تبليغاتX
مقصود صالحی

مقصود صالحی

                                                                                یک روز در کنسرواتوار(۴)

دروس تحليل متن براي بازي‌گر، تاي‌چي، کار با ماسک، بيان و صدا. تا آن‌جا که من فهميدم همه‌ي اين کلاس‌ها براي دانشجويان تازه‌وارد و سال اولي‌هاي کنسرواتوار بود. در اين مواقع، خواه ناخواه آدم به مقايسه‌ي آموزش‌ها فکر مي‌کند. اگرچه شايد اين مقايسه چندان درست نباشد، اين نتايج را براي من در بر داشت؛

الف) با وجود محتواي مدرن تئاتر و پيش‌رفت هر روزه‌ي آن در جهان، آموزش‌هاي برجسته‌ي تئاتري هر روز بيش از پيش به "سنت" باز مي‌گردند. به عنوان نمونه، بخش وسيعي از کلاس‌هاي کنسرواتوار کلاس‌هايي است که به تمرين و اجرا با ماسک مي‌پردازد. در فرهنگ تئاتري اروپا، ماسک يک ابزار سنتي تئاتر است. البته با تلاش‌هاي بي‌شمار مجريان و نظريه‌پردازان تئاتري، تمرين‌ها و کاربردهايي امروزي بر پايه‌ي اين ابزار شکل گرفته است. در کلاس ماسک کنسرواتوار، هنرجوها بازي‌اي با ماسک مي‌کنند که مشخص است يک بازي سنتي است و همه‌ي شرکت‌کنندگان پيشينه‌اي ذهني از آن دارند. همچنين سنت‌ها و حتا گاه شعاير ديني شرقي، نقش مهمي در تربيت اجراگران تئاتري امروز دارد. (متاسفانه هنگامي كه از تئاتر شرقي صحبت مي‌کنيم، نخستين و در بيش‌تر مواقع تنها چيزي که به ذهن مخاطب غربي مي‌رسد، سنت‌هاي اجرايي چيني و ژاپني است) در حالي که در تئاتر ما، آموزش بر پايه‌ي شيوه‌هايي بنا شده که مخاطب هيچ پيشينه‌ي ذهني از آن ندارد.

ب) هر استاد تنها درسي را تدريس مي‌كند که متخصص آن است؛ ضمن اين که در همان درس خاص نيز محدود و تخصصي برخورد مي‌کند. براي نمونه در کلاس تحليل متن خانم معلم کلاس، متخصص اجراي آثار ادوارد باند بود. براي همين آثاري از ادوارد باند را براي تحليل انتخاب کرده بود.

ج) در روزهايي که ما در کلاس‌ها شرکت مي‌کرديم، برخي از دانشجويان تکاليف کلاسي خود را که اجراهايي از «اورست» و «نجات‌يافته»‌ي باند بود، ارائه مي‌دادند. اين افراد با امتحاناتي بسيار سخت برگزيده شده بودند اما واقعا توانايي يا استعداد چشم‌گيري در آن‌ها نبود. چيزي که کارها را از انتظار ما فراتر مي‌برد، زمان زيادي بود که هنرجو صرف تمرين کارش مي‌کرد. در کلاس تحليل متن، يک جلسه‌ي کامل کلاس يعني 3 ساعت صرف پياده کردن توضيح صحنه‌ي ابتدايي متن باند شد. در اين مدت، استاد تنها با پرسش‌هايي که مطرح مي‌کرد، تلاش مي‌کرد ذهن هنرجو را به نکات جديدتري معطوف کند.

اهميت اين کنسرواتوار در تئاتر امروز شرق را نبايد ناديده گرفت. حداقل اين که عبدالحسين نوشين و جورج ابيض دو بنيان‌گذار جاويد تئاتر مدرن در کشورهاي فارسي‌زبان و عربي از اين کنسرواتوار فارغ‌التحصيل شده‌اند.4

به هر حال در دانشگاه‌هاي تئاتري ما، زمينه براي فعاليت‌هاي مشترک و بين فرهنگي فراهم نيست و همين بزرگ‌ترين لطمه را به کيفيت فني چنين کارهايي وارد مي‌کند. در همين مورد اخير اگر تلاش‌هاي شبانه‌روزي خانم اميني و هدايت و حمايت دکتر سرسنگي نبود، هرگز چنين فرصتي فراهم نمي‌شد. اين در حالي است که عطش دانشجويان براي آشنايي با تئاتر روز دنيا هر روز بيش از پيش مي‌شود. دستاوردهاي اين سفر کوتاه، چه اگر تنها باعث يک نوع انگيزش و تشويق به کار بيش‌تر براي دانشجويان باشد و چه به اين نگاه محافظه‌کارانه که آسمان همه‌جا را يک‌رنگ مي‌داند منجر شود، ارزش بها دادن به چنين برنامه‌ايي را دارد. تئاتر امروز ما تا حد نهايت ظرفيت از نگاه دورادور به تئاتر امروز جهان انباشته شده و نياز به آشنايي نزديک‌تر با کارآمدي‌ها و ناکارايي‌هاي تئاتر امروز دارد.

از طرفي کشورهاي اروپايي هم مشتاق ديدن اجراهايي از تئاتر امروز ايران هستند5. نهادهاي متمول و سرشناسي نيز، به‌ويژه در اروپا (در مورد اين نمايش شهرداري پاريس) حاضر به سرمايه‌گذاري در چنين فعاليت‌هايي هستند. اگر چنين اتفاقاتي قاعده‌مند شود به لحاظ فرهنگي و حتا به نسبت اقتصادي، براي نهاد دولتي تئاتر ما، بسيار سود‌آور خواهد بود.

 

پي‌نوشت

1- در سالن انتظار تئاتر، اعلان سفر گروه به افغانستان نصب شده بود و در آن نام گروه «آفتاب» نوشته شده بود. اما من در اين‌جا همان نام مشهورتر در ايران يعني خورشيد را آوردم.

2- تصديق مي‌کنيد که ارائه‌ي خلاصه‌ي داستاني از اين اجرا تقريباً غير‌ممکن است.

3- براي آشنايي بيش‌تر با فعاليت‌هاي گذشته‌ي گروه منوشکين بنگريد به؛ حسيني، ناصر- تئاتر معصر اروپا- ج اول- چ نخست نمايش و چ دوم نشر قطره

4- متاسفانه نتوانستم سابقه‌اي از اين محصلين 70، 80 سال پيش کنسرواتوار به دست آورم.

5- در خردادماه امسال، سعدي افشار و گروهش به حمايت منوشکين در شهرهاي مختلف فرانسه به اجراي برنامه پرداختند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 2:59  توسط مقصود صالحی  | 

 

                                        گزارشی از آخرین اجرای منوشکین و تئاتر درپاریس ۳

 

دو سوله‌ي بزرگ سفيد و يک ساختمان معمولي‌تر آجري در کنار آکواريوم قرار دارد که محل تمرين و اجراي گروه آرين منوشکين، تئاتر خورشيد LE THEATRE DU SOLEIL است. تئاتر منوشکين بزرگ‌ترين و مهم‌ترين تئاتر اين مجموعه (و البته يکي از مهم‌ترين و قديمي‌ترين‌ها در جهان كنوني) است. اهميت فرهنگي اين تئاتر سبب شده بيش‌ترين سوبسيد دولتي تئاتر در فرانسه به اين گروه تعلق گيرد. پس از آن سوله‌ي تئاتر لپه دوبوآ L epee de bois قرار دارد. چون گروه اصلي اين تئاتر اجرا نداشته، سالن در اختيار گروهي پرويي قرار گرفته تا رپرتوار سه‌گانه‌ي لورکا را در فرانسه اجرا کنند. روبه‌روي تئاتر خورشيد تئاتر لاتمپت La Tempete قرار دارد که اجراي ننه دلاور در آن به پايان رسيده بود و دو تئاتر موزيکال اجرا مي‌شد. کل اين مجموعه، گرچه از سوبسيدها و حمايت‌هاي دولتي برخوردار است، خصوصي است. در تمام شهر پاريس که پر از آگهي‌ها و اعلان تئاتر است، تبليغي از اجراهاي اين مجموعه نديدم. به نظر مي‌رسد اين‌جا براي مخاطب خاص‌تر تئاتر است که از راه‌هايي به جز اعلان‌هاي شهري از اجراها آگاه مي‌شود. وقتي شما وارد اين مجموعه مي‌شويد با توجه به فضاي طبيعي و سکوتي که در آنجاست، کاملا آماده‌ي ديدن تئاتر هستيد. همه‌ي اين تئاترها کافه تريايي دارند که يکي از منابع درآمد تئاتر محسوب مي‌شود.

