دکتر بلخاری و بسیاری دوستان هم پیمانشان تئوری های معناگرایانه صادر می کنند ، ما چرا با بضاعت اندک خود ، در صف پویندگان این راه نباشیم ؟

فرض :

هر فیلم سینمایی در تلاش برای نمایاندن قطره ای ، بویی یا لمحه ای از بهشت  یا جهنم موعود است . آنچه تفاوت محصولات مختلف سینمایی را می سازد ، تفاوت در بهشتی یا جهنمی بودن پدید آورندگان آن فیلمهاست .

حکم :

در سینما پنج نوع فیلم وجود دارد :

الف ) فیلمهای سازندگان جنت مکان ، که در تلاش برای توصیف محیط موعود خود ، یعنی بهشت برین اند . از جمله ی این آثار ، فیلم - سریال مریم مقدس و فیلم – سریال ابراهیم خلیل الله را می توان نام برد . بعضی اوقات به دلیل عدم وجود تضاد دراماتیک بین خالق فیلم و فیلم ، این آثار از جذابیت کافی برخوردار نیستند . اما باید به تماشای آنها نشست ، به هر حال هرکه طاوس خواهد ، جور هندوستان کشد و در مثل مناقشه نیست .

ب ) آثار فیلمسازان نیکو خصال بهشت ماوا که به شرح و توصیفی ، هرچند نا کامل و ناکافی از جهنم می پردازد . در بین نظریات بی شمار و نظریه پردازان بی شمار تر سینمای معنا گرا این بخش از سینما ، بسیار پرطرفدار و نان و آب دار است . آثار مرحومان روبر برسون ، کارل درایر و آندری تارکوفسکی در این رده جای می گیرد . ( اینجاست که آدم دستش از دنیا کوتاه است را کاملا لمس می کند ) البته در مورد این آخری باید کمی دقت به خرج داد ، به هر روی پسر نوح با بدان بنشست ، خاندان نبوتش گم کرد . همچنین باید مواظب افرادی که اصلا ً لیاقت بهشت را نداشته اند اما می خواهند خود را در این دسته جای دهند بود . اکثر این گندم نمایان تبار سوئدی دارند : اینگمار برگمان ، لارس فون تریه ( یا تریر ، به هر حال اون تر لازم را دارد ) و احتمالا ً موریس استیلر . مثلا ً همین آقای برگمان هیچوقت نسخه ی نهایی هیچکدام از فیلمهایش را نمی دیده و ادعاهای آنچنانی هم در باره شان داشته . از کجا معلوم ؟ از آنجا که جایی گفته فیلمهای آنتونیونی برایش خسته کننده است . مرد نا حسابی اگر بیل زنی در خونه ی خودتو بیل بزن . از او بدتر هموطن اش فون تریر که مصداق روشنفکر پول گرفته از آمریکا است . در سینمای فارسی نمونه ی بارز بهشیان جهنم ساز  رسول ملاقلی پور است . بیت : آقا رسول چون تو کجا نادره گفتاری هست / یا چو شیرین سخنت نخل شکر باری هست .

ج ) فیلمسازان جهنمی که برخلاف طینت ناپاکشان رفتار کرده و در تلاشند بوی بهشت را به مشام ما برسانند غافل از اینکه بهشت برساخته ی ایشان فایت و موقتی است . این مهم ترین تفاوت بهشت های ایشان با بهشت برین است . مهمترین نماینده ی حی و حاضر این دسته این آلمودوار معلوم الحال است ( نامبرده اهل حال هم هست )

د ) اما دسته ی چهارم که هدف این مقاله اند :

در فیلم روز هشتم صحنه های زیادی است که می تواند اشک آدم را در بیاورد . در اکثر این صحنه ها ، عدم درک دنیای جوان عقب مانده ی فیلم  ، و نادیده گرفتن عواطف او ، ما را متاثر می کند . اما تاثیر گذار ترین صحنه ی فیلم ، برای من ، صحنه ای است که دانیل اوتوی ، بعد از درگیری با زنش ، کنار ماشین اش می ایستد و بغضش می ترکد . چون اینجاست که با درماندگی یک آدم هم سطح خودم ، یک آدم معمولی عاقل و بالغ روبرو می شوم . فیلمهای دسته ی چهارم هم به همین خاطر برای من عزیزند ، توصیف یک آدم زمینی ، یک آدم عادی بلا تکلیف از سایه های محتمل بهشت یا  جهنم . موزیکال های خلوت تر مثل آواز در باران ، فیلمهای کمتر دیده شده ی هاوکس مثل قرن بیستم ( تشنه ی دوباره دیدن این فیلمم ) و از متاخرین آثار هال هارتلی در دسته ی توصیف گران بلاتکلیف بهشت ، قرار می گیرند .

همه ی اینها را گفتم تا به اینجا برسم : پریشب ، کامل ترین فیلم این دسته را دیدم . آیا تا به حال سینما بهشتی انسانی تر از این خلق کرده ؟ پریشب ، با ترس و لرز به دیدن مجدد فیلمی نشستم که قطعا ً از فیلمهای اندک جزیره ی تنهایی ام است . و فیلم دوباره مجذوبم کرد . این بار با زبان فرانسوی که کلمه ای از آن نمی فهمم : این فیلم دو همسفر نام دارد . ساخته ی استنلی دانن است و آدری هپبرن و آلبرت فینی را در اوج دارد . آهنگساز فیلم هنری مانسینی است و ادیت هد طراح لباس .

چه طور می شود از این فیلم چیزی گفت ؟

یعنی سینما می تواند دوباره چنین فیلمی خلق کند ؟

این همه دست و پا زدنهای خود آگاهانه برای خلق ساختارهای جدید و فیلمهای روشنفکرانه ، می تواند لحظه ای از لذت این فیلم را بازسازی کند ؟    

 

 

    

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 2:21  توسط مقصود صالحی  |