از نگاه ياران به ياران : دولال
دراماتيک 1
در اين نوشته مي خواهم از چند دوست گلايه کنم . اولا ً از دوستي که چندشب پيش ، دقايقي وسط خيابان ديدمش . بيخود و بي جهت کلي حالم را گرفت . چه طور؟ چون شايعات بي پايه و اساسي را به من گفت که کلي ذهنم را مشغول کرد .
دوستم گفت شنيده وزارت ارشاد مي خواهد قوانين جديدي براي وبلاگ و وبلاگ نويسي وضع کند. برطبق اين قوانين شما بايد برويد در جايي که وابسته به اين نهاد است ، وبلاگتان را ثبت کنيد ( بخوانيد مجوز بگيريد ) . اين قانون در دراستاي اين است که وبلاگ نويسان نسبت به نوشته هايشان مسئوليت حقوقي داشته باشند .
خوب ، اين شايعه ي بي پايه کلي ذهنم را درگير و دلم را مشوش کرده است . دوست عزيز آدم که نبايد هر حرفي را بي حساب و کتاب بزند . بخصوص اگر موضوع براي طرف مقابل ، اين بار يک دوست ، حساس و شايد حياتي باشد .
دراماتيک 2
از دوست ديگري گلايه دارم که امشب ، شنبه يازدهِ ماه نه ، مرا به خانه اش دعوت کرد . به جاي پذيرائي ، به جاي گپ زدن با من ، يک ريز چشمش را به صفحه ي تلويزيون دوخت . آن هم چه تلويزيوني ؟ آن هم چه چشم دوختني ؟
دوستم نشست و زل زد به برنامه ي صداي آمريکا و چشمهاي نم زده اش را از من دزديد.
الف ) از صداي آمريکا يا همان تلويزيون voa Persian بدم مي آد .
1 .از اينکه کساني درباره ي کشورم نظر بدهند که روزي همه ي ثروتشان را جمع کردند و فرار کردند ، حالا هم اينجا ، توي اين مملکت - ِ ما و شايد خودشان نيستند - بدم مي آيد .
2 . يکي از کثيف ترين دولت هاي جهان يعني دولت آمرکا پول اين برنامه ها را مي دهد . وقتي کسي خرج شما را مي دهد ، ناسپاسي است که هواي ولي نعمت خود را نداشته باشيد . صداي آمريکا هم بيش از حد سپاسگزار ولي نعمت خود است .
3 . برنامه هاي صداي آمريکا قرار است به اين نتيجه برسد که دولت ايران بد است و در راه رسيدن به اين نتيجه از هيچ کاري رويگردان نيست . آنها آش شله قلمکاري درست مي کنند که خشک و تر را باهم مي سوزاند . يک روز ماده ي اين آش را ويدا قهرماني فراهم مي کند ، يک روز شاهرخ خواننده ي لس آنجلسي و روز ديگر استادي ايراني از دانشگاه هاروارد . اما آش را مجريان بي سواد هم مي زنند . مثلا ً دوستم تعريف مي کرد يکبار گوينده ي برنامه اسم دختري را- در طول مصاحبه اي بلند - گلاويز گفته در حالي که اسم او گلاويژ بوده است .
4 . در قانون کشور، ديدن اين برنامه ها - به دليل پخش از ماهواره - خلاف و سرپيچي از قانون محسوب مي شود . به علاوه محتواي برنامه هاي اين شبکه ي خاص هم ، به نوعي حرفهاي خلاف قانون است . گيرم من آدم قانون گرايي نباشم اما نمي توان منکر اثر وخيم خلافکاري و مخفي کاري بر ذهنم باشم .
ب ) چرا دوستم وقتي اشک توي چشمهايش حلقه مي زند از من رو مي گيرد ؟ مگر اين حالت براي من غريبه است ؟
مطمئنم که دوستم اول مي خواسته گريه نکند . بعد توي دماغش سوخته ، کم کم سوزش سقف بيني بيشتر شده . موهاي دست و پشتش از اين نافرماني بيني تبعيت کرده اند و از حالت سر به زير خارج شده اند . بعد اشک کوچک و ترشي زير چشمش سبز شده .
