تبليغاتX
مقصود صالحی

مقصود صالحی

 

                                                                 اَخ تئاتر                             

     

پوزش :

از اینکه بازهم زیاده و به جای سخنرانی چلکوفسکی باید اراجیف منو بخونید اگر خیلی نادخ بود کامنت بفر مایید قسمت دوم نیاد .

نام :

در دانشکده ی هنرهای زیبا دوست عزیزی داشتم که وقتی می خواست نفرت یا شکایتش از چیزی را اعلام کند ، می گفت : اَخ ، فلان چیز . حالا که ، مثل همه ی دوستی های عزیز آن دوره ، بین مان کمی شکر آب  شده ، از اصطلاح او و نفوذ ادبی اش برمن ، استفاده کردم و نام این نوشته را گداشتم اَخ تئاتر .

نامهای مترادف :

اَخ مقصود ، اَ خ جشنواره ، اَخ گروتوفسکی .

 

اَخ جشنواره :

1- امروز آخرین روز جشنواره ی تئاتر است . گه بگیرن از اولین روز تا آخرین روزشو . از اولین دوره ای که در این جشنواره شرکت کردم ( در سال 78 ) تا امروز مطمئنم که هیچ اتفاق مهمی از منشاء این جشنواره ، برای تئاتر ما نمی افتد . امسال که نور علا نور( اگر علا اشتباه است ، قوز بالا قوز ) بود . بخش بین الملل که ویترین جشنواره است از همیشه خالی تر بود . واقعا  نمی شود تئاتر را بدون داشتن دانشی از متن اش ، به زبان اصلی درک کرد. خیلی از این کارها ، به خاطر اینکه از کشور صاحب تئاتری می آیند ، توانایی های فردی بالای بازیگران ، طراحان صحنه یا نور یا ... را می رسانند .اما در اکثر آنها هیچ نگاه جدید یا خلاقیت قابل لمسی دیده نمی  شود . بگذارید خاطره ی یک استثنا ء را زنده نگه داریم : ریچارد اجرای گروه برلینز آنسامبل که سال 79 یا 80 اجرا شد . اَخ خاطره . با پولی که خرج یک یا دو دوره از بخش بین الملل جشنواره می شود ، می توانند تئاتر ایران را عوض کنند . سالن های نوی احداث کنند ، گروهها را مستقر کنند . اما این اتفاقات نمی افتد ، چرا ؟ چون جواب واقعی جمهوری اسلامی به پرسش لزوم وجود تئاتر، نه است .

 2- گه ترین کار دنیا بلیط خریدن و رفتن به یک اجرای خارجی در جشنواره است . پیشنهاد می کنم برای اینکه پروژه ی تحقیر دارندگان بلیط سریعتر و با کیفیت تر صورت بگیرد ، از سالهای آینده  برای مسئولین حراست و سالن ها یک دوره توجیهی شامل 17 بار نمایش فیلم سالو اثر پازولینی در نظر گرفته شود .

      َ3- اخ سلام و علیک . توی هر دوره جشنواره می توان هزاران نفر از دوستان تئاتری را دید . باید با همه آشنایی داد ، سلام و علیک فرمالیته ای انجام داد تا کسی ناراحت نشود یا شما به دماغ بالا بودن متهم نشوید . راستی فایده ی اینجور آشنایی دادنها چیست ؟ در اینگونه برخورد ها ، چه محبتی بین افراد رد و بدل می شود ؟ برای من که چند سالی است سعی می کنم از تئاتر فراری باشم ، دوستانی که می بینم به چند دسته تقسیم می شوند:

الف ) دوستانی که آنها را رنجانده ام . دیدن آنها برای من ، دیدن آن مقصود های صالحی اند که دوست داشتم با من باشند اما نتوانستم آنها را برای خودم حفظ کنم . وقتی آنها را می بینم به خودم می گویم چرا من لذت بردن از ارتباط را یاد نگرفته ام ؟ چرا انقدر آدمها را از خودم رنجانده ام که ازمن چند مقصود صالحی مرده ، جدا شده اند ؟ در راس این گروه از دوستان ...... همه ی آدمهای این گروه در راس اند . به قول سریال پوپولیستی ِ زیر تیغ ، درد خروار خروار می آد ، مثقال مثقال می ره .