 ما براي ديدن تئاتر منوشکين که يکي از اتفاقات تئاتري اين فصل محسوب مي‌شد، بليت نداشتيم. بيش‌تر تماشاگران مدت‌ها بود كه بليت رزرو کرده بودند. بنابراين به سالن انتظار تئاتر رفتيم. سالن ساده‌اي که چندين ميز دورتادور آن است. وسط سالن ميزي است که قهوه، چاي، ليوان و ليست انتطار روي آن قرار دارد. ما در ليست نام خود را نوشتيم. تعدادمان زياد بود و چندان اميدي به ليست انتظار هم نمي‌شد داشت. تماشاگران خورشيد مثل اعضاي يک کلوب يا يک فرقه‌ي خاص هستند، همه احساس مي‌کنند اشتراکي با هم دارند و بايد با هم صميمي باشند؛ چيزي که حداقل در فرانسه عجيب است. هنگامي كه ديگران دريافتند كه ما از ايران به ديدن اين نمايش آمده‌ايم، تلاش مي‌کردند به ما جايي بدهند. خانم مسني از تماشاگران ما را با دو عضو ايراني «تئاتر خورشيد» آشنا کرد؛ شقايق بهشتي و کاوه (فاميلش را نمي‌دانم). پس از اين که تماشاگران بليت‌دار به سالن تئاتر هدايت شدند، خانم منوشکين به سالن انتظار آمد. او از روي ليست هر بار چند نام مي‌خواند تا بروند بليت بگيرند. وقتي باز جاي خالي بود، چند نام ديگر را مي‌خواند. هر بار از افراد عذرخواهي مي‌کرد که ممکن است مجبور شوند روي پله‌هاي بين صندلي‌ها بنشينند. فکر نمي‌کنم کسي از تئاتر خورشيد ناکام برگردد. هنگام تعويض صحنه‌ها از پشت صحنه بادي به سالن مي‌وزيد. پيش از شروع اجرا، منوشکين و ساير اعضاي گروه پتوهايي را ميان تماشاگران پخش مي‌کردند. شب اول اجرا، کنار من گروهي دختربچه نشسته بودند و داشتند پيش از شروع کار، تمرين مثلثات حل مي‌کردند. ايشان دانش‌آموزاني بودند که معلم هنر آن‌ها را به تئاتر آورده بود. در پايان اجرا، چند بازي‌گر که ما را به عنوان ايراني‌ها و هم‌وطنان شقايق شناخته بودند از اين که کارشان را ديديم تشکر کردند و ما را دعوت کردند شب بعدي اجرا را هم ببينيم. آهنگ‌ساز اجرا، ژان ژاک لامتر که آهنگ‌ساز همه‌ي اجراهاي منوشکين بوده، پس از اجرا سراغ ما آمد، چندين نسخه از آلبوم‌هاي موسيقي‌اش را به ما داد، تشکر ژاپني کرد و رفت.

 

 آموزش تئاتر در پاريس

جدا از اجراي نمايش در چهارچوب هفته‌ي فرهنگي ايران در پاريس و ديدن چند اجرا، يکي از اهداف اصلي سفر ما آشنايي با آموزش تئاتر در پاريس بود. پس از پايان اجرا، گروه از کلاس‌هايي در آموزشگاه‌هاي آزاد بازي‌گري و کنسرواتوار پاريس ديدن کرد.

بخشي از آموزش تئاتر پاريس در دانشگاه‌ها اتفاق مي‌افتد که بيش‌تر صبغه‌ي نظري دارند. البته ميزان توجه به تئاتر در عمل و نظر در دانشگاه‌هاي مختلف متفاوت است. مثلا در دانشگاه پر سابقه‌اي مانند سوربون که ظاهرا دوره‌ي افتي طولاني را طي مي‌کند، بيش‌تر آموزش‌ها نظري است در حالي که در سن‌دني که دانشگاه جواني است، آموزش شيوه‌هاي عملي‌تري دارد. به هر حال بخش اندکي از علاقه‌مندان پيوستن به تئاتر حرفه‌اي به دانشگاه‌ها مي‌روند. در کنار دانشگاه‌ها، مهم‌ترين و معتبرترين مرکز آموزش تئاتر فرانسه يعني کنسرواتوار پاريس قرار دارد. کنسرواتوار در هر دوره تنها 30 نفر را از سراسر فرانسه مي‌پذيرد. هنرجويان فرانسوي‌زبان بايد سني کم‌تر از 25 و خارجي‌زبان‌ها کم‌تر از 27 سال داشته باشند. براي اين انتخاب سخت، سه مرحله آزمون عملي بازي‌گري (با اجراي دوازده قطعه‌ي نمايشي) برگزار مي‌شود. شکل اين آزمون و معيارهاي انتخاب کاملا سنتي‌اند؛ اهميت اصلي در بيان به ويژه در باره‌ي متون کلاسيک است؛ سپس بدن، انتخاب متن، حس و تحليلي که متقاضي از نقش ارائه شده دارد. بسياري از آموزشگاه‌هاي آزاد بازي‌گري پاريس که واقعا فراواني سرگيجه‌آوري دارند در واقع کلاس‌هاي آمادگي آزمون کنسرواتوار محسوب مي‌شوند. خود کلاس‌هاي آزاد، طيف گسترده‌اي را در بر مي‌گيرند؛ از مدارس جهاني چون مدرسه‌ي لوکوک تا آموزشگاه‌هايي که درست حال و هوا و حتا امکانات آموزشگاه‌هاي آزاد بازي‌گري خودمان را دارند. شاگردان اين آموزشگاه‌ها معمولا جذب تلويزيون و دوبله مي‌شوند. در يکي از همين آموزشگاه‌ها در و ديوار پر از آگهي‌هاي استعداديابي و تست‌هاي مختلف بود. احتمالا شيوه‌ي استفاده از دلال‌هاي بازي‌گري به عنوان استاد و ارتباطات آشکار و پنهان سينمايي ما هنوز به گوش پاريسي‌ها نرسيده است.

گروه ما توانست تنها يک جلسه در چند درس کنسرواتوار شرکت کند. دروس تحليل متن براي ........ ادامه دارد

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 10:49  توسط مقصود صالحی  | 

                                         گزارشی از آخرین اجرای گروه منوشکین۲ 

 

( به توضیح ابتدایی قسمت اول رجوع کنید )

نخست اين كه با آشکارکردن ساز و کارهاي اجرايي و تاثيرگذاري بر مخاطب، حالت فاصله‌گذارانه‌اي به قطعات احساساتي نمايش مي‌بخشيد و دوم، تماشاگري که هر شب بيش از چهار ساعت تحت تاثير بصري اين صحنه‌هاي شلوغ و چرخان قرار مي‌گرفت، کم‌کم آماده‌ي چيزي مي‌شد که در انتهاي نمايش، به‌ويژه در شب دوم، اتفاق مي‌افتاد؛ آدم‌هاي نمايش، ديگر وجود واقعي نداشتند و بدل به يک خاطره مي‌شدند. صحنه‌ي آخر، خاطره‌اي بود از سال‌هاي پيش از جنگ جهاني دوم و خانواده‌اي را نشان مي‌داد که دور هم جمع شده بودند و داشتند با آپارات دستي، روي ديوار آشپزخانه، فيلمي قديمي ‌را مي‌ديدند و خاطراتشان از آن فيلم يا دوره را مرور مي‌کردند. در پايان اجرا، تماشاگر به اين فکر مي‌کرد که آن‌چه در صحنه‌ي به شدت گذران اين نمايش ديده، يک واقعيت بوده يا چيزي از جنس خاطره. توانايي فني مجريان اثر فوق‌العاده بود. هر بازي‌گر حداقل دو يا سه نقش مختلف را بر عهده داشت؛ برخي از اين نقش‌ها کاملا با هم متفاوت و حتا متضاد بودند. بازي‌گري که دو صحنه پيش، نقش پيرمرد آلماني بيماري را بازي کرده بود به قالب يک جوان سرزنده‌ي اسپانيايي مي‌رفت. اما بازي‌گران اصلي و در واقع قهرمانان اصلي نمايش، زن‌ها بودند. در اجرا، بيش‌ از 20 نقش زن وجود داشت که همه‌ي آن‌ها به وسيله‌ي 5 بازي‌گر زن گروه ايفا مي‌شد. يکي از ستارگان اين اجرا، شقايق بهشتي بود. با وجود اين که او تنها بازي‌گر زني بود که فقط يک نقش (و حضوري کوتاه در يک اپيزود ديگر) داشت، ستاره‌ي اين اجرا بود به طوري که تشويق‌هاي پيا‌پي تماشاگران فرانسوي را حتا در ميانه‌ي اجراي نقشش برانگيخت. اجرا از نقطه‌نظر روايت زنانه و اين که زنان را در هر جاي‌گاهي، نه فقط جاي‌گاه‌هاي سنتي روايت‌هاي مردانه قرار مي‌داد، بسيار قابل توجه بود. روزهاي جمعه کار به شكل کامل (9 ساعت) اجرا مي‌شد که اين توانايي کم‌نظير بازي‌گران گروه خورشيد را نشان مي‌دهد.