شايد دوستم فکر مي کرده درمقابل چيز نا قابلي اشک ريخته . پس بايد بررسي کنيم که او به چه برنامه اي نگاه مي کرده .
ليريک
شهريار مندني پور نويسنده ي ايراني ، مهمان برنامه ي ميز گرد صداي آمريکا بود . مندني پور از يک دانشگاه آمريکايي ، ظاهرا ً در سن ديگو ، يک بورس 17 ماهه گرفته است . برنامه در باره ي سانسور در ادبيات ايران بود. اما آقاي مندني پور در اين برنامه چه گفت :
1 . چرا نويسنده شدم ؟ سال چهارم دبستان ، براي اولين بار تکليف انشاء را خودم نوشتم . مثل هميشه موضوع توصيف پاييز بود . کمي از نوشتن انشاء گذشته بود که نوشتن زير دهانم مزه کرد. حس کردم چه کار بامزه اي است و چقدر نوشتن را دوست دارم . جايي در ميان توصيفات شاعرانه ام نوشته بودم " گندم زاران طلائي رنگ را در پاييز مي بينم " معلم به من توپيد که مخبط گندم که توي پاييز نمي رسد ؟ جلوتر ، خواندم که : " باد گندم زار زرد رنگ را به حرکت در مي آورد " باز معلم به من توپيد که احمق گندم توي پاييز نمي رسد و خوشه نمي دهد . از آن روز من سعي مي کنم گندم زار کوچکم را در پاييز بارور کنم . سعي مي کنم در ادبيات باشکوه فارسي ، ذره ي کوچکي باشم .
2 . در انديشه ي اروپا ، " دکارت مي گويد من شک مي کنم پس هستم" . اما من گاهي با خودم فکر مي کنم ما ايرانيها مي گوئيم من حذف مي کنم پس هستم .
3 . اين سانسور شايد از تفکر اسطوره اي ، خير و شر و سياه و سفيد که حتي در متون کهن ديني زرتشتي هم آمده ناشي مي شود .
4 . حافظ ، شاعر بزرگ ما و شايد بزرگترين شاعر جهان ، جرات نکرده بود در زمان حياتش اشعارش را جمع آوري کند و يکجا ، در ديواني ، حداقل در خانه ي خودش نگهداري کند .
5 . مفهوم شب در اشعار حافظ و حتي در ميان معاصران مثل نيما و شاملو اشاره به همين فضاي خفقان تاريخي دارد .
6 . مثالهايي از سانسور معاصر به نقل از مندني پور :
- درجمله ي برگها با باد مي رقصيدند ، کلمه ي رقص حذف شود .
- در نوشته ها از کلمه ي روي هم رفته استفاده نشود .
- در مجله ي عصر پنجشنبه ، به سردبيري مندني پور ، داستاني نوشته شده که در آن پسر و دختري روي نيمکت يک پارک نشسته اند ، در فاصله اي که بين اين دو هست آنها کيف هايشان را گذاشته اند . کيف پسر ، روي کيف دختر است . براي مجله اخطاريه آمده و تهديد به تعطيلي شده است .
اِپيک
در حماسه هاي کهن آمده است که روزگاري دوستان دل قوي داشته اند تا به رسم طاقت در کنار هم اشکي نريزند . اگر در اين روزها به شخص حالتي هم دست مي داده چه حاجت که از ياران موافق رخ برگيرد . البته حماسه ي کهني که هنوز دوام آورده باشد کلي دوز و کلک زده است .
دراماتيک3
ا من گلايه هايم را ازدوستانم هيچوقت به رويشان نمي آورم . به جاي آن هرچه سريعتر درباره ي آنها قضاوت مي کنم و آنها را از صفحه ي ذهنم پاک مي کنم . مي دانيد چرا ؟ چون من آدم راستگو و درستکاري هستم .
گاهي اوقات حق داريم از خودمان بيزار باشيم .