ب ) آدمهایی که می خواستم با آنها دوستی و ارتباط نزدیکی داشته باشم ، قلباً هم به آنها نزدیکم اما هیچوقت نشده باهم مدتی دراز باشیم ، اگرچه سالها هم همکلاس یا همکار بوده ایم . در راس این آدمها امیر سلطان خندان است .

ج ) آدمهایی که هروقت می بینمشان از خودم می پرسم چرا آنها را به زندگی ام راه دادم . نه به خاطر اینکه خوب بودند یا بد ، به خاطر اینکه ربطی به من ندارند. اما وقتی برای من عزیز و حتی تعیین کننده بودند . در راس این گروه محمود استاد محمد .

بخش عمده ی این آدمها را از دانشکده می شناسم و همین باعث می شود همه ی آنها ، خوب یا بد ، یک دوره ی کامل جهالت و حماقتم را جلوی چشمم زنده کنند . من در همه ی دانشگاههای هنری گه ، سیگار کشیده ام . تنها برداشت و عایدی من از این دانشگاهها این بوده . اخ اخ اخ اخ اخ دانشگاه .

 اخ ادامه دارد .....    

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 2:13  توسط مقصود صالحی  | 

 

                                گزارشی از همایش نمایش و دین

 

 

 شنبه گذشته رفتم همایش نمایش و دین . اولین روز همایش بود ، تو خانه ی هنرمندان . یک کم دیر رسیدم اما از سخنرانی دوم ، که مقاله ی فرهاد مهندس پور بود ، اونجا بودم . رئیس جلسه فرزان سجودی بود . مدام به سخنرانها توصیه می کرد زمان را در نظر بگیرن و به اندازه حرف بزنن . من انتظار داشتم به گرم شدن بحث ها و جمع بندی مطالب کمک کنه ، یا سئوالهای روشنگری طرح کنه. شاید انتظار من بیهوده بوده ، نمی دونم .

به هر حال مهندس پور در باره ی شاهنامه و منابع کهن تر اسطوره های ایرانی ، که تو شاهنامه روایت شده ، سخنرانی کرد . فعلا ً کاری به موضوع ندارم ، شیوه ی مقاله نویسی و بحث مهندس پورهمون طور بود که بود :

1.مهندس پور خیلی سعی می کنه استدلالی ، با مثال و صغری و کبری نظرشو بگه . به نظرم اگه دنبال وحدت محتوای نطریاتش و فرم مقاله است کاملا ً در اشتباهه.  فکر و اندیشه ی غنی مهندس پور، ته تهش ، وابسته به استدلال شاعرانه و شهودیه . فکر می کنم خودش مدام داره از این فضیه در می ره ، اما فایده ای نداره . وقتی سعی می کنه استدلالو منطقی پیش ببره ، چیزی دستگیر آدم نمی شه . به جاش اگه قبول کنی اینا تصورات و شهودات هنری – فلسفی آقای مهندس پوره ، اگه فکر کنی گزاره هایی سرگردان بین شعر و منطق هستن  - شاید شبیه جملات بنیامین -  حسابی تاثیر گذار و درگیر کننده می شه . مثلاً در همین سخنرانی :( در صد خطای نقل رو لحاظ کنین )

الف ) جهان بینی فردوسی در شاهنامه مبتنی بر این است که اشیاء و پدیده ها دارای خاصیت های چند گانه اند .

ب) فردوسی اعتقاد دارد میان همه چیز ، همه ی پدیده ها ، فاصله است. و این فاصله نمی تواند خلا ء باشد بلکه اهریمن در این فاصله هاست .

ج ) مرگ جمشیذ ، اره شدنش به دست ضحاک و جانشینی ضحاک نشانگر تبدیل نیکی مطلق به شر است .

