تبليغاتX
مقصود صالحی

مقصود صالحی

 

شب ، عشق و بي راهه هاي ديگر

 

- عشق موثرترين چيز در زندگي ماست . اين جمله اي است که از قول فاسبيندر شنيده ام . عشق موثرترين چيز در زندگي ماست . نه تنها با حضور بلکه بيشتر با فقدان اش . سالهاي بخارآلود  نوجواني را در اشتياق يافتن يا در حرص ِ حفظ آن مي کوشيم و سپس براي از دست دادن اش ، يا به استقبال درک ِ غيبت ِ هميشگي اش ، مرثيه مي گوئيم يا از بار فراقش شانه خالي مي کنيم ، در سبکي لبخندي تب دار .

 

- شب . بزرگترين راز جاري و هرروزه ي ماست . هر چند با تجربه و هر چند نترس باشيم باز شب ، پنجره ي بسته ي خانه ي ديگري است . و خانه ها ، هرچند غريبه ، معابد خاطراتند .  

 

- زندگي بي خودي را مي گذرانم و تجلي اين بي خودي در شب زنده داري هاي من است . شب هاي زنده اما نعش رنگ . زندگي شبانه بي هيچ عيش و مودتي يا بي هيچ اندوه جانکاهي . نمي خوابم. از تنم فريب مي خورم و مي انديشم چيزي قوي تر از روز ، ماده ي موثرتري از آنچه در روزها مي کشم ، در شب خواهم يافت . اما اين خيال باطل تنها به سيگار عقيمي ختم مي شود . موثرترين چيز در زندگي انسان دندان است . مسواک زدن يا نزدن ، مسئله اين است .

 

- داستايفسکي ، شبي از قمار برمي گشت . ناگهان در تيرگي خود ، نگاهي به شب انداخت . او مي گويد " زندگي به من آموخته که بيانديشم اما انديشيدن زندگي ام را نجات نداده است "

 

- خواندن و شنيدن از بزرگان ، پيچيدن در کوچه اي است ، بدون آنکه تابلوي بن بست خود را ببيني . فاسبيندر شب زنده دار بود و داستايفسکي ، شب زنده . اولين اشعه هاي خورشيد ، بر تابلوي بن بست من ، جشن کرم خوران ِِ شب ِ نعش را بر گزار مي کنند .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 3:54  توسط مقصود صالحی  | 

                             

                           

                                     

                              اگه مي توني اسپليبرگ را دوست داشته باش !

 

در ميان آثار اخير اسپلبرگ ،  اگه مي توني منو بگير فيلم کم هزينه تر و جمع و جورتري است . اسپلبرگ در ابتدا در فکر تهيه ي اين پروژه براساس بيوگرافي .Frank Abagnale Jr ، بود . اما چون کارگردانان مورد نظر او هيچکدام نتوانستند اين پروژه را به عهده بگيرند ، او خودش کار را انجام داد . نکته ي بارز اين فيلم جنس نور و رنگ آن است ،  چيزي که در همه ي آثار اخير اسپلبرگ مشهود است . آيا تا به حال فيلمي با فضاي نوري و رنگهاي هوش مصنوعي يا گزارش اقليت ديده ايد؟ در اين فيلم هم طيف خاصي از نورهاي زرد و آبي بر فيلم حاکم است . حداقل من تا حالا در کمتر فيلمي چنين فضايي ديده ام . اين نور ها هم در بازسازي فضاي دهه هاي شصت و پنجاه موفق اند هم حسي نوستالژيک در فيلم ايجاد مي کنند .  در اگه مي توني منو بگير ، ميزانسن هاي مورد علاقه ي هاليوود ، بسيار به جا و کار آمد استفاده شده اند . مثلا ً دوربين روي دست و ميزانسن هاي مستند نما در صحنه هاي توضيح درباره ي چک هاي جعلي يا برخي صحنه هاي تعقيب فرانکِ جاعل توسط پليس . همينطور استفاده از تراکينگ به جلو يا عقب براي گره افکني و شگفت زده کردن تماشاگر مثل صحنه اي که فرانک باجه هاي بانک را مرور مي کند تا قرباني اش را بيابد يا صحنه اي که با تراک به جلوي دوربين با انبوه هواپيماهاي اسباب بازي در وان حمام روبرو مي شويم . به سنت هاليوود خبري از برداشتهاي بلند نيست و همه ي کنش ها خرد شده اند . البته اين خرد کردن با ظرافت کامل همراه است .  به هر حال هنر هاليوود در اين است که با توجه به معيارهاي اقتصادي توليد ، ابزار مورد نيازش را به خوبي توليد مي کند . هاليوود براي پايين آوردن هزينه ها و بالا بردن سرعت توليد نيازمند قطعه قطعه کردن کنش و حفظ تداوم صحنه از طريق قواعد تداومي تدوين است . بتابراين بازيگراني تربيت مي کند که در نماهاي قطعه قطعه شده ، کنش و حس و حال را به خوبي برسانند يا فيلمنامه نويساني تربيت مي کند که بتوانند در همين قالب يعني صحنه هاي کوتاه ، برش هاي بسيار و حتي تغيير زياد لوکيشن داستان را روايت کنند .

اگه ميتوني منو بگير از نظر فيلمنامه و روايت هم فيلم موفق و منسجمي است ، اگرچه به بعضي از کليشه هاي رايج چيزي اضافه نمي کند . درست مثل فيلمنامه ي ترمينال . البته اين فيلم به اندازه ي ترمينال محافظه کارانه نيست . دروغ ، رياکاري و تزوير اجنماعي به خوبي در فيلمنامه نشان داده شده است . در چنين جامعه اي ما کاملاً با خلافکار فيلم ( فرانک ) همذات پنداري مي کنيم حتي او را به عنوان کسي که از اين جامعه انتقام مي گيرد دوست داريم . صحنه ي کليديي که خارج از خط روايت اصلي ، اين مايه را پررنگ مي کند ، صحنه ي رختشويخانه است .

تام هنکس ، لباسهاي شسته شده اش را از يک ماشين رختشويي بيرون مي آورد . همه ي لباسها ، که انگار پيراهن هاي سفيد بوده اند ، رنگ صورتي گرفته اند . هنکس حيران و مغموم لباسهاي از دست رفته اش را نگاه مي کند. ناگهان علت را در ماشين رختشويي پيدا مي کند : يک پيراهن زنانه يا بچه گانه ي قرمز رنگ . هنکس به پيراهن نگاه مي کند و از خودش مي پرسد چه کسي اين پيراهن را در رختشوئي او انداخته ؟ آن را به اطرافيان ، که آنها هم دارند لباسهايشان را جمع و جور مي کنند نشان مي دهد . پير زني که درست جلوي هنکس ايستاده و لباسهايش را از رختشوئي در مي آورد ، پيراهن را طلبکارانه از او مي گيرد و مي رود . هنکس ، اين جيمز استوارت جديد ، مي ماند و لباسهاي صورتي رنگ اش . اين صحنه کمي پايش را از گليم داستان درازتر مي کند  اما طنز آن اين اضافگي را جبران مي کند و همچنان جذابيت فيلم را حفظ مي کند. دختري که با فرانک ازدواج مي کند و با گريه و عذاب وجداني ساختگي به او مي گويد باکره نيست ، خانواده ي دختر بخصوص پدرش که خود را حکيمي رمانتيک مي داند ، کارمندان عاليرتبه ي بانکها ، دختران مهماندار و .... . همگي جزئي از اين جامعه ي ابله و حسابگر هستند که قهرمانِ خلافکار باهوش ، آنها را سر کار مي گذارد .