جدا از خود اجراي مسحور کننده‌ي اثر، شيوه‌ي توليد و مصرف تئاتر در گروه خورشيد نيز براي ما بسيار جالب و آموزنده بود. تئاتر خورشيد يکي از پرسابقه‌‌ترين گروه‌هاي کولکتيو تئاتر امروز است. در اين گروه‌ها، همه‌ي کارهاي تئاتر از بازي‌گري تا تعمير وسايل صحنه به عهده‌ي اعضاي گروه است. براي اجراي Les Ephemers گروه يک سال از 8 صبح تا 10 شب تمرين کرده بودند. آمادگي براي اين اجرا شامل بداهه‌پردازي که متن اجرا را شکل مي‌داد، طراحي صحنه و لباس، ساخت دکور، ساخت صحنه‌ي نمايش دو سويه‌اي که براي اين کار لازم بود، همه توسط اعضاي گروه انجام شده بود. در اين مدت 300 قطعه‌ي نمايشي بداهه، شکل گرفته بود که به سرپرستي منوشکين حدود 40 قطعه از آن براي اجرا انتخاب شده بود. گروه پس از چند ماه اجرا در پاريس، توري يک‌ساله‌ را در سراسر جهان آغاز مي‌کرد. چنين شيوه‌اي در تئاتر پيش‌تاز نيمه‌ي دوم سده‌ي بيستم، بسيار رايج بود. از نمونه‌هاي ديگر اين نوع توليد تئاتر مي‌توان به تئاتر کولکتيو داريو‌فو يا تئاتر‌هاي کولکتيو فراوان در آمريکا مانند The Wooster group اشاره کرد (اتفاقا رهبري اين گروه هم با يک خانم -اليزابت لاکومپت- است) خيلي از ويژگي‌هاي فني اين گروه‌ها در زمينه‌ي همين شيوه‌ي توليدي قابل بررسي است. مثلا مفهوم متني که کاملا برخاسته از ويژگي‌هاي صحنه و اجراست. هدايت بازي‌گر و تحليل درباره‌ي متني که حاصل بداهه‌پردازي خود بازي‌گر است چگونه است؟ اساساً نقش رهبر گروه چگونه تعيين مي‌شود؟ توانايي‌هاي فني و رهبري او در چه نسبتي باهم قرار دارند؟ طراحي صحنه و لباس که حاصل علايق و نيازهاي تک‌تک بازي‌گران است و به طور کلي اجرا، چگونه به يک وحدت زيبايي‌شناختي مي‌رسد‌؟ اين‌ها همه پرسش‌هايي است که گوشه‌اي از کيفيات فني تئاتر جديد را با نگاه به زمينه‌ي توليدي آن روشن خواهد کرد.

 

کارتوشري

گروه «خورشيد» از 1970 در مجموعه‌ي کارتوشري فعاليت مي‌کند. بررسي همين مجموعه و نحوه‌ي استقرار تئاتر در کارتوشري نيز مي‌تواند گوشه‌اي از شکل توليد و عرضه‌ي اين نوع تئاتر را بنماياند. کارتوشري يک کارخانه‌ي اسلحه‌سازي در جنوب شرقي پاريس در جايي خارج از شهر معروف به جنگل‌هاي ون‌سن بود. در 1970 انجمن شهر پاريس اين ملک را در اختيار گروه تئاتر خورشيد گذاشت که از 1964 فعاليتش را آغاز کرده بود3. اکنون اين ملک، مزرعه‌اي در ميان جنگل است. در بزرگ سفيدرنگي دارد که بالاي در، نوشته‌ي آبي‌رنگي است؛ Cartoucherie. از در که وارد مي‌شويم، سمت راست اصطبلي بزرگ و در کنار آن محوطه‌ي مانژ مانندي که براي قدم زدن اسب‌هاست قرار دارد. اين دو محوطه با حصاري چوبي از راه اصلي که به يک چمن‌زار مي‌رسد جدا مي‌شود. کمي جلوتر، پس از عبور از پيچي کوچک، سالن‌هاي تئاتر شروع مي‌شود. نخستين تئاتر که ساختمانش کمي با ديگر سالن‌هاي مجموعه متفاوت و البته عادي‌تر است، لوشودرون LE CHAUDRON نام دارد. جلوي تئاتر، تابلوي اعلاني است که برنامه‌ي كارگاه‌ها (ورک‌شاپ‌ها)ي فصل تئاتر روي آن نصب شده. بيش‌تر اين برنامه‌ها نيز آموزش‌هاي تئاتر سنتي به شيوه‌ي تئاتر هند (به‌ويژه کاتاکالي) و تئاتر شرق دور است. پس از اين تئاتر، چهار، پنج سوله‌ي انبار کنار هم در يک رديف قرار دارند. اولي تئاتر آکواريوم AQUARIUM است که از دو تئاتر ديگر کوچک‌تر است و سه‌گانه‌ي اورستيا در آن اجرا مي‌شود. يک روز پيش از ديدن اجراي منوشکين، اجراي اورستيا (بخش نخست؛ آگاممنون) با دراماتورژي پيتر اشتاين را ديديم. اجرا کاري از گروهي دانشجويي از شهر مارسي بود. دکور و لباس نامتعين بود اما نگاه و تحليل گروه اجرايي، کاملا کلاسيک و وفادارانه به متن بود. برخلاف افراطي که در ايده‌پردازي در تئاترهاي دانشجويي ما مي‌شود، در اين‌جا ايده‌هاي عجيب و غريبي نمي‌ديدي اما توان فني اجرا بسيار بالا بود. هماهنگي گروه، بيان و صداي خارق‌العاده‌ي بازي‌گران و حرکات نرم آن‌ها اجراي کلاسيک 3 ساعته از آگاممنون را براي ما دل‌نشين کرد. در ميانه‌ي اجرا، گروه همسرايان نزديک تماشاگر آمدند و درباره‌ي فقر و بي‌عدالتي امروز پاريس با تماشاگران صحبت کردند و مضمون نمايش آگاممنون را به شرايط امروز ربط دادند.

ادامه دارد ......

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 10:56  توسط مقصود صالحی  | 

گزارشي از آخرين اجراي منوشكين در فرانسه

 

این مطلب را رضا کوچک زاده ، برای ویژه نامه ی بیناب ویرایش کرد و نظم فعلی آن محصول کار اوست. من هم این مطلب را به دو دوست عزیزم ، که با هم همسفر هم بودیم ، محمد و مهناز عزیز تقدیم می کنم . بخصوص که اخیرن شبی پر از خنده و خاطره داشتیم .  

اشاره

در فروردين 86 براي اجراي نمايش اديپ به فرانسه رفتم. اين نمايش حاصل کار دانشجويان ايراني و فابريس نيکو، کارگردان فرانسوي بود و پس از اجرا در جشنواره‌ي تئاتر دانشگاهي در ارديبهشت 85 با پي‌گيري‌هاي نيکو و بخش بين‌الملل جشنواره، امکان اجراي آن در پاريس فراهم شد. جدا از بحث در کيفيات اين اجرا که متاسفانه هر گز نقد و بررسي نشد، فراهم آمدن چنين فرصتي براي دانشجويان تئاتر مغتنم بود. يکي از فرصت‌هاي بسيار خوبي که در اين سفر فراهم شد، ديدن آخرين اجراي گروه «تئاتر خورشيد»1 به نامLes Ephemers به کارگرداني آرين منوشکين بود. قطعاً يک بار ديدن اين نمايش، آن هم با وسع علمي من براي نقد و تحليل آن کافي نيست. آنچه در اين‌جا مي‌نويسم گزارشي از اين اجراست تا بيش‌تر زمينه‌اي براي معرفي و آشنايي باشد.

 