 

شاید فکر کنید تصور من ازغیرمنطقی بودن استدلالهای مهندس پور ( اصلاً منظورم بی پایه بودن یا نا سودمندی نیست ) ناشی از اینه که سخنرانی اش رو کامل و با پس و پیش نقل نکردم  ، یا ناشی از ذات شاعرانه و اسطوره ای موضوع صحبته . اگر اینطور فکر می کنید می تونید مجموعه مقالات او در دفترهای تئاتر نیلا رو بخونید . اینطوری نمونه ی کاملی برای قضاوت دارید . به علاوه اون نوشته ها درباره ی موضوع  بسیار خرد ورزانه ایه : گفتگو.

2. مهندس پور اصلاً علاقه ای نداره مطالب تکراری و کهنه رو دوباره تکرار کنه . همینطور هم دوست نداره بحث هاش در سطح یک موضوع محدود بمونه . اون تو سخنرانی اش به عمق جهان بینی و افکار فردوسی و اسطوره های  فرهنگ ایرانی نفوذ می کرد . کاری ندارم که برداشتش درست ، جامع بود یا نه . مهم اینه که اصلاً در سطح یا تکرار مکررات نبود . البته وقتی این ویژگی رو به اون قبلی اضافه کنین یه ایرادی پیش می آد : مهندس پور خیلی از مقدمات لازم رو دونسته فرض می کنه بنابر این خیلی از غلاقمندان به موضوع رو که شاید به انداره خود نویسنده  حضور دهن ندارند رو از دست می ده .

3. مهندس پور مال نسل عجیب و غریبیه ( متولدین اواخر دهه ی سی و اوایل دهه ی چهل ) اون توی خیلی از تحولات تاریخی ایران نقش فعالی داشته . از شنیدهای پراکنده ام به این نتیجه رسیدم که سرگذشت پر پیچ و خمی داشته . البته کلی از اطلاعات من در حد حرفای خاله زنکیه . به هر حال اون الان به نتایج عمده ای در زندگی اش رسیده و می خواد نوع تفکر خاصی رو طرح کنه و اشاعه بده . یکی از ویژگیهای این تفکرات زمینی کردن مفاهیم ماورائی و گذر از یه سری دگم های انسانه . به همین خاطر همه ی نظریاتش یه جایی به این قضیه مربوط می شه . مثلا ً در همین سخنرانی به این نتیجه رسید که فردوسی در شاهنامه می گه زندگی بشر زمینی سرشار از توهم رسیدن به نیکی و نیکوکاری مطلقه . توهمی که بن بسته و هرگز محقق نمی شه . ساحت زندگی زمینی با نقص و گناه و شر عجینه ( درست نوشتم ؟ )

خود من خیلی وقتها از منتقدین او هستم . خیلی وقتها هم از حرفهاش سر در نمی آرم . اما به هر حال او یکی از معدود تئاتری های ایرانیه که اهل مطالعه و تفکر عمیق و به روزه . این شخصیت تئوریک رو با توانایی های عملی قابل ملاحظه ای هم آمیخته . به هر حال به نظرم باید تلاشها و تفکراتش رو جدی گرفت و نقد کرد .

سخمران بعدی پروفسورسم ولز از انگلستان بود . وقتی روی سن رفت همه در کف جوانی اش بودند . او استاد دانشگاه در انگلستان و صاحب تالیفات بود اما فکر کنم 35،6 سال بیشتر نداشت . ولز درباره ی آیین های نیایش جمعی یا کارهای عام المنفعه ، ارتباط اونها با تئاتر و نقش اونها در پیدایش درام در یونان صحبت کرد . ولز درباره ی سه شکل مهم ادبیات یعنی لیریک ، دراماتیک و اپیک صحبت کرد . به نظرم صحبت کردن درباره ی این سه وجه ادبیات و شناخت اونها خیلی برای آشنایی با ادبیات مهمه . خود من در مقاله ای که در همین بلاگ در باره ی سانسور نوشتم سعی کردم استفاده ی طنز آمیزی از این سه واژه داشته باشم . گوته و شیلر و هگل بحث های مفصلی درباره ی این سه وجه ادبیات ، و در واقع این سه نوع تفکر عمده ی بشری ، داشته اند . متاسفانه چه در پرسش و پاسخ انتهای صحبت های ولز ، چه دز خلاصه ی مقاله ی ولز که در بولتن همایش چاپ شده ، اشاره ای به اهمیت اینها نشد . در بولتن همایش خلاصه نیم صفحه ای از هر مقاله اومده و بعد واژگان کلیدی سخنرانی ، نوشته شده . مسخره است که اکثر این واژه ها اسم نویسنده هایی هست که سخنرانان درباره ی اونها حرف می زنن . یا از آثارشون مثالهایی می زنن .