بازيها و انتخاب بازيگران عالي است . دي کاپريو که ديگر واقعاً خودش را اثبات کرده ، همدلي برانگيز و باهوش است . اگر به جاي تام هنکس ، کس ديگري در قطب مثبت داستان بود حتما ً اين همه بچه مثبتي ، باسمه اي از آب در مي آمد. زن فرانک يک احمق بور و سفيد کليشه اي آمريکايي است . و از همه مهمتر بازيگر مورد علاقه من کريستوفر والکن بزرگ که هميشه و در هر نقشي پذيرفتني و تودار است .

يکي از جذابترين جنبه هاي فيلم ( حداقل براي من ) طراحي صحنه و لباس فيلم است . اين جنبه کاملا ً به مدهاي دهه ي شصت وفادار است در عين اينکه بخش عمده اي از دلالت و زيبايي شناسي فيلم را مي سازد . ترکيب اين وفاداري و رنگمايه هايي که از آنها صحبت کردم فضايي بسيار ديدني و کم نظير خلق مرده است . کاغذ ديواري هاي گل درشت ، عينک هاي دسته شاخي ، کت هايي با يقه هاي کوچک تر از امروز ، شاپو هاي کوچک و يونيفرم هاي بسيار زياد و متنوع فيلم از اين جمله اند . طراحي لباس و صحنه اگه ميتوني منو بگير براي من ياد آور جي . اف . کي ( بازسازي اين دوره ) و مي خواهم زنده بمانم ( فيلمي از همين دوران ) ، دوفيلم درخشان درطراحي و وجوه بصري ، است . به هر حال ديدن اين فيلم را به همه ي طرد کنندگان هاليوود يا کساني که از فيلم هاي عظيم علمي – تخيلي استاد به تنگ آمده اند ، توصيه مي کنم . 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 1:6  توسط مقصود صالحی  | 

 

  مک کیب و خانم میلر : یک مقایسه ی ژنریک ( بخش ۲ )

 

- اشاره : تازه بحث های مطلب قبلی داغ شده که باید مطلب جدید را پست کنم . یکی به این خاطر که بد قولی نکرده باشم و دیگر اینکه فاصله ی بین دوقسمت زیاد نشود . 

 

 در اينجا برخي از ويژگي هاي وسترن و تغييرات و تبلورات آنها درفيلم مک کيب و خانم ميلر بررسي مي کنيم.

1. در گسترده ترين تعريف فيلم وسترن ، فيلمي است که زندگي در مناطق دور افتاده ي غرب را موضوع خود قرار مي دهد . مک کيب و خانم ميلر کاملاً با اين تعريف سازگار است. محل حوادث فيلم شهر کوچک و دور افتاده اي است که هنوز کاملا هم تاسيس نشده و در آستانه تاسيس است ، محل بالقوه ايده آلي براي شکل گيري  تضاد معروف فيلم وسترن :  قانون و شهرنشيني در برابر فرديت و آوارگي وسترنر( قهرمان وسترن )

2. قهرمان ساختن از ياغي يکي از ويژگي هاي اين ژانر است. وسترنر ياغي/ قهرمان‌ ، مردي با يک اسب [ يک اسلحه] ، مردي کنشگر ، يالغوزي که به جاي ماندن در کنار زن [ و شهر نشيني] او را وا مي نهد و مي رود .  شهوت او براي ماجرا بر شهوت او براي زن مي چربد. مک کيب و ميلر تقريباً به همين ترتيب اين ويژگي ها را زير پا مي گذارد:

- مک کيب به عنوان قهرمان مرد کاملا کنش دراماتيک را با قهرمان زن ، خانم ميلر، شريک است. شايد اين کنايه در عنوان فيلم نيز وجود دارد.

 - مک کيب دو اسب دارد که بجز نخستين صحنه ها ، هيچوقت سوار برآنها ديده نمي شود. اسب هاي او ، همراه قبراق وسترنر نيستند ، بلکه به آرامي براي بار کشي استفاده مي شوند.

- مک کيب مرد کنشگر نيست . او تنها درمقابل مردم ساده و دهاتي شهر قدرتمند به نظر مي رسد. نمونه هاي ناتواني او در تصميم گيري و عمل در رابطه اش با ميلر و نفروختن فاحشه خانه و سالن ديده مي شود. شايد همين ضعف اوست که درپايان باعث مرگ اش مي شود.

- کيب نه تنها از زن و شهرنشيني فراري نيست بلکه عاشق خانم ميلر و خواهان اقامت در شهر است. اگر مهمترين مسئله وسترنر ناديده گرفتن و فرار از زنها بود ، مهمترين مسئله مک کيب ابراز عشق و رام کردن خانم ميلر است.

- فيلم آلتمن اساسا به سمت نابودي قهرمان به عنوان محور رويدادها و علت بسياري کنش ها پيش مي رود. درواقع او در ژانري بسيار قهرمان محور به سمت نابودي و حذف قهرمان مي رود. او اين کار را با تقسيم نقش قهرمان در پيش بردن داستان  و اهميت دادن به آدم هاي فرعي انجام مي دهد. در فيلم هاي ديگرمانند نشويل [ يا آثار متاخرآلتمن] آلتمن تجربياتي در حذف قهرمان انجام داده است.

- در عين حال مک کيب مي خواهد بعضي از خصوصيات وسترنر را داشته باشد. مثلا او مي خواهد همان فردگرائي وسترنر را داشته باشد( پيشنهاد شراکت شيهان را رد مي کند يا در مقابل خريداران لجاجت مي کند) اما فرديت او به شدت تضعيف شده است و حتي باعث سقوط اش مي شود. همچنين مک کيب ظاهرا با زن ميانه اي ندارد. او هميشه از شراکت با يک زن در عذاب است اما در واقع عاشق آن زن است.

3. وسترن تقريبا هميشه بر مدار بازنمائي غلط  زنان مرزنشين آمريکا چرخيده است . آنها يا زنان سر به هواي پياله فروشي ها هستند که بايد از شهر بيرون انداخته شوند ( البته پس از استفاده بهينه از آنها ) يا کشته شوند، يا عفيف و پاک هستند همچون برف تازه باريده و سراپا آسيب پذير.