Les Ephemers

اين نمايش از چهل قطعه‌ي کوتاه تشکيل شده بود و در دو بخش و دو شب (هر شب 520 دقيقه) ارائه مي‌شد. قطعات کوتاه، چه در حوزه‌ي متن و چه در سبک اجرايي کاملا رئاليستي بودند. هر قطعه، روايتي کوتاه از يک زندگي بود که عنصري از آن - يک مکان، شخصيت يا حتا يک شيء - آن را به قطعات ديگر ربط مي‌داد و در کل موزاييکي از زندگي افراد در زمان‌ها و مکان‌هاي مختلف ارائه مي‌داد2. هر يك از داستان‌ها نيز در چند تکه از اين موزاييک بيان مي‌شد. بعضي از اين قطعات در طول دو شب کامل مي‌شدند و برخي ديگر در يک شب. نمايش گستره‌ي زماني وسيعي را از جنگ جهاني دوم تا جنگ عراق، مي‌پيمود و وضعيت انسان‌هاي متفاوتي را در برهه‌هاي متشنج تاريخي – اجتماعي و روحي، نشان مي‌داد. مشخص بود که هر بازي‌گر گوشه‌اي از فرهنگ زيسته‌اش را روي صحنه آورده؛ بازي‌گر چيني، مهاجري در پاريس بود که روي آهنگ يک ترانه‌ي فولکلور آمريکايي، ترانه‌اي چيني مي‌خواند، يا شقايق بهشتي بازي‌گر ايراني کار، نقش پيرزن فقير خيال‌بافي را بازي مي‌کرد که فکر مي‌کرد ملکه‌ي «ميان رودان» (بين‌النهرين) است و دلش براي سرزمينش تنگ شده بود. وقتي پيرزن مي‌خواست به بين‌النهرين برود، به او خبر مي‌دادند که کشورش – عراق كنوني - ويران شده و او در بيمارستان رواني بستري مي‌شد. ساختار روايي هر يك از اين قطعات، من و خيلي از دوستان را به ياد آثار محمد يعقوبي مي‌انداخت. هر قطعه يک اجراي رئاليستي کامل بود. جزييات هر صحنه و جزييات هر کنش بازي‌گران به دقت پرداخته شده بود. توانايي بازي‌گران در ارائه‌ي درست کنش‌ها بر روي صحنه عجيب بود. حتا ما که زبان نمي‌دانستيم، بيش‌تر روابط و کنش‌ها را کاملا درك مي‌كرديم. گروه «خورشيد» پيش از اين نيز تجربه‌هاي فراواني در ساختار اپيزوديک داشته است. بخشي از علاقه‌ي گروه منوشکين به اين نوع ساختار از تبعات توليد کولکتيو تئاتر است ولي به نظرم در اين اجرا روايت متاثر از تجربه‌هاي سينماي جديد در روايات منفصلي که به هم پيوند مي‌خورند (يا حتا الزاما پيوندي هم ندارند) تشکيل شده بود؛ چيزي شبيه فيلم‌هاي آلتمن – به‌ويژه برش‌هاي کوتاه که مي‌شد ارتباطات تماتيکي هم ميان اين دو اثر يافت. همه‌ي ادعاي سينماي امروز در برخورد با چنين شيوه‌ي روايتي، توانايي فراوان سينما در بر هم زدن منطق روزمره‌ي زمان و مکان و بازتعريف روابط مکاني و زماني است. در اجراي گروه «خورشيد» يک تمهيد اجرايي ساده در ايده و البته مشكل در اجرا، توان بر هم زدن زمان و مکان در صحنه‌ي تئاتر را دو چندان کرده بود؛ هر اپيزود روي دايره‌هاي متحرکي اجرا مي‌شد که دو تن از اعضاي گروه (که بيش‌تر شامل بازي‌گران اصلي هم مي‌شد) آن را روي صحنه‌ي دو سويه‌ي تئاتر به گردش درمي‌آوردند. در واقع تماشاگر در هر صحنه با يک بازي و صحنه‌پردازي به دقت واقع‌گرايانه اما چرخان روبه‌رو مي‌شد. دواير چرخان از سويي به صحنه مي‌آمدند و از سوي ديگر خارج مي‌شدند. برخي صحنه‌ها در دو يا سه دايره‌ي چرخان اتفاق مي‌افتاد. براي نمونه صحنه‌اي که پسر جوان معتادي براي گرفتن پول پشت در خانه‌اش مي‌آمد و پدر و مادر پير پسر در آن طرف در، نمي‌خواستند به او پول بدهند؛ در ابتداي صحنه، دايره‌اي که اتاق نشيمن خانه و پدر آرام آماده‌ي خواب را نشان مي‌داد با چرخش کند به صحنه مي‌آمد. بعد پسر شتابان روي دايره‌اي که جلوي خانه را نشان مي‌داد، وارد مي‌شد. از اين‌جا با فريادهاي پسر، چرخش دايره‌ها تند مي‌شد. هر بار که والدين وسوسه مي‌شدند به پسر پول بدهند، دايره‌ي آن‌ها ملتهب‌تر، ضرب‌آهنگ تندتر و دو دايره به هم نزديک‌تر مي‌شدند. گاهي به جاي اين که بازي‌گر به مکاني برود، مکان که روي يکي از اين دايره‌ها بود به سوي او مي‌آمد و او را در خود مي‌گرفت. يکي از زيباترين کاربردهاي اين دواير در ابتداي نمايش، زماني که مردي ترديد داشت به خانه برود اتفاق افتاد. مرد ثابت ايستاده بود و به در نگاه مي‌کرد اما در به مرد دور و نزديک مي‌شد. علاوه بر سيالي مکاني و زماني دو تاثير عمده‌ي ديگر نيز برمي‌انگيخت؛ نخست اين كه با ......
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 0:47  توسط مقصود صالحی  | 

مرد خوبس معنیش جمع باشد 2

 

1

وبلاگم به نفس نفس افتاده . یادداشتهای هر از گاهی ام حکم احیاء این وبلاگ را دارند و وبلاگ هم کم کم دارد به لیست نارضایتی هایم از خودم و غیر خودم تبدیل می شود . حالا برای این احیاء دست به دامن کشکول نویسی می شوم کار ی که از ابتدا قرار داشتم انجام ندهم . دارم به این چیزها فکر می کنم که از تقاطع دولت و شریعتی رد می شوم . در اینجا ساختمان عریض و طویل و بلندی است که سالها است در حال ساخت است . این یکی از چندین و چند بنای نیمه کاره ی تهران است . بناهایی که به درحال ساخت بودنشان عادت کرده ایم . یکی کنار خیابان تخت طاووس ، چهارراه میرزای شیرازی است ، یکی دیگر سر خیابان شصت و چهارم یوسف آباد و یکی هم کنار بلوار کشاورز . این بناها عادت ما ایرانی ها را خوب نشان می دهد : ما کهکشانهای نیمه تمام می سازیم . کهکشانهایی که قرار است ایده آل باشند ولی پیش از آن اصلن نیستند . ما استمرار مورد نیاز برای تحقق افکارمان را نداریم بنابر این همیشه در وضعیت تعلیق هستیم . به آدرسهای این بناهای نیمه کاره نگاه کنید : نیمی از این آدرسها اسم قدیم خیابانها را بر خود دارند و نیم دیگر اسم جدید ( حداقل به معنای اسم بعد از انقلاب ) بالاخره ما کجا زندگی می کنیم : شریعتی یا دولت ؟ یوسف آباد یا سید جمال الدین ؟ مطهری یا تخت طاووس ؟ پیدا کردن آدرسهای رسمی ، مثل آدرسهای آگهی ها یا اسناد شناسایی ، در اینجا مثل تبدیل قیمت کالاها از ریال به تو مان است. انقدر ریال چند تومان می شود یا این آدرس درواقع کجا می شود ؟ در واقع ؟ کدام واقع ؟ واقعیت موجود یا واقعیتی که در دست ساخت داریم اگر عمری باشد .

2

در راستای ایده آل سازی های نیمه تمام قصد دارم در موضوعی تحقیق کنم : بازنمائی جنسیت در سینمای ایران . یکی از ایده آلهای دیگرم این است که مراحل مقدماتی تحقیق و رسیدن به یک شیوه و پرسش درست برای تحقیق را ، به صورت منبع باز (open source ) روی وبلاگم بگذارم و از نظریات افرادی که وبلاگم را می خوانند ، چه در حد همین کامنتهای کوتاه و چه در فرصتهای مناسبتر ( یعنی کشدار تر ) استفاده کنم . اما آیا چنین کاری ممکن است ؟ آیا وبلاگ انتخاب مناسبی برای این کار است ؟ خوب نقدن به نظر شما محتاجم .

3

در اینجا چند تیتر خبری روزنامه های پنج شنبه 11 مرداد ماه را با شما مرور می کنم :

بدون شرح : روزنامه ی ایران در صفحه ی آخرش یک اشتباه را تصحیح کرده است :

- در خبرها آمده بود که مصطفی کرمی فیلمبردار فیلم کوتاه در حادثه ای مصدوم شده و متاسفانه برق گرفتگی دو دست و انگشتان پای او را قطع کرده که اداره ی برق گلستان علت را توضیح داده بود . متاسفانه اداره برق گلستان ، گیلان ذکر شده بود که بدینوسیله تصحیح می شود.

روزنامه های ایران و شرق : شهلا جاهد خواستار اجرای هرچه سریعتر حکم اعدامش شد .

- توضیح اینکه خانم شهلا در حال حاضر مسئول بوفه و پخش هر نوع تنقلات در زندان را بر عهده گرفته است و این شغل شریف طبعن کنافعی هم برای ایشان دارد بنابراین احتمالن ایشان هم از امیر قلعه نوعی تاسی کرده و همه ی تقصیرات را به گردن گرفته که با توجه به الگو پذیری ایشان از قهرمانان که نه پهلوانان با مرام ورزش ایران اصلن بعید نمی باشد .

روزنامه ی شرق : تیتری در صفحه ی 18 : آیا باید از دیدن زن دونده ی ایرانی ذوق زده شد

- بنا به اقرار روزنامه این مقاله ی یک ستونی ، که به نظر من از صادقانه ترین مطالب روزنامه ی شرق است ، از یکی از سایتهای منتسب به اصولگرایان انتخاب شده . کل مقاله خواندنی است اما تیتر اشتباهی دارد ، چون ذوق زدگی ما در واقع از وجود دوربین عکاسی ، چاپخانه و روزنامه و دکه ی روزنامه فروشی است حالا بقیه اش مهم نیست .  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 12:17  توسط مقصود صالحی  | 

مرثیه ی از دست رفته           

 

در سوگ از دست رفته اي  مي خوانيم :

او از میان ما رفت اما وقتي مرد آرامش داشت . همه ي عمر به خودش فکرکرده بود . هزار سئوال پيچ در پيچ درباره ي  درونيات اش را هزاربار پبيش کشيده بود و هزار پاسخ متفاوت به آنها داده بود .  خودش با  آن بيان ازدست رفته اش جايي نوشته :  " جوان  که بودم به بهانه خودشناسي و آگاهي از درون و چنين مزخرفاتي هي انگشت به حلق خودم مي زدم و ساعتها گوشه عزلت محتويات درونم را پس وپيش مي کردم . نمي دانستم  که همه اين خيالبافي ها ي شيرين مثل پيچيدن چسب نواري دور گلوله وسط اش بود ، لايه لايه چسب ها را روي هم مي پيچي و مي پيچي و حواست نيست اگر يک وقت بخواهي دوباره بازش کني به اين راحتي ها سرش را پيدا نمي کني "