در حاشیه ی همایش :

ترجمه ی همزمان با اینکه متن سخنرانی ها از قبل موجود بوده ، افتضاح بود . نصفه نیمه و غیر دقیق .   

مثل همیشه ویترین ماجرا از خود  ماجرا مهم تر بود . از هر سخنرانی هفت تا ده دوربین فیلم می گرفتن . با وجود این دوربین ها ، در سالن کوچک خانه ی هنرمندان ، دیدن و تمرکز بر سخنرانی ها غیر ممکن بود . چند روز بعد که از جانب یک موسسه تحقیقاتی دنبال فیلم سخنرانی ها رفتم ، مدیر داخلی همایش گفت  ، فقط یه فیلم ، در مرکز هنرهای نمایشی وجود داره که اون رو هم به این سادگی ها نمی شه بدست آورد .

  هنوز گزارشهایی از این سخنرانی ها دارم که به استحضار برسونم . می دونم که کمی ( یا خیلی ) خشک و جدی می شه . شاید مطلب بعد که گزارش سخنرانی پیتر چلکوفسکیه جذاب تر باشه .

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 1:25  توسط مقصود صالحی  | 

                                                 5

دو دوست عزیز وبلاگی ، مرجان و آنتوان دوانل ، از من دعوت کرده بوند تا در بازی " 5 خصوصیت " شرکت کنم . جدا از اجابت دعوت ، این کار برای ما آدمهای شبه هنری که نیاز فراوانی به بیان خود داریم و تریبون یا تخصص بیان رساتری هم نداریم ، جذاب و وسوسه کننده است .

وقتی دعوت مرجان و آنتوان را گرفتم ، دیر بود و این بازی حسابی روی وبلاگ ها پخش شده بود . اما برای نوشتن خصوصیاتم یک مشکل اساسی داشتم . من ، نمی دانستم و نمی دانم دوستانم از من دعوت کرده اند یا از مقصود صالحی ؟ به علاوه فکر کردم شاید وقتش رسیده داستان تبدیل شدنم به مقصود صالحی را تعریف کنم ؟ خلاصه دچار تشویش غیر منتظره ای شدم ، از دوستانم وقت گرفتم . حالا به جای آنکه داستان من و مقصود صالحی را بگویم ، 5 خصوصیت من را با 5 خصوصیت از مقصود صالحی مقابله می کنم .

 

1. مقصود صالحی مثل من شب ها دیر وقت می خوابد ، با این امید که فردا صبح قدمی در راه آرزوهای بلند و دور و درازش بر دارد ، اما صبح که بیدار شد ، بیکار می نشیند و کاری در راههایی که می خواهد نمی کند . در این مواقع با من تماس می گیرد . من پیش او می روم و گفتگوی زیر ، با کمی تغییرات ، بین ما در می گیرد :

مقصود : من هیچ گهی نمی شم . ... می دونی اگه به آرزوهام نرسم زندگی ام بی معنی می شه.