- بازنمائي زنان در مک کيب و خانم ميلر تقريبا با تمام الگوهاي وسترن و حتي فيلم هايي که نگاه جسورتري به زنان دارند ( مثلا فيلم نوآر) متفاوت است. مهمترين زن فيلم يعني خانم ميلر از دسته زنان بار در وسترن ها است اما درسرتاسر فيلم نگاه تحقير آميزي نسبت به او وجود ندارد او حتي فردگرا تر و کنشگرتر از مرد است. زنان ديگر فيلم نيز همگي از زنان بار هستند تنها زني که مطابق کليشه زن پاک وسترن است آيدا( بابازي شلي دووال) است که او هم پس از مرگ شوهر به فاحشه ها مي پيوندد و خيلي زود با اين کار کنار مي آيد. ميلر به او مي گويد اين کار درست مانند شوهر داري و زناشوئي است بافرق اينکه اگر در خانه شوهر براي تامين مالي با او رابطه جنسي داشتي اينجا براي استقلال خودت اين کار را مي کني.

- در اينجا هم مک کيب به جاي آنکه يک وسترنر واقعي باشد ( به زن ، بخصوص زن نانجيب بي اعتنا باشد) درگير کليشه هاي ذهني وسترنر است. به همين خاطر نمي تواند با علاقه اش به ميلر کنار بيايد.

4. اين ژانر مانند هرژانر ديگري شمايل هاي مخصوص به خود را دارد. راه آهن ، سرخپوستان مهاجم ، بار و سالن ، درهاي بادبزني ، کلاه وسترنر ، مانيومنت ولي، کاکتوس و.... از شمايل هاي اين ژانر هستند.

- در مک کيب به اقتضاي فضا و زمان متفاوتي که دارد بسياري از اين عناصر مانند دشتهاي وسيع ، مانيومنت ولي ، کاکتوس ، خط آهن و ... حذف مي شوند. عناصر ديگري نيز تغيير شکل داده اند : جاي کلاه بزرگ وسترنر را کلاه کوچک و شهري ماب مک کيب گرفته است. به جاي ششلول که هميشه همراه کابوي است مک کيب هميشه چند سيگار برگ در جيب دارد. شمايل ديگري که مک کيب آن را باژگونه ( عذر می خوام از این لغت ولی هنوز لغت بهتری نیافتم ) ارائه مي دهد کافه است. تاپيش از ورود مک کيب و ساختن سالن اش تنها کافه شهر ، کافه شيهان است که آن هم رنگ و بويي از کافه شمايلي وسترن ندارد. مک کيب در ادامه سعي مي کند کافه و قمارخانه اي مطابق کافه هاي وسترن بسازد اما هيچ کس به کافه او نمي آيد . در جايي خود او مي گويد تمام روز حتي يک بطر هم نفروخته. با مرگ مک کيب به نظر مي رسد کافه اوهم نابود مي شود ( به دست خريداران مي افتد)

5. از آنجا که غرب عمدتا به مالکيت انحصاري کمپاني هاي زمين خوار درآمده بود ، پاي بندي به قانون فردي ، عملي مشروع ، به شمار مي آمد. در اين شرايط ياغي همان گونه مظهر آزادي بود که کابوي . ياغي بر حقوق فرد دربرابر کله گنده ها صحه مي نهاد.

- اساس مقاومت مک کيب در برابر خريداران که همان کمپاني هاي بزرگ و کله گنده ها هستند را همين حفاظت از حقوق فرد تشکيل مي دهد. او در گفتگو با ميلر به صراحت اين را اعلام مي کند. اما فيلم ابهام در نيت اين عمل مک کيب را روشن نمي کند: آيا مک کيب به خاطر علاقه اش به ميلر مايملک اش را از دست نمي دهد؟ آيا طمع پول بيشتري دارد( که اين در فيلم بيشتر تاکيد مي شود)؟ به هر حال با هر نيتي که کيب فروش را به تعويق مي اندازد عمل او، برخلاف وسترنر کلاسيک، واجد ارزشي اخلاقي نيست.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 23:48  توسط مقصود صالحی  | 

                                    از نگاه ياران به ياران : دولال

 

دراماتيک 1

در اين نوشته مي خواهم از چند دوست گلايه کنم . اولا ً از دوستي که چندشب پيش ، دقايقي وسط خيابان ديدمش . بيخود و بي جهت کلي حالم را گرفت . چه طور؟ چون شايعات بي پايه و اساسي را به من گفت که کلي ذهنم را مشغول کرد .

دوستم گفت شنيده وزارت ارشاد مي خواهد قوانين جديدي براي وبلاگ و وبلاگ نويسي وضع کند. برطبق اين قوانين شما بايد برويد در جايي که وابسته به اين نهاد است ، وبلاگتان را ثبت کنيد ( بخوانيد مجوز بگيريد ) . اين قانون در دراستاي اين است که وبلاگ نويسان نسبت به نوشته هايشان مسئوليت حقوقي داشته باشند .

خوب ، اين شايعه ي بي پايه کلي ذهنم را درگير و دلم را مشوش کرده است . دوست عزيز آدم که نبايد هر حرفي را بي حساب و کتاب بزند . بخصوص اگر موضوع براي طرف مقابل ، اين بار يک دوست ، حساس و شايد حياتي باشد .

 

دراماتيک 2

از دوست ديگري گلايه دارم که امشب ، شنبه يازدهِ ماه نه ، مرا به خانه اش دعوت کرد .  به جاي پذيرائي ، به جاي گپ زدن با من ، يک ريز چشمش را به صفحه ي تلويزيون دوخت . آن هم چه تلويزيوني ؟ آن هم چه چشم دوختني ؟

دوستم نشست و زل زد به  برنامه ي صداي آمريکا و چشمهاي نم زده اش را از من دزديد. 

 

الف ) از صداي آمريکا يا همان تلويزيون voa Persian بدم مي آد .

1 .از اينکه کساني درباره ي کشورم نظر بدهند که روزي همه ي ثروتشان را جمع کردند و فرار کردند ، حالا هم اينجا ، توي اين مملکت  - ِ ما و شايد خودشان نيستند - بدم مي آيد .

 2 . يکي از کثيف ترين دولت هاي جهان يعني دولت آمرکا پول اين برنامه ها را مي دهد . وقتي کسي خرج شما را مي دهد ، ناسپاسي است که هواي ولي نعمت خود را نداشته باشيد . صداي آمريکا هم بيش از حد سپاسگزار ولي نعمت خود است .