تمام عمر درتلاطم بود . بجز اين اواخر که اگرچه وضع جسمي خوبي نداشت ، در درون آدم آرامي شده بود . در باقي عمر احساس يک آدم ازدست رفته را داشت : اواخر دبستان فکر مي کرد يک " کودکي از دست رفته " است شايد چون کودکي را شادي و شيطنتي مي دانست که در اطرافيانش مي ديد و خاطراتي از حالات مشابهي در خودش را به ياد مي آورد . اين حس تا دوره راهنمائي او تداوم داشت . در دبيرستان تصور مي کرد ازدست رفتن موفقيتها و درس نخواندن هايش در آينده  از او  يک ازدست رفته اجتماعي خواهد ساخت . چند سال بعد که به دانشگاه رفت و درس نخواندن برايش عادي تر شد ،  خودآگاه يا نا خودآگاه ، اين احساسش ازبين رفت . در اين سالها  روابط بي در و پيکرش با دخترها ، که معمولا هم سر بزنگاه قطع مي شد‌،  باعث شد  فکر کند که يک از دست رفته جنسي است . بعدها که مرد متاهلي شد و امين پسرهاي جوان فاميل بود ، فهميد که همه چنين حسّي دارند . در جريان اين مشاوره ها ، او بيشتر به ياد عشق هاي جواني خودش مي افتاد و خودش را يک از دست رفته عشقي مي ديد که البتّه خودش تصور مي کرد دليل آن همين تاهل است در جايي از يادداشت هايش مي خوانيم :

" تاهل ، تاهل ، اين مايع لزج لعنتي که تا مي خواهي تکان بخوري به پر و پايت مي چسبد [ حالا که اين تکه ها را از ميان هزاران صفحه يادداشت هايش  مرور مي کنم مي بينم چقدر به چسب علاقه دارد]  "

با همه اين احوال ازدواجش تا آخر عمر پايدار بود . فکر مي کنم به اين خاطر که چهار پنج سال بعد از ازدواجش ديگر به عشق هاي از دست رفته فکر نمي کرد . بيشتر توجهش به اين مسئله بود که چرا يک نويسنده ي از دست رفته است . به نظرم می آید بخش عمده اي از يادداشت هايش را در اين دوران نوشته است . اما متاّسفانه بسياري از يادداشت ها تاريخ ندارند و بسياري هم پيداست که تاريخ داشته اند اما تاريخشان يا ازبين رفته  يا خودش آنها را ازبين برده است . در سه سال گذشته که آخرين سالهاي زندگي اوست ، تصميم مي گيرد که دست از فکر کردن بردارد و عمل کند . يادداشتي نمي نويسد آنچه هم که من در اينجا نقل مي کنم از ميان گفته هاي پراکنده و پريشان همسرش است.  يک روز عصر همسرش از خواب بعد از ظهر بيدار مي شود و مي بيند او در خانه نيست . فکر مي کند که مثل عصرهاي ديگر رفته قدم بزند . اما صدايش را از توي کوچه مي شنود . با بچه ها دعوا مي کرده که چرا به او پاس نمي دهند . ظاهرا مدتها به جاي قدم زدن عصرانه مي رفته توي کوچه و بازي بچه ها را تماشا مي کرده . آخر سر انقدر توپ جمع کن  مي شود و انقدر به بچه ها اصرا مي کند تا  دروازه بان مي شود . اول از اينکه به او پاس نمي رسد شکايت مي کند تا اينکه بچه هاي تيم  مقابل ، با تباني تيم خودش ،  به بازي کردن او اعتراض کرده اند و بچه ها  ، ظاهرا به اجبار ،  او را از تيم بيرون کنند . از آنموقع قهر کرده و به خانه آمده ، ديگرهم از خانه خارج نشده است . بعدتر شروع کرده به بهانه گرفتن عين بچه ها نق مي زده ، زبان نفهم شده بوده و زنش جرات نمي کرده در خانه تنهايش بگذارد . کم کم رفتارهاي جسمي اش هم مثل بچه ها  مي شود ، موهاي سرش جوري از همه طرف  مي ريزد که نه مو دار بوده  و نه کچل . ( متاسفانه خود من در اين دوران نديده بودمش ) حتي زنش مي گفت ماههاي آخر مي ترسيده دستي به سرش بکشد ، پوست سرش مثل سر بچه ها منعطف و شل و ول شده . غذاهاي بزرگتر ها را هضم نمي کرده هروقت هم که سوپ يا پوره اي جلويش مي گذاشتند ، ناغافل دستش را محکم مي کوبيده وسط بشقاب غذا و سوپ به همه جاي اتاق و صورتش مي پاشيده . بعد از غذا کمي استفراغ رقيق مي کرده ، زنش مي گفت ما متوجه استفراغش نمي شديم . مي ديديم دستها و گوشه يقه روبدوشامبرش کثيف است مي فهميديم که پنير کرده  هرشب چندين بار از خواب بيدار مي شده و مي زده زير گريه ، گريه هاي آرامي که يکهو به عربده بلندي ختم مي شده . زنش مي گفت هميشه مي ترسيدم وسط اين گريه ها بميرد چون عين بچه ها و سط داد و بيداد نفس کم مي آورد و سياه مي شد .

 تصور مي کنم همسرش از بازگفتن بسياري جزئيات شرم داشت چون حرفي از شير خوردن هايش يا سيستم دفع يا رفع نيازهاي جنسي اش نزد . البته اگر اوهم چيزي مي گفت به صلاح نبود که آن را براي همه مطرح کنم . تصور نمي کنم چندان هم اهميتي داشته باشد به نظرم  مهم ترين  مسئله  همان جمله اي است که در ابتداي اين متن نوشتم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 11:38  توسط مقصود صالحی  | 

 

                                                             و اما درباب تئاتر۱

 

از علی راضی می خواهم چند تئاتر خوب روی صحنه را به ما معرفی کند. راضی آدم آدم است را در ئاتر شهر پاریس ، که ظاهرن تئاتر بورژوا مسلکی است و در مرکز پاریس قرار دارد ، دیده است و می گوید چندان اجرای خوبی نبوده و خیلی به کلام متکی است . پیسنهاد دیگری ندارد اول فکر می کنم چون چندان اهل تئاتر دیدن نیست اما بعد می فهمم که در هر شب 2500 تئاتر در پاریس روی صحنه است و او حق داشته نتواند کاری را توصیه کند .

چند روز بعد با امید آشنا می شوم . پسر جوانی که در پاریس ، در سن دنی ، تئاتر می خواند . امید می گوید اجرای جدید منوشکین را در تئاتر دو سولی دیده است و اگر اجرا هنوز برقرار باشد می تواند ما را به آنجا ببرد . قرار می گذاریم روزی که می خواهیم سراغ آرابال برویم ، به دیدن کار منوشکین هم برویم . می رویم سراغ آرابال . آدرس آرابال را از آقای که رابط جشنواره و آرابال بود ، گرفته ایم . امید آدرس را روی اینتر نت پیدا کرده و می گوید این آدرس روی اینتر نت ، آدرس یک کالباس و سوسیس فروشی است . دنبال امید می رویم . توی خیابان درازی می افتیم . نمی دانیم پلاکی  که در آدرس داریم کجای این خیابان می شود . کلی توی خیابان دراز پیاده می رویم تا به پلاک می رسیم ، بله ، پلاکی که سارا از آدرس ارسالی یادش مانده بود ، پلاک یک کالباس فروشی است . پلاک روبرویی که طبعن یک شماره بالاتر است ، آپارتمان چند طبقه ای است که در آهنی و شیشه ای کرم رنگ دارد . از شیشه ها سرسرای کوچک آن طرف در معلوم است . به شهادت زنگها ساختمان سه طبقه و دو واحدی است . روی یکی از زنگها با حروف سیاه رنگ تایپی نوشته شده : آرابال . معلوم می شود سارا دوازده و سیزده را قاطی کرده . زنگ می زنیم . خانم منشی آرابال جواب می دهد . امید پای زنگ به فرانسه چیزهایی می گوید . خانم هم جوابهایی می دهد . معلوم می شود آرابال در دفترش نیست و همین چند دقیقه پیش بیرون رفته ، خانم هم با توجه به قرار قبلی که ما با او داشتیم و از ایران آمدیم و راهمان دور است ، راضی نمی شود در را باز کند یا با ما بیشتر صحبت کند و خبر دقیق تری بدهد . آیفون را قطع می کند و ملاقات ما با آرابال در همینجا خاتمه پیدا می کند . دست از پا دراز تر گروه چهار نفره مان راهی برنامه ی بعدی می شود. توی مترو می رویم . باید مسیر زیادی را برویم و خط عوض کنیم تا به کارتوشری ، جایی خارج شهر که منوشکین و گروهش سالهاست ساکن آنجا هستند ، برسیم .

کارتو شری کجاست ؟ کارتوشری یک کارخانه ی اسلحه سازی در جنوب شرقی پاریس ، در جایی خارج از شهر که به جنگلهای ون سن معروف است ، بود . در 1970 انجمن شهر پاریس این ملک را در اختیار گروه تئاتر خورشید ، که از 1964 فعالیتش را آغاز کرده بود ، می گذارد .