من : ( برای او هم سیگاری روشن می کنم ) خری دیگه ، یخورده از من یاد بگیر ، به قول یارعلی " پش گوشاس پهن" .- لرها این اصطلاح را به آدم بی خیال و خونسرد می گویند -

مقصود : آخه اگه همینجور عاطل و باطل باشم ،.... تو انگیزه ات تو زندگی چیه ؟

من : دیدن فصلها و زنهای جدید . من عاشق فصل ها و زنها هستم . این دو مقوله همیشه برام جذاب و تازه هستند . به هردو غبطه می خورم و برام رازآمیز هستند . هردو قوی تر از من هستند و من رو به تحسین وا می دارند . هر دو باعث می شن من قابلیت های جدیدی در خودم کشف کنم . تمام تنوع و زیبایی زندگی من زنها و فصول هستند .

مقصود : کاش من هم می تونستم انقدر راحت باشم .

 

2. مقصود آدم ایده آل طلبی است که می خواهد درباره ی تمام سئوالاتش ، تحقیقات جامعی بکند. او لیست بلند بالایی از آثار ادبی مهم دارد که می خواهد همه شان را هم کامل ، از مقدمه ناشر و مصحح تا توضیحات انتهایی بخواند . من اما حوصله ی بستن بند کفشم را هم ندارم . صبح ها رختخوابم را جمع نمی کنم به هوای اینکه شب دوباره خواهم خوابید .

 

3. مقصود عاشق جمع بندی و نتیجه گیری است . من هم عاشق مسخره کردن دسته بندی ها و سوء استفاده از هر نوع شیوه ی نگارش به ظاهر علمی هستم .

 

4. من و مقصود هردو عاشق ماجراجویی و بخصوص گم شدن روی نقشه ی جغرافیایی هستیم . اما مدتها است من به احترام انزوا طلبی و محافظه کاری او ، سفری نرفته ام که باعث گم و گور شدنم بشود . فکر می کنم من باید مقصود را در نظر نگیرم و مدتی، جایی در نقشه ی ایران گم شوم .   

 

5. مقصود خیلی به صداقت اهمیت می دهد . او دوست دارد با یک حط مشی کلی و مبتنی بر راستی ، زندگی و روابطش را به یک کل منسجم تبدیل کند . من هر روز بر پیچیدگی شبکه ی دروغهایم اضافه می کنم . این دروغها ابزاری هستند تا پاره های زندگی چهل تکه ام را در کنار هم حفظ کنم . در نهایت زندگی صادقانه ی او و فریبکارانه ی من به یک میزان پاره پاره و از هم گسیخته است .

 از عدد 5 خارج شده ام . اما برای اینکه بی انصافی نکرده باشم ، باید به دو شباهت کلی بین من و مقصود اشاره کنم : ما هردو عاشق تاریکی ، اتاق کم نور و کفپوش چوبی هستیم . هردو عاشق شخصیت های تراژدی هستیم . از نظر ما دو تعریف جامع برای شخصیت های تراژیک وجود دارد یکی : داستان اول از مجموعه ی هزارتو های بورخس به نام بورخس و من و دیگری شعر عطار :

ره میخانه و مسجد کدام است

که هر دو بر من مسکین حرام است

نه در مسجد پذیرندم که رند است

نه در میخانه کین خمار خام است

 

من هم دوست دارم چندتا از دوستانم را به این بازی دعوت کنم : امین ، مرجان ، آنتوان دوانل، واگر باعث نوشتن این دو دوست شود : سارا و آرش

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 1:23  توسط مقصود صالحی  | 

من خواب دیده ام

باد قوز در آورده

شادی ها متروکه اند

خورشید رفته

اما

بر چهره کهنه کوچه

رنگ غروب ماندنی است

در چاله ای گمنام

آب را اسیر دیده ام

و چهره ی خود را

بر چهره ی آب اسیر

نه ...نه

من خواب دیده ام که خواب می بینم

من

باز

با چهره آرزو های خویش

بر خواهم خاست

در خواب خویش


 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 2:21  توسط مقصود صالحی  | 

اتاق من

در همهمه ی کفش های قدیمی

گم شد

هرگز از این اتاق بیرون رفته ام ؟

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 0:3  توسط مقصود صالحی  |