3 . برنامه هاي صداي آمريکا قرار است به اين نتيجه برسد که دولت ايران بد است و در راه رسيدن به اين نتيجه از هيچ کاري رويگردان نيست . آنها آش شله قلمکاري درست مي کنند که خشک و تر را باهم  مي سوزاند . يک روز ماده ي اين آش را ويدا قهرماني فراهم مي کند ، يک روز شاهرخ خواننده ي لس آنجلسي و روز ديگر استادي ايراني از دانشگاه هاروارد . اما آش را مجريان بي سواد هم مي زنند . مثلا ً دوستم تعريف مي کرد يکبار گوينده ي برنامه اسم دختري را- در طول مصاحبه اي بلند - گلاويز گفته در حالي که اسم او گلاويژ بوده است . 

4 . در قانون کشور، ديدن اين برنامه ها - به دليل پخش از ماهواره - خلاف و سرپيچي از قانون محسوب مي شود . به علاوه محتواي برنامه هاي اين شبکه ي خاص هم ، به نوعي حرفهاي خلاف قانون است . گيرم من آدم قانون گرايي نباشم اما نمي توان منکر اثر وخيم خلافکاري و مخفي کاري  بر ذهنم باشم .

 

ب ) چرا دوستم وقتي اشک توي چشمهايش حلقه مي زند از من رو مي گيرد ؟ مگر اين حالت براي من غريبه است ؟

مطمئنم که دوستم اول مي خواسته گريه نکند . بعد توي دماغش سوخته ، کم کم سوزش سقف بيني بيشتر شده . موهاي دست و پشتش از اين نافرماني بيني تبعيت کرده اند و از حالت سر به زير خارج شده اند . بعد اشک کوچک و ترشي زير چشمش سبز شده .

شايد دوستم فکر مي کرده درمقابل چيز نا قابلي اشک ريخته . پس بايد بررسي کنيم که او به چه برنامه اي نگاه مي کرده .

 

ليريک

شهريار مندني پور نويسنده ي ايراني ، مهمان برنامه ي ميز گرد صداي آمريکا بود . مندني پور از يک دانشگاه آمريکايي ، ظاهرا ً در سن ديگو ، يک بورس 17 ماهه گرفته است . برنامه در باره ي سانسور در ادبيات ايران بود. اما آقاي مندني پور در اين برنامه چه گفت :

1 . چرا نويسنده شدم ؟  سال چهارم دبستان ، براي اولين بار تکليف انشاء را خودم نوشتم . مثل هميشه موضوع توصيف پاييز بود . کمي از نوشتن انشاء گذشته بود که نوشتن زير دهانم مزه کرد. حس کردم چه کار بامزه اي است و چقدر نوشتن را دوست دارم . جايي در ميان توصيفات شاعرانه ام نوشته بودم " گندم زاران طلائي  رنگ را در پاييز مي بينم " معلم به من توپيد که مخبط گندم که توي پاييز نمي رسد ؟ جلوتر ، خواندم که : " باد گندم زار زرد رنگ را به حرکت در مي آورد " باز معلم به من توپيد که احمق گندم توي پاييز نمي رسد و خوشه نمي دهد . از آن روز من سعي مي کنم گندم زار کوچکم را در پاييز بارور کنم . سعي مي کنم در ادبيات باشکوه فارسي ، ذره ي کوچکي باشم .

2 . در انديشه ي اروپا ، " دکارت مي گويد من شک مي کنم پس هستم" . اما من گاهي با خودم فکر مي کنم  ما ايرانيها مي گوئيم من حذف مي کنم پس هستم .

3 . اين سانسور شايد از تفکر اسطوره اي ، خير و شر و سياه و سفيد که حتي در متون کهن ديني زرتشتي هم آمده ناشي مي شود .

4 . حافظ ،  شاعر بزرگ ما و شايد بزرگترين شاعر جهان ، جرات نکرده بود در زمان حياتش اشعارش را جمع آوري کند و يکجا ، در ديواني  ، حداقل در خانه ي خودش نگهداري کند .

5 . مفهوم شب در اشعار حافظ و حتي در ميان معاصران مثل نيما و شاملو اشاره به همين فضاي خفقان تاريخي دارد .

6 . مثالهايي از سانسور معاصر به نقل از مندني پور :

- درجمله ي برگها با باد مي رقصيدند ، کلمه ي رقص حذف شود .

- در نوشته ها از کلمه ي روي هم رفته استفاده نشود .

- در مجله ي عصر پنجشنبه ، به سردبيري مندني پور ، داستاني نوشته شده که در آن پسر و دختري روي نيمکت يک پارک نشسته اند ، در فاصله اي که بين اين دو هست آنها کيف هايشان را گذاشته اند . کيف پسر ، روي کيف دختر است . براي مجله اخطاريه آمده و تهديد به تعطيلي شده است .

 

اِپيک

در حماسه هاي کهن آمده است که روزگاري دوستان دل قوي داشته اند تا به رسم طاقت در کنار هم اشکي نريزند . اگر در اين روزها به شخص حالتي هم دست مي داده چه حاجت که از ياران موافق رخ  برگيرد . البته حماسه ي کهني که هنوز دوام آورده باشد کلي دوز و کلک زده است .

 

دراماتيک3

ا من گلايه هايم را ازدوستانم هيچوقت به رويشان نمي آورم . به جاي آن هرچه سريعتر درباره ي آنها قضاوت مي کنم و آنها را از صفحه ي ذهنم پاک مي کنم . مي دانيد چرا ؟ چون من آدم راستگو و درستکاري هستم .

 

گاهي اوقات حق داريم از خودمان بيزار باشيم .

 

     

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 22:28  توسط مقصود صالحی  | 

 

 

          

مک کيب و خانم ميلر در ژانر وسترن : يک مقايسه ژنريک

 

-         مدتها است مي خواهم در باره ي  ژانر شناسي در سينما و ادبيات مطالبي روي وبلاگ بگذارم . اما هميشه گستردگي موضوع و نا آشنايي ما با مختصات فرهنگي ژانرها من را از اين کار بر حذر داشته است . حالا فکر مي کنم اين وبلاگ دفتر يادداشت مناسبي براي چرکنويس هاي يادداشت هاي ژانر شناسي باشد . به علاوه اين مطلب مي تواند ادامه اي بر يادبود آلتمن باشد . آلتمن همواره بر لبه ي ِ ژانرها پيش مي رفت . گاهي ، همراه با نقد فرهنگ آمريکايي ، آنها را نقد و حتي تمسخر مي کرد و گاهي عناصري از ژانرها را وفادارانه وام مي گرفت . در اينجا به بررسي ژنريک يکي از فيلمهاي کمتر ديده شده ي او ، مک کيب و خانم ميلر، مي پردازم . اين فيلم يکي از محبوبترين فيلمهاي آلتمن از نظر من است . البته من هنوز نيمي از فيلمهاي استاد فقيد را نديده ام .