من و دوستان به انتهای خط یک مترو ، یعنی قصر وینسنس می رسیم . در آنجا ایستگاه اتوبوسی است که اتوبوسهای نقاط مختلف در آنجا توقف می کنند . یکی از خطوط نارنجی رنگ ( 6 یا 12) ما را به سمت کارتوشری می برد . سوار اتوبوس می شویم و همینطور گرم صحبت هستیم که اتوبوس کارتوشری را رد می کند . ایستگاه بعدی پیاده می شویم و برمی گردیم به کارتوشری . مزرعه ای در میان جنگل که در بزرگ سفید رنگی دارد . بالای در ، نوشته ی آبی رنگی است Cartoucherie. از در که وارد می شویم ، سمت راست یک اصطبل بزرگ است و کنارش محوطه ی مانژ مانندی که برای قدم زدن اسبها است . این دو محوطه با حصاری چوبی از راه اصلی که به یک چمنزار می رسد جدا می شود . کمی جلوتر ، بعد از عبور از یک پیچ کوچک ، سالن های تئاتر شروع می شود . اولین تئاتر که ساختمانش کمی با دیگر تئاترهای مجموعه متفاوت ، و البته عادی تر است ،لوشودرون LE CHAUDRON نام دارد . جلوی تئاتر ، تابلوی اعلاناتی است که بروشور برنامه ی ورک شاپهای فصل تئاتر روی آن نصب شده ، بیشتر این برنامه ها آموزشهای تئاتری به شیوه ی تئاتر هند ( بخصوص کاتاکالی ) و تئاتر شرق دور است . بعد از این تئاتر ، چهار ، پنج سوله ی انبار کنار هم ، در یک ردیف قرار دارند . اولی تئاتر آکواریوم
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 0:7  توسط مقصود صالحی  | 

  مرد خوبِس معنیش جمع باشِد

 

مدتهاست روی وبلاگ چیزی ننوشته ام . اکثر مخاطبان این وبلاگ منتظر بخش بعدی سفرنامه ی پاریس هستند یا ( یا بودند ) از بابت تاخیر از همه ی دوستانم ، که در اینجا مخاطبان احتمالی هم هستند ، عذرخواهی می کنم .

به سیاق وبلاگهای روشنفکر نمایانه کشکولم را با یک تامل فلسفی آغاز می کنم . تامل در باب آگاهی و نوستالژی :

1.

فرایند آگاهی مولد یکی از بزرگترین لذات بشری است . نه اینکه آگاهی بدست آمده ، الزامن  شادی آور و شیرین باشد ، اگرچه دربسیاری اوقات نیز هست . هر نوع آگاهی تراژیکی ، که در ژانر تراژدی در لحظات معروف به باز شناسی کسب می شود ، از شادی و خوشی عاری است . اما لذت را به همراه دارد . مثلن در مورد بازشناسی ، لذت تراژیک ، که شاید همان کاتارسیس معروف باشد ، وجود دارد .

لذت آگاهی ناشی از سود یا ضرر آگاهی در آینده نیست بلکه ناشی از حالت ذهن ( یا با احتیاط، جان ) در لحظه ی حلول آگاهی است . حالت قرار گرفتن کامل در زمان . رسیدن به آن ، به دم و قرار گرفتن در مکان زمانی گذر لحظه .

آگاهی کسب شده ، در آینده ، دو ویژگی کسب می کند . یکی اینکه غیر قابل انکار است ، ما نمی توانیم فرض کنیم چیزی را که می دانیم نمی دانیم ، گیرم به زور نا خودآگاه فرویدی . همچنین آگاهی ذاتن نمی تواند آینده ی ما را تغییر دهد یا تکان دهد . بنابر این ما همیشه در باره ی قدر و اهمیت آگاهی دچار تردید می شویم . این تردید در جوامعی مثل جامعه ی ما که بخش عمده ای از آگاهی های قابل کسب خارج از حیز هر نوع انتفاع قرار دارند ، دو چندان می شود . در اینجا ما به توانایی نادیده گرفتن و همچنین کسب نکردن آگاهی نیاز داریم . گاهی نیز به توانایی خفیف کردن آگاهی هایمان نیاز پیدا می کنیم ، در این حالت ما مفعول نیروهایی که آگاهی مان را لگد کوب می کنند نیستیم بلکه فاعل این نیروها هستیم . پس لذت آگاهی را با لذت آلوده به غیض فاعلیت  در تخریب تعویض می کنیم . ما در بعد کلان اجتماعی صاحب نوستالژی هستیم . حالا به جای انباشت آگاهی و سعی در کاربردی کردن آن ، که در دنیای امروزی به معنای سود آور کردن آگاهی است ، به انباشت نوستالژی و کاربرد تراشی برای آن می پردازیم . مازاد تولید در میان ما ( این ما یعنی چه کسانی ؟ این مقدمه ی فراموش شده ی بحث ماست ) به روایت و نقل یعنی نوستالژی شیئیت یافته تبدیل می شود . ما عدم جولان و تداوم آگاهی را با تولید و خودنمایی حافظه می پوشانیم .

 

2.

 

امروز در وبلاگ گردی ام به وبلاگی برخوردم به نام دیروز و امروز . نویسنده ی وبلاگ مقیم انگلستان بود و عکس اش را در حاشیه وبلاگ گذاشته بود . عکس به نظرم آشنا آمد . از این آشنایی هایی که ریشه اش نا معلوم است . تا اینکه به فاصله ی لحظه ای نام نویسنده ی وبلاگ را زیر عکس خواندم : آقای مجید تفرشی

مجید تفرشی کیست ؟ مجید تفرشی ، مورخ ایرانی که در انگلستان تحصیلات تکمیلی اش را انجام داده و صاحب ( درباره ی وبلاگ باید گفت نویسنده یا صاحب ؟ ) وبلاگ امروز و دیروز است . البته آقای تفرشی صاحب آثار تاریخی با ارزش و درجه اولی هستند که نمونه ی شاخص آنها ، که احتمالن برای ما در دسترس تر است ، مقالات ایشان در معرفی اسناد مربوط به ایران در آرشیوهای انگلیسی است ، که در روزنامه ی شرق چاپ شد . من آقای تفرشی را برای اولین و آخرین بار 17 سال پیش یعنی در 1369 در منزلشان در تهران دیدم . در آن زمان من 7 یا 8 ساله بودم . امروز با دیدن وبلاگ ایشان ، تقریبن تمام جزئیات دیدارم با آقای تفرشی درذهنم زنده شد . مثلن اینکه  در میان دو اتاق کتابی که ایشان در منزل داشتند ، دو اتاق با چند ردیف کتابخانه ی فلزی که تا سقف اتاقها می رسید و در آنها پر از کتاب بود ، پوشه ای بود ، مثل همه ی پوشه های دیگر. جلد مقوائی نارنجی رنگ . توی این پوشه برگه های تایپ شده ای بود که نمایشنامه ای از آوانس اوگانیانس ، بنیانگذار ارمنی سینمای ایران بود . ایشان این نمایشنامه را در یک کتابفروشی در حال تخلیه و درب و داغان پیدا کرده بودند.

از همه ی شما دعوت می کنم از وبلاگ ایشان دیدن کنید . یادداشت های تحلیلی ایشان به شما نشان خواهد داد که چگونه می توان حافظه ی سنتی را ، که در مورد آقای تفرشی اعجاب انگیز بود ، با تحلیل و تفسیر ، دوباره احیاء و بدل به آگاهی کرد .

3.

هر از گاهی سری به موسسه ای می زنم که با پسوند اسلامی و با هدفی فرهنگی شناخته می شود . این هر از گاهی یک معنایش نیمه وقت است ، معنای دیگرش قراردادی است وبه حالتی دلالت می کند که ادصاع حدقه ، باعث عذاب وجدان از بابت تصرف بیش از اندازه در بیت المال نمی شود . به هر حال در اداره ی کذا ، نهار روغن آلوده یا روغن نهار آلوده ای نیز سرو می شود که در میان خیل پژوهشگران صرف می شود . امروز با توجه به بحث پایان نامه ام که ربطی به فمینیسم و مطالعات جنسیتی سینما دارد ، متوجه ی امر عجیبی شدم ، ارتباط متقابل غذاهایی که بیشتر در معرض روغنند و جنسیت زنانه : ته دیگ در غذاخوری اداره ی ما محل مبارزات جنسیتی میان کارمندان زن و کارمندان مرد است زیرا خانمها اعتقاد دارند که در اختصاص سهم ته دیگ به ایشان تبعیضی بوجود آمده ، همچنین آقایان اعتقاد مشابهی در باره ی ته دیگ خودشان دارند .

نمونه ی دیگر نون زیر کباب است که نقش باز نمایی گوشه ای از عقده های جنسی ( البته در این مورد واقعن به حق ) جامعه ی ما را دارد .

همچنین است ترکیب برساخته ی دوستی که برادر زن را به سیخ کباب تشبیه کرد و پرده از عقده ی اختگی غالب در روایت مردانه برداشت .  

 به هر حال تا سه نشه بازی نشه ، حتی اگر سومی بی مزه باشه .    

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 1:30  توسط مقصود صالحی  | 

                                                             بهت و لرزه 2

خوب . کجا بودیم ؟ روز اول بود . ما اولین و آخرین ناهار در موریس راول را خوردیم . برای روزهای دیگر ژتون ناهار نداشتیم و هر روز ناهار را در جایی خوردیم . بعد از ناهار بچه ها تقسیم شدند . دکتر سرسنگی اصرار داشت که بچه های هنرهای زیبا در هتل و در کنار خودش اقامت داشته باشند و بچه هایی که دانشجو نبودند یا دانشجوی جاهای دیگر بودند به خانه های دوستان فابریس بروند . این شیوه ی اقامت عینن در تهران هم اتفاق افتاد . فابریس ، قژن ، بتسا و اکتاویو( آخیییی ) در اقامتگاه دانشگاه بودند . ژان لوک و دوست کامبوجی / فرانسوی اش ، سوان ، که برای تهیه ی مستند از این پروژه به تهران آمده بودند هم ، خانه ی علی و گلناز بودند . به هر حال آدمها در جاهای مختلفی که احتمالن بعدن با آنها بیشتر آشنا می شویم تقسیم شدند . من و مهران هم در موریس راول هم اتاق شدیم . دو پسراصفهانی و یک کشور. چمدانها را از اتاق کنفرانسی که به جای انبار از آن استفاده کردیم ، بیرون آوردیم و به اتاقها بردیم . آسانسور راول خیلی از لابی اصلی یا سالن غذاخوری دور بود و در چند باری که اتاقها را عوض کردیم ، این قضیه بیچاره مان کرد . آسانسور بزرگتر در طبقات فرد می ایستاد و آسانسور کوچکتر در طبقات زوج . توی آسانسورها مقررات مرکزو ساعات سرو غذا به قابی روی دیوار نصب شده بود . قاب آلومینیومی در واقع چهار چوبی بود که به دیوار چسبیده بود و چهار طرفش باز می شد طوری که می توانستی کاغذی را از توی قاب برداری و کاغذ دیگری را به جایش بگذاری . در های اتاقها با کارتهای پلاستیکی طوسی رنگ باز می شد . یک طرف کارتها شماره ی اتاق به رنگ قرمز نوشته شده بود و طرف دیگر مثل کلید سئوالات تستی بود . باید کارت را تا بیخ نیمه ی تستی اش در شیار قفل فرو می کردی تا دستگیره ی دراز آلومینیومی می چرخید و در باز می شد . در انتهای راهروهای تنگی که دو طرفشان اتاقها قرار داشت ، دری بود که به پله ی اضطراری باز می شد . وسط هر راهرو پاگرد اتاق مانندی بود که در آسانسورها و پله های عادی ساختمان در آنجا باز می شد . در فلزی آسانسورها بافتی مثل چرم داشت و در های بزرگی که به پله های عادی ساختمان باز می شد خاکستری رنگ بود . در اتاق ما که تیپیک اتاقهای دو تخته بود ، دو تخت با فاصله ی کمی از هم قرار داشتند . تختها یک بالاسری چوبی صورتی رنگ و مشترک داشتند . که یک قوس بزرگ نا منظم بود . بالاسری ادامه می یافت تا به کمد و طبقه بندیی در گوشه ی راست اتاق می رسید . توی کمد کم ارتفاع اتاق گاو صندوقی بود که می شد اشیاء قیمتی را در آن گذاشت و به آن رمزی داد . البته صندوقهای کوچک از کار افتاده بودند . از همه جالبتر حمام و توالت و دستشویی اتاقها بود . در ضلع چپ اتاق دری بود که به اتاقکی مثل باجه ی تلفن باز می شد . در و دیوار و زمین باجه همه پلاستیکی بود و تقریبن کرم رنگ . دستشویی با پرده ای از توالت و حمام جدا می شد . دستشویی شیرهای فلزی یقری داشت و وسط دو شیر دستگیره ای بود که وقتی آن را بیرون می کشیدی آب را به دوش کوچکی که پشت پرده بود منتقل می کرد . در دیوار روبروی این در، پنجره ی آلومینیومی بزرگ اتاق بود ( بزرگ به نسبت اتاق ) اما داستان اصلی از همین جا آغاز می شد ، از پشت پنجره : پایین بزرگراه پر رفت و آمدی  بود . دست راست حیاط خود مرکز بود که پنجره های استخر به آن باز می شد . جلوتر ، همان طرف ، حیات کوچک یک خانه ی مسکونی بود . توی حیات میز و صندلی پلاستیکی سفید چیده بودند و باغچه ی کوچک حیات پر از گلهای قرمز بود . آن طرف بزرگراه ساختمان بزرگی بود . فکر می کنم ساختمان بیش تر از 30 متر بر داشت . قهوه ای رنگ بود و سقف های شیروانی داشت . پشت همین ساختمان بعد از چند ردیف ساختمانهای مشابه ، ساختمان سیاه رنگ یک کلیسا بود . روبرو ، دورتر از پنجره در سمت راست ، در جایی که نمی شد حدس زد چقدر با هتل فاصله دارد ، صخره ی سنگی خاکستری رنگی وسط ردیف های فشرده ی ساختمانها و خانه ها بیرون زده بود . هر کس منظره را می دید برایش سئوال می شد که این صخره یه کاره این وسط چه کار می کند . هیچوقت وقت نشد سری به منظره ی بیرون بزنیم و این تصویر همیشه پشت پنجره باقی ماند .

بعد از ظهر حسابی خسته بودیم و خوابیدیم . عصر گروه سیاه بازی دکتر عزیزی و سعدی افشار در چهارچوب همان هفته ی فرهنگی که ماهم اجرا داشتیم و در همان سالن ، اجرا داشتند . فابریس آمد دنبال ما که برویم آدیتوریوم سن ژرمن و اجرای سیاه بازی و مراسم افتتاحیه ی این برنامه را ببینیم . اینجا آغاز شگفتی ها بود و بهت و لرزه ی اصلی از اینجا شروع شد . دم غروب از خیابانهای اطراف موریس راول ، که کاملن حومه ی شهر محسوب می شد ، به سمت ایستگاه مترو راه افتادیم . ایستگاه از مرکز دور بود و این راه هم در روزهای پاریس پدرمان را در آورد . از ورودی port du vincens وارد مترو شدیم و به سمت Chatlet رفتیم . در تمام راه باید حواسمان را جمع می کردیم که گم نشویم و همه پشت سر فابریس که بی هوا به راهش ادامه می داد باشیم . اولین برخورد با متروی پاریس شما را با عمق فاجعه آشنا نمی کند . تصور می کنید در یک مترو مثل متروی تهران هستید گیرم کمی عریض و طویل تر . اما بعد از سه چهار روز تازه می فهمید که یک پاریس دوم هم زیر زمین وجود دارد . در طول ده روز اقامت در پاریس که همه اش گشت و گذارپراکنده بود ، حتی نصف مترو را هم ندیدم . جاهایی در متروی پاریس هست که پنج ، شش یا هفت طبقه زیر زمین مترو وجود دارد . تازه روزهای بعد بود که با نوازندگان متروی پاریس آشنا شدم . خلاصه رسیدیم به شتله ، از آنجا باید برای ایستگاه اودئون سوار مترو می شدیم . در ترن ها هر شلوغ بازی که از دستمان بر می آمد انجام دادیم . اگر در ترن سر و صدایی بشنوید می توانید مطمئن باشید خارجیی در مترو است و اگر این سر و صدا خیلی بلند بود آن خارجی لاتین است . توی ترن اکثر آدمها تک و تنها هستند . اگر هم باهم باشند چندان باهم حرفی نمی زنند، اگر هم حرفی بزنند خیلی آهسته است . همه سعی می کنند به هم نگاهی بیندازند اما مستقیم و برای مدتی بیش از دو سه ثانیه به هم نگاه نمی کنند. از مترو پیاده شدیم و آمدیم روی زمین . این لحظه ای بود که مبداء فر خوردن من در پاریس شد . روی زمین روبروی یک سینما در محله ی سن ژرمن در آمدیم . بعدن فهمیدم اسم این سینما ، دانتون است . جلوی ورودی مترو هم مجسمه ی سبز رنگ دانتون روی پایه ای  دو متری و مرمری قرار داشت . از خیابان فرعی رد شدیم و جلوی سینمای mk2 درآمدیم سر در سینما لآیت باکس های مستطیل شکل هشت فیلم به چشم می خورد . آن شب با عجله ای که برای جا نماندن داشتیم اسم همه ی فیلم ها را نفهمیدم اما تبلیغ 300 و فیلم music and lyrics را تشخیص دادم . البته یک چیز را از قلم انداختم : دکه ی پارچه ای سبط رنگ پاستل فروشی ( بن بن ) که کمی جلوتر از خروجی مترو بود و قرار بود فردای آن روز مچ من را هنگام آفتابه دزدی بگیرد .

مرد جان به لب رسیده را ......

وقتی روز بیست و چندم فروردین رفتم میدان سپاه تا ترتیب پس گرفتن ودیعه ی کامل نقد ی ام را بدهم ، به پدیده ی جالبی برخوردم . بعضی ها برای اینکه در نظام وظیفه برایشان تسهیلات قائل شوند یا ودیعه ی کامل  را از شان نگیرند ادعا می کنند پاسپورت را برای سفر زیارتی به عتبات یا مکه ی می گیرند اما با همان ودیعه ی نصفه و نیمه می روند به هر جا که دلشان خواست و عشق و حال می کنند . مثلن یکی به هوای مکه رفته بود کجا ؟؟؟؟ آفریقای جنوبی .