-         فکر مي کنم حتي بدون ديدن فيلم يا خواندن خلاصه ي داستان فيلم ، اين نقد خواندني باشد. به هرحال در پيوندهاي روزانه مي توانيد درباره ي اين فيلم مطالب مبسوطي بخوانيد . جدا از اين بياييد امتحان کنيم که چه قدر اين بررسي ، بدون دانستن داستان فيلم ، قابل خواندن است . ممکن است بعد از خواندنِ نظرات شما ، به داستان و مشخصات فارسي فيلم نياز باشد .

-         منبع اصلي اين نوشته ، کتاب ارزشمند ِ مفاهيم کليدي در مطالعات سينمايي است .

درک ما از فيلم ها تابع انتظارات ما از تجربه هاي پيشين است . تجربه هاي پيشيني ديدن يک فيلم. ممکن است داده هاي تجربه ي ما ، بي ربط به متن سينما باشد مثلا :ً

در محله ي الف يا در سينماي ب نمي توان انتظار فيلم هنري داشت . يا حتي ، خودت مي دوني فيلمهايي که آقاي د توصيه مي کنه چه جور فيلمهايي هستند .

ممکن است اين داده ها خيلي سينمايي باشند ، مثلا ً در ژانر فلان وجود فلان صحنه امکانپذير نيست .

به طور کلي ژانرها يکي از منابع مهم انتظارات ما از فيلم هستند. اين انتظارات در واقع از مجموعه رفتارهاي گروهي از فيلمها که در حافظه سينمايي ما قرار دارد ناشي مي شود. نقد ژنريک ، مطالعات اسطوره شناختي ژانرها ، تاثيرات اجتماعي و سياسي يا امکانات اقتصادي ژانرها برخي از جنبه هاي مطالعات درباره ي ژانرهاي سينمايي هستند . يکي از مهمترين ژانرهاي سينما و البته سينماي آمريکا ، ژانر وسترن است .  در يک تقسيم بندي فرضي مي توان وسترن ناطق را به سه دوره تقسيم کرد : دوره کلاسيک تا اوايل دهه شصت، دوره ي ميانه در دهه هاي شصت و هفتاد که شامل وسترن هاي عظيم دهه 60 و آثار متفاوت دهه 70 است و عصر بازگشت وسترن در دهه هاي هشتاد و نود .  وسترن ناطق ، در پي موفقيت چشمگير وسترن صامت ، در ابتداي دهه ي سي شروع به اوجگيري مي کند . تجديد حيات وسترن در اواخر دهه 30 بازتابي است از ملي گرايي آمريکايي که در عين حال نوستالژيک نيز هست ، اما رويکرد وسترن ميانه آمريکايي ديگر را نشان مي دهد. در دهه هفتاد ايالات متحده به خود ثابت کرده بود که هنوز کشوري خشن و فاسد است ( رسوايي واتر گيت ترور رئيس جمهور کندي و رابرت کندي  و مارتين لوتر کينگ) از اين رو اسطوره سرشت هاي پيشاهنگ ، مرزنشيني و يک ملت متحد – همراه با همه خوش بيني ، يگانگي و يکپارچگي آن – چندان با واقعيت همخواني نداشت. بالطبع ژانر وسترن نيز[ که مبتني بر اين روياي آمريکايي بود] مورد چون و چرا قرار گرفت. در اين دوره عناصر ِ دخيل در پرداخت اسطوره اي هاليوود از غرب ، به نقد کشيده شد.

در نتيجه نوعي وسترن پديد آمد که در واقع نقيضه وسترن بود. شايد مهمترين اين وسترن ها وسترن اسپاگتي بود که خود تبديل به يک ژانر شد . اما اين نگاه باژگونه به وسترن را در فيلم هاي ديگري نيز مي بينيم . کافي است نگاهي به مطرح ترين وسترن هاي اين دوره بيندازيم: بزرگ مرد کوچک ( 1970 آرتورپن) به آنان بگو ويلي بوي اينجاست( 1970 ايبراهام پولانسکي) دو قاطر براي خواهر سارا( 1970 دان سيگل) فريب خورده (1971 دان سيگل ) بالاخره فيلمي که هنجار شکني اش در وسترن را ، در اينجا بررسي خواهيم کرد يعني  مک کيب و خانم ميلر در 1971.

 در اينجا برخي از ويژگي هاي وسترن و تغييرات و تبلورات آنها درفيلم مک کيب و خانم ميلر بررسي مي کنيم. ...... ( ادامه دارد )

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 1:9  توسط مقصود صالحی  | 

 

                                           

این دومین قسمت از زندگینامه ی آلتمن فقید است .

آلتمن که دوباره اعتماد و سرمايه هاليوود را جلب کرده بود با سرعت فيلم هاي ديگري ساخت : بوفالوبيل و سرخپوستان ( 1976) ، به لوس آنجلس خوش آمدي ( 1976) ، سه زن( 1977) و يک عروسي (1978). همه اين فيلم ها آثار برجسته اي بودند و نظر منتقدان را جلب کردند اما بازهم همگي در فروش ناموفق بودند. فيلم هاي بعدي او يعني کوئينتت ( داستان عصر يخبندان در آينده 1979) و پاپاي ( توليد پرخرجي براساس قهرمان کميک استريپ1980) هم در گيشه و هم درجلب نظر مخاطبان جدي تر آلتمن ناموفق بودند. بسياري کارهاي ضعيف اين دوره آلتمن را به اعتيادش به الکل و درگيري با تهيه کنندگان هاليوودي نسبت مي دهند. به هرحال در اوايل دهه هشتاد آلتمن از نظر هاليوود يک کارگردان تمام شده بود. او بيشتر اوقات را در پاريس بود و مشغول اقتباس از نمايشنامه ها که حاصل اش فيلم هاي  به فروشگاه اجناس پنج و ده سنتي برگرد، جيمي دين ، جيمي دين[1] ( براساس نمايشنامه اد گراسيک 1982) ، پرچمداران ( براساس نمايشنامه ديويد ريب درباره جنگ ويتنام 1983) Secret Honor ) مونولوگي درباره نيکسون 1984) و بازيچه عشق( براساس نمايشنامه شپارد 1985). موفق ترين اثر آلتمن در دهه هشتاد مجموعه تلويزيوني Tanner 88 بود. يک هجو سياسي که در دوره فعاليت هاي انتخاباتي کانديداهاي رياست جمهوري در همان سال فيلمبرداري شده بود. در آغاز دهد نود آلتمن ونسان و تئو( 1990) را در باره ونسان ونگوگ و روابط اش با برادرش تئو ساخت که اثر موفق تري نسبت به کارنامه اش در دهه80 بود. کارگردان سرگردان و رانده شده هاليوود در 1992 با بازگشت موفقي هاليوود را شگفت زده کرد: بازيگر (1992) . بازيگر،  پس از نشويل ، فيلمي بود که نظر منتقدان و اقبال عامه را همزمان کسب کرد . کمدي سياهي درباره يک تهيه کننده هاليوودي که فيلمنامه نويس سمجي را به قتل مي رساند. 66 ستاره هاليوودي در گوشه هايي از فيلم به صورت سياهي لشگر هايي درنقش خودشان يا ديگران ظاهر مي شوند( از جمله حضور به يادماندني بروس ويليس و جوليا رابرتز). فيلم کانديد چند جايزه اسکار ، ازجمله بهترين کارگرداني مي شود و آلتمن را دوباره به هاليوود برمي گرداند.

پس از آنچه خود آلتمن آن را " سومين بازگشت" مي خواند ، او هنوز هم از پذيرفتن سيستم سنتي هاليوود سرباز مي زند و مي گويد: " هاليوود نمي خواد مثل من فيلم بسازه ، من هم براي تغيير خيلي پيرم." او ثابت کرده که بعضي اوقات مي تواند نگاه خود را به هاليوود تحميل کند و با شيوه هاي منحصر به خودش در دل جريان اصلي هاليوود فيلم بسازد. درپي موفقيت بازيگر او توانست برش هاي کوتاه (1993 براساس داستان ها و شخصيت هاي خلق شده توسط ريموند کارور) کارگرداني کند. در اينجا نيز ، مانند نشويل ، زندگي قهرمان هاي متعدد فيلم درزمينه آمريکاي امروز در هم بافته مي شود. اثر بعدي او، کانزاس سيتي ، بازهم نمودار علائق شخصي او ( در اينجا موسيقي جاز) و نقد فرهنگ آمريکايي بود. آثار جديدتر او به نسبت فيلم هايش در اوايل دهه نود کمتر موفق بوده اند، فيلم هايي مانند دکتر تي و زنان که کمدي درباره خصائل مردم جنوب آمريکا است و نوآر مرد نان زنجبيلي. در سال 2001 آلتمن يک اثر نمونه اي ديگر ( بازهم با شخصيت هاي فراوان و محيطي محدود) به نام گاسفورد پارک ساخت که برخي آن را بهترين اثر اخير او مي دانند. اين فيلم آلتمن را کانديد اسکار بهترين فيلم و بهترين کارگرداني کرد.

فيلم شناسي: شب عيد کريسمس ( فقط نويسنده ) 1947، بادي گارد (فقط نويسنده ) 1948، مجرمين ( همچنين تهيه کننده) ، داستان جيمز دين( کارگرداني و تهيه باهمکاري  جرج . دبليو . جرج) 1957، شمارش معکوس 1968، کابوس در شيکاگو( نسخه سينمايي براساس فيلم تلويزيوني روزگاري يک شب وحشي) آن روز سرد درپارک 1969، M*A*S*H/ بخش جراحي سيار ارتش ،بروستر مک کلود، رويدادها ( فقط بازي ) 1970، مک کيب و خانم ميلر ( همچنين همکار نويسنده) 1971 ، اوهام ( همکار نويسنده) 1972، خداحافظي طولاني 1973، دزداني مثل ما ( همکار نويسنده)، کاليفرنيا نصف به نصف( همکاري در تهيه) 1974 ، نشويل ( همچنين تهيه کننده)1975، بوفالوبيل و سرخپوستان ( همکاري در نويسندگي و تهيه کننده) 1976،به لوس آنجلس خوش آمدي ( فقط تهيه کننده )، نمايش دير وقت ( فقط تهيه کننده) ، سه زن( همچنين نويسنده و تهيه کننده) 1977، يک عروسي(‌همچنين تهيه کننده و همکار نويسنده )، نام مرا به خاطر بياور( فقط تهيه کننده) 1978، يک زوج کامل ( همچنين تهيه کننده و همکار فيلمنامه نويس)، بچه هاي ثروتمند( فقط تهيه کننده اجرائي) کوئينتت ( همچنين تهيه کننده و همکار در فيلمنامه)، H.E.A.L.T.H ( همچنين نويسنده و تهيه کننده) 1979، پاپاي1980، عشق بي پايان ( فقط بازيگر) 1981، پيش از نيکل اودئون : سينماي پيشگام ادوين . اس . پورتر( فقط بازيگر) به فروشگاه اجناس پنج و ده سنتي برگرد جيمي دين جيمي دين1982، پرچمداران ( همچنين تهيه کننده) 1983، Secret Honor( همچنين تهيه کننده ) 1984، بازيچه عشق Jatszani Kell( همکاري در تهيه ) 1985،Beyond Therapy (همچنين نويسنده و تهيه کننده)             O.C and Stiggs ( همچنين همکاري در تهيه) ، آريا( يک اپيزود، همکاري در نوشتن) 1987، مدرن ها ( فقط  همکاري)1988، تک روهاي هاليوود ( فقط بازي) ، ونسان و تئو 1990، بازيگر 1992، برش هاي کوتاه ( همچنين همکار فيلمنامه نويس) 1993، لباس حاضري ( همچنين تهيه کننده) 1994، کانزاس سيتي ( همچنين تهيه کننده و نويسنده) 1996، جز 1934 ( 1996) ، اسلحه ( تلويزيوني) 1997، مردنان زنجبيلي( همچنين تهيه کننده) 1998، Cookies Fortune 1999، دکتر تي و زنان2000، گاسفورد پارک( همکاري در تهيه و ايده) 2001، شرکت2003، Tanner on Tanner 2004( ميني سريال تلويزيوني) ، Paint ( درحال فيلمبرداري ) 2005

 

 



[1]. Come Back to the Five and Dime Jimmy Dean Jimmy Dean

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 1:11  توسط مقصود صالحی  | 

                                                  سفرنامه ي بهترين دوستم 9

 

بخش اول ) امروز بايد حجم سفرنامه ام رو کلي کم کنم . البته دليل اين کار به تلفني بر مي گرده که ديشب دوستم بهم زد . نصفه شب بود که باهاش تماس گرفتم . يکدفعه وسط تلفن گفت يه دقيقه گوشي دستت . بعد صداي شلوغ کاري اومد . وقتي دوستم برگشت پاي تلفن خبر بدي بهم داد . خبر رو از همون دوست آمريکايي اش که توي کالجي سينما درس مي ده شنيده بود : رابرت آلتمن در گذشت . من هم امروز رفتم و مطلب پر و پيموني درباره ي آلتمن پيدا کردم ، ترجمه کردم و روي وبلاگ گذاشتم . : منوببخشيد . خود دوستم باعث شد مطلب امشب آب بره . به جاي سفرنامه مطلب آلتمن و يا لورکا رو هم مي تونم پيشنهاد بدم . که هردو داغ و به روزه .

 

بخش دوم ) اتفاق جالبي افتاده . بچه هايي که نظر مي دن مي گن سارا رو ديدن . بايد بگم بازي هايي رو که بيش از حد با احساسات آدم ور مي رن چندان دوست ندارم . به هر حال اميدوارم اون کامنتي بذاره و واقعيت رو براي هردو طرف روشن کنه .

بخش سوم ) از تون خواسته بودم اسم يک عطر رو بگين . خيلي ها لطف کرده بودن و اسم آورده بودن و خيلي هام توصيفي از اون عطر کرده بودن . ترگل عزيز هم عطري رو به دوست من نسبت داده بود . فکر مي کنم اين بازي ، بازي مناسبيه . چه طور ؟ خب من مي گم دوستم کنزو نمي زنه اما اميدوارم بزنه . حالا هرکس از يک منطقه ي جنگي به فرودگاه ترکيه مي رسه مي دونه چه عطري يا حداقل چه نوع بويي خوبه . و اين يک پيشداوري در برخورد با فري شاپ رنگارنگ فرودگاه ترکيه است . با توجه به جوابهاي جالب شما فردا بحث اصلي رو شروع مي کنيم : نوستالژي و معجزه : ماهيت و کارکردها  

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 23:26  توسط مقصود صالحی  | 

                               

 

                                        robert_altman.jpg

                        

                         رابرت آلتمن دیشب در هشتاد و یک سالگی در گذشت

 

رابرت آلتمن ، کارگردان ، فيلمنامه نويس و تهيه کننده آمريکايي ، 20 فوريه 1925 در کانزاس سيتي متولد شد. در خانواده اي با اصل و نسب انگليسي، ايرلندي و آلماني پرورش يافت ، پدرش که يک دلال بيمه موفق بود اصليت آلماني داشت. پيش از آن که به عنوان خلبان بمب افکن به خدمت در جنگ جهاني دوم فراخوانده شود در يک مدرسه ژوزوئيت تحصيل کرد. پس از رهايي از جنگ در دانشکده ميسوري  به تحصيل دررشته هاي فني و مهندسي پرداخت . در اين دوره به مشاغل فراواني روي آورد که در اغلب آنها ناموفق بود از جمله کار با دستگاه خالکوبي که خودش اختراع کرده بود. در همان دوره نوشتن براي سينما را آغاز کرد و موفق شد يکي از نوشته هايش را که با همکاري جرج . دبليو . جرج[1] نوشته بود بفروشد . اين نوشته پايه اي شد براي فيلم بادي گارد ( ريچارد فلايشر 1948) . يکي ديگر از نوشته هاي آن دو نيز بدون ذکر نام آنها در عنوان بندي براي فيلم شب کريسمس ( ادوين . ال. مارين 1947) استفاده شد. پس از عدم موفقيت در راهيابي به هاليوود ، آلتمن به کانزاس سيتي بازگشت و در يک کمپاني توليد فيلم هاي صنعتي مشغول به کار شد. در اين دوره او مهارت هاي مختلف فيلمسازي را کسب کرد و فرصتي براي تجربه يافت. در 1957 با بودجه اندکي که از منابع محلي جمع کرده بود اولين فيلمش را به عنوان نويسنده ، کارگردان و تهيه کننده توليد کرد: مجرمين ( 1957) فيلمي افشاگر درباره بزهکاري هاي جواني که با خوش شانسي توانست آن را به يونايتد آرتيست بفروشد. در همان سال به همراه جرج . دبليو. جرج مستند تاليفي[2] داستان جيمز دين را ساخت و به عنوان کارگردان قسمت هايي از سريال هاي بونانزا و آلفرد هيچکاک تقديم مي کند موقعيتي در تلويزيون بدست آورد.

يک دهه گذشت تا با شمارش معکوس (1968) به سينما بازگشت. موفقيت و تثبيت در هاليوود  را دوسال بعد با M*A*S*H / بيمارستان جراحي سيارارتش ( 1970) بدست آورد. فيلمي شمايل شکن ، يک کمدي گزنده و سياه ضد جنگ که نخل طلاي جشنواره کن و اسکاربهترين فيلمنامه    ( درميان نامزدي در چند رشته از جمله بهترين کارگردان) را  از آن خود کرد. پس از فروش بالاي  فيلم ( دومين فيلم پرفروش 1970) سيل پيشنهادات استوديوها براي توليدات پرخرج به سمت آلتمن روانه شد، اما آلتمن به سمت يک توليد جمع و جور وشخصي تر رفت ، بروستر مک کلود(1970) يک قصه رمزي خيالي که توانايي فروش محدودي داشت و توسط شرکت تازه تاسيس آلتمن Lion’s Gate Films  توليد شد. اين آغازاختلاف عميقي بود که بين آلتمن فردگرا و رسم ورسومات هاليوودي وجود داشت. چندفيلم بعدي او مک کيب و خانم ميلر (1971)،اوهام( 1972) و دزداني مثل ما (1974) ، تحسين منتقدان را برانگيختند اما همگي در گيشه ناموفق بودند.

براي دومين بار ( و نه آخرين بار) آلتمن با نشويل ( 1975) از مرگ حرفه اي در هاليوود نجات يافت. فيلمي بديع و خيره کننده با ساختاري موزائيک گونه که زندگي 24 شخصيت را در جامعه آمريکاي دهه 70 در هم مي بافد. ( اين يکي از اولين فيلن هايي است که اين ساختار بديع را تجربه مي کند : نمونه ي ايراني چنين ساختاري همين تقاطع خودمان است )  فيلم و آلتمن کانديد اسکار شدند و جايزه بهترين فيلم و بهترين کارگرداني مجمع منتقدين نيويورک را ازآن خود کردند. آلتمن که دوباره اعتماد و سرمايه هاليوود را جلب کرده بود.....

( ادامه دارد ) 



[1].George. W. George

[2]. Compilation- documentary

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 22:47  توسط مقصود صالحی  | 

                                            دو پژوهش ، دو زندگي

                                                    

زندگي نامه نگاري ، چه در سينما و چه در ادبيات ، از ژانرهاي موردعلاقه ي من است . درهفته هاي گذشته ، دوکتاب از اين ژانر به دستم رسيد ، که هر دو آثار قابل تامل و لذت بخشي بودند . يکي زندگي نامه ي لورکا و ديگري زندگي نامه ( در واقع بزرگداشت ) دکتر هوشنگ اعلم .

 

Federico Garcia Lorca

 

 

الف ) زندگي نامه ي فدريکو گارسيا لورکا ، ايان گيبسن ، ترجمه ي فريده حسن زاده ( مصطفوي ) ، نشر نگاه

لورکا شخصيتي عجيب از دوراني عجيب است . کتاب گيبسن هم به همين جمله مي پردازد . نويسنده ي ايرلندي الاصل کتاب ،  که پيشتر کتابي درباره ي مرگ لورکا نوشته است ، در اين کتاب پژوهشي حجيم و همه جانبه در باره ي لورکا کرده . بايد اعتراف کنم که خود من هنوز نيمي از کتاب را خوانده ام ، يعني حدود سيصد صفحه . کار گيبسن در باره ي لورکا ، غريب و باور نکردني است . نمي دانم اگر کس ديگري بخواهد به زندگي لورکا بپردازد چه چيزي بايد بنويسد که اين در اين کتاب نباشد . با خواندن اين کتاب شما مي توانيد ، علاوه بر اطلاعات جامعي از زندگي لورکا ، به اطلاعات جامعي از زندگي دوستان ، همکاران ، خانواده ، معلمان ، همسايه ها و خلاصه هر کس کوچکترين تعاملي با لورکا داشته برسيد . کتاب تصوير جامعي از فضاي فکري اسپانياي بين دو جنگ و حتي کمي پس و پيش آن را ارائه مي دهد . گيبسن از تمام مدارک در دسترس ، مثلا ً نامه هاي دوستان لورکا به يکديگر ، استفاده کرده است .  کتاب پر از نام شخصيتها و ارجاعاتي است که تعقيب آنها خواننده را به داستانهاي تو در تو و جالبي مي رساند .

لورکا  چه به عنوان شاعر و چه به عنوان نمايشنامه نويس ، در ايران شناخته شده و مطرح  است. اشعار او بارها به فارسي ترجمه شده و نمايشنامه هايش بارها اجرا شده اند . به نظر مي رسد هرچه از عمر لورکا در ايران مي گذرد ، پر طرفدار ترمي شود . با خواندن اين کتاب مي توانيد دلايل زيادي براي اين مسئله بدست آوريد. مثلا ً شباهت هاي زيادي بين آرمانهاي اجتماعي لورکا و نگاه اجتماعي نمايشنامه نويسان ايراني وجود دارد . يا شعر لورکا ، مثل سنت شعري ايراني ، غنايي و متکي بر اسطوره هاي فرهنگي محلي است .

اما خواندن اين کتاب يک فايده ي جانبي هم دارد : با خواندن اين کتاب ترغيب مي شويد مطالعات نصفه و نيمه يا عقب مانده تان از ادبيات روسي را کامل کنيد . در اين کتاب به اسمهايي بر مي خوريد که ثابت مي کند اسمهاي دور و دراز روسي چندان هم سخت نيستند . در هر صفحه ي کتاب حداقل دو ، سه اسم جديد است . يکي از ديگري عجيب و غريب تر و دور و دراز تر است . مثلاً ص 68 : خوسه رودريگث کانتزاس و مارتين اسچروف اي آوي . يا ص 168 : رافائل سانچزو نتورا ، مانوئل آنخلس ارتيث و خوسه ماريا الينوخوسا . باور بفرمائيد اين صفحات را به طور اتفاقي انتخاب کردم . تازه اين شخصيتها در طول کتاب محو نمي شوند و هر چند ده صفحه  با اسم مخفف شان ظاهر مي شوند . درست مثل کتابهاي روسي که مثلا پيوتر الکساندرويچ مي شود پوپف . به همه ي اين اسمها اسم مکانها را هم اضافه کنيد مثلا ً خنزالايف .

ترجمه ي کتاب ساده و روان است و ظاهرا ً چندان ايرادي ندارد . البته اين شايد نشانه اي از پر ايراد بودن آن هم باشد . به هر حال خيلي از ما به متن اصلي دسترسي نداريم و تازه اگر هم داشتيم جز حسرت چه کار مي توانستيم بکنيم . اما چاپ کتاب وحشتناک است . ناشر مثلا ً معتبر و واقعا ً پر سابقه و متمکن کتاب ، هر کاري مي توانسته کرده تا خواندن کتاب سخت و خسته کننده باشد . باور تان مي شود که چنين کتاب کاملي هيچ تصويري ندارد . روي جلد کتاب  ، حتي در بازار کتاب ايران ، يک بي سليقگي کامل است . يک عکس خيلي خيلي بي کيفيت ، و يکسري خط خطي منسوب به لورکا . اگر کتاب را ديديد براي من بنويسيد چيزي که بالاي جلد کتاب ، بالاي کلمه ي زندگي نامه هست چيست ؟  و چرا آنجاست ؟ زير نويس هاي کتاب ، که البته به درستي به آخر کتاب منتقل شده ، ناقص است . در اين توضيحات فقط به تلفظ فرنگي اسامي توجه شده ، در حالي که ما اطلاعات حتي ناقصي درباره ي خيلي ها نداريم . الته در معدود جاهايي که گيبسون وسواسي ما را دانا و آگاه فرض کرده .  در کل گيبسن لذت بخشي و رواني کتاب را خيلي جاها فداي  جامعيت و مستند بودن آن کرده است . اما در اين شيوه آنچنان دقيق و جامع است که حتي مي تواند به جاي حس لذت طلبي و ماجراجويي ، حس کمال طلبي و وسواس خواننده هاي حرفه اي را ارضاء کند .  خواندن اين کتاب را به همه بخصوص مخاطبين زير توصيه مي کنم :

1 . افرادي که فکر مي کنند حضور در محافل هنري عاقبت خوشي دارد : لورکا از محفلي مي آيد که حتي نام هيچکدام را هم نشنيده ايد . بيخود به اينکه لورکا رفيق دالي و بونو ئل و ... بوده دلخوش نباشيد . تعداد دوستان اسم و رسم دار لورکا در برابر دوستان ناکامش ، هيچ است .

2 . خانم هايي که فکر مي کنند شاعران مي توانند عاشقان حسابي هم باشند . لورکا در نوزده سالگي براي مفهوم از دست رفته ي عشق در درونش مرثيه مي گفته ، اما تا آخر عمر به فعاليت هاي انتفاعي در زمينه ي ار تباط با زنان ادامه داده است .

3 . افراد کرم کتاب که تر سشان از دست به عمل زدن را وسواس علمي معنا مي کنند .

4 . بيکاران فرهنگ دوست .  ( بورژواهاي فرهنگ دوست حتما ً ميانه اي با اين کتاب نخواهند داشت . چون اصلاً چيز خوبي براي يک اوقات فراغت فرهنگي نيست )

5 . افرادي که بيش از دو بار در روز  و بدون توجه به سن و سالشان از عبارت "  از ما که گذشت " و نظاير بي ادبانه اش استفاده مي کنند . اين کتاب در حکم تير خلاص براي آنهاست . لورکاي مرحوم از 20 سالگي اميد شعر گرانادا و چندي بعد گل سرسبد شعر اسپانيا بوده .

بنابر اين حداقل خود من يکي از بهترين مخاطبان اين کتاب هستم . کتاب بعدي .... ( ادامه دارد )   

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 22:31  توسط مقصود صالحی  |