نفهمیدم نظام چقدر اذیتشان می کند تا ودیعه را پس بدهد اما بعید می دانم ودیعه را به آنها پس ندهند . برای ما که زرنگی این کارها را نداریم و از بابت این بی عرضگی مدام مورد اعتراض مثلن دوستان قرار می گیریم ، این آدمها منفی اند اما هر آدمی که با سیل حماقت نظام وظیفه و ارتش شوخی کند یا سربه سر بگذارد در حکم رابین هود جامع زمان است . گور پدر آدمهای بی عرضه ی گیرم قانون گرا .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:43  توسط مقصود صالحی  | 

                                                                       بهت و لرزه1

جلوی فرودگاه شارل دوگل ، یک تقاطع غیر هم سطح بزرگ است . درواقع خروجیی که ما از آن خارج شدیم  ( بعد فهمیدم خروجی 2b است ) به چند راه بیضی شکل بزرگ که روی هم قرار داشتند و تشکیل یک تقاطع چند طبقه را می دادند باز می شد . در اینجا هم رنگ سیمان و آسفالت غالب بود و من شخصن از اینکه چندان فضای متفاوتی از تهران نمی بینم خوشحال بودم . فقط مدل و سر و وضع ماشینها متفاوت بود . من هم که چندان آدم ماشین بازی نیستم ، خیلی ذوق زده نشدم . در فرانسه انواع بسیار متنوعی از پژو ، مگان ، زانتیا و سایر مدلهای سیتروئن قوت غالب مردم را تشکیل می دهد . اولین جاهایی که اتوبوس از آنها گذشت ، هتل های عظیم و مدرنی بود که متعلق به کمپانی های هتل های زنجیره ای بودند . هتل های ibis و .Hiltonاول متعجب شدم که چرا هتل های به این عظمت را اینجا تاسیس کرده اند ؟ به نظرم تنها حسن این منطقه نزدیکی اش به فرودگاه بود . در طول سفر فهمیدم که این دو شرکت بخصوص Ibis در اکثر نقاط شهر هتل دارد و البته سئوالم بر طرف شد . توی اتوبوس، در ردیف آخر نشسته بودم و جلوی من محمد بحرانی نشسته بود . وقتی اتوبوس وارد منطقه ی حومه ی پاریس شد تازه جریان بهت و لرزه آغاز شد . از منطقه ای گذشتیم که خانه های دو و سه طبقه با بامهای شیروانی داشت . خانه ها به سبک کلاسیک شهرهای اروپایی ساخته شده بود اما نوعی فانتزی مدرن هم در ساختمان بناها و محوطه سازی ها دیده می شد . جلوتر محله ای بود که با حصاری از جاده جدا می شد . حصار از دور به نظر چوبی می رسید . یک حصار پیوسته ی چوبی که انگار چوبها را به هم بافته بودند . نوعی مبل در ایران دیده ام که دیواره های کناری و زیر دسته اش را اینطوری می سازند . یک نوع حصار دیگر هم بود که از دور بافتی مثل بافت چوب پنبه داشت . اما اینها از نزدیک چه جنسی بودند ؟ نمی دانم . به هر حال هرچه جلوتر می رفتیم بر بهت و لرزه ما اضافه می شد . خیابانها به مرور از حالت محوطه های شهرکی در می آمد و تبدیل به خیابانهای شهری می شد . کم کم به مغازه ها رسیدیم . در اینجا خانه های مسکونی همان حالت کلی معماری مرکز پاریس را داشتند. سقف های شیروانی آبی نفتی یا خاکستری ، پنجره های چوبی ، ایوانهایی که در واقع ایوان نبودند بلکه  نرده ای  جلوی یکی از پنجره های ساختمان بودند . ساختمانهای اصیل این سبک که در بخشهای مرکزی تر دیده می شوند اکثرن سنگی یا سیمانی هستند اما این ساختمانها که نسبتن نوساز بودند، نمای آجری داشتند . از یک مکدونالد رد شدیم . قرار شد جایش را حفظ کنیم و در ایام سفر برای غذا آنجا برویم . اما چون هیچ جا را بلد نبودیم از روی شکل ابرها یا ماشینهایی که در آن حوالی پارک بود جای مکدونالد را حفظ کردیم . جلوتر، سر نبش یک خیابان ، به یک گل فروشی رسیدیم . گل فروشی بزرگی که هر رنگ و مدل گلی داشت .گل ها توی سطل های فلزی ، جلوی مغازه چیده شده بود . سه چهار ردیف گل بود که تمام طول پیاده روی جلوی مغازه را پر کرده بود اما چون پله ای روی هم چیده شده بود ، چندان عرض پیاده رو را نمی گرفت . گلها زیر سایه بان سرمه ای و بزرگ مغازه چیده شده بود . روی همین سایه بان اسم مغازه نوشته شده بود :    Monceu Feluer( امیدوارم دیکته ی اسم مغازه را درست نوشته باشم ، در زبان فرانسه دیکته ی کلمات خودش یک اکیب است ) من استنباط کردم که برابر فارسی اسم می شود گل آقا و همین پایه ی شوخی هایی بود که آنلاین با محمد و گاهی مهران و آرش می ساختیم . من و محمد از یک منبع مشترک برای شوخی ها استفاده می کردیم : دوست عزیز مشترک فرید و گویش جنوبی که او از قول همشهریانش نقل می کند . محمد درست قبل از آمدن با فرید در تماس بود اما من در آخرین لحظه ها نتوانستم با او تماس بگیرم . چند دوچرخه سوار از کنار اتوبوس رد شدند . در پاریس خیلی دوچرخه سوار ندیدم . شاید چون فصل سرما و بارندگی بود . بعد شروع کردیم به شمردن بربری ها و به عددی دو رقمی رسیدیم . تا اینجا شوخی و تفریح توانسته بود بر بهت و لرزه ما فائق بیاید . به مقصد رسیدیم . اقامتگاه ما مرکز فرهنگی موریس راول بود که در خیابان موریس راول هم بود . این مرکز جایی است که اعضاء یا افرادی که در ارتباط با شهرداری پاریس کار می کنند می توانند در آن اقامت کنند ( سایت اینترنتی مرکز با نام CISP است )بعدن متوجه شدم یکی دیگر از این مراکزهم در پاریس هست . وقتی رسیدیم ، هنوز اتاقها حاضر نبود . همه ی گروه اسباب و بارهایشان را توی سالن کنفرانسی که استفاده ی انبار از آن می شد گذاشتند و همراه فابریس رفتیم تا در مرکز ناهار بخوریم . این اولین و آخرین ناهار ما در موریس راول بود چون اقامت ما شامل ناهار و شام نمی شد ، فقط صبحانه را می توانستیم در مرکز بخوریم . موریس راول پر از راهروهای درازی بود که درهای بسیاری به آن باز می شد . علاوه بر اقامتگاه مرکز سالن نمایش فیلم ، تئاتر ، استخر ، رستوران سلف سرویس ( که ما از آن استفاده می کردیم ) رستوران مخصوص اعضاء ، کافه و .... هم داشت . توی لابی مرکز پر از بروشورهای مراکز فرهنگی و غیر فرهنگی ، موزه ها و نمایش ها بود که کلی بیماری من را تحریک کرد . به ه حال ناهار راول یالم و مقوی ولی بد مزه بود . با وجود اینکه ناهار ماهی بود تفاوت ذبح و طبخ ما و آنها کاملن به چشم می آمد . وقتی از تنگ های آبی که روی میزی در وسط سالن بود آب خوردیم ، متوجه شدیم آب لوله کشی اینجا تقریبن مزه ی آب دریا می دهد . وقتی آب می خوردی نا خود آگاه احساس می کردی  چند تا ماهی ریز توی دهنت آمده . در اینجا بچه ها کشف کردند که بوی بد دهن فابریس که همه را در طول تمرینات آزار می داد حتمالن به خاطر ذائقه ی غذائی اش است . البته کمی بعد همه فهمیدیم که حدسمان اشتباه بوده ، فابریس در تهران همان غذاهایی را خورد که ما می خوردیم به علاوه در پاریس هیچ کس به اندازه ی فابریس بوی دهان نداشت . بعد از ناهار رفتیم توی اتاقها . سرپرست سفر ، شش تا از بچه ها را انتخاب کرد که به خانه های افرادی که فابریس می گفت بروند و آنجا بمانند فرستاد چون اتاقهای هتل به همه نمی رسید . من هم با مهران هم اتاق شدم . البته این تازه آغاز ماجرای اتاقها بود ، بعد از آن روز چهار ، پنج بار اتاقها را عوض کردیم . عمق فاجعه را وقتی متوجه می شوید که بدانید ما هربار برای تعویض اتاقها وسایل را به لابی می آوردیم و بعد به اتاقهای جدید می بردیم . فاصله ی میز پذیرش هتل تا آسانسورها هم حدود ده دقیقه بود . واقعن چه فکری کرده بودند که آسانسورها را آنقدر دور گذاشته بودند ؟

انقدر به ثبت جزئیات می پردازم که قضیه برای خودم هم کمی خسته کننده می شود . به هر حال قسمت اول بهت و لرزه در همین جا تمام می شود اما لرزه های اساسی تری در راه بود که در قسمت های بعد خواهم نوشت .

از این قسمت تکه های کوتاهی از ماجراهای خروج از کشورم را برایتان می نویسم . دوست دارم اسم این بخش را بگذارم ، مرد جان به لب رسیده را چه گویند ؟

مرد جان به لب رسیده را .... ؟ (1)

از هفت خوان نظام وظیفه گذشته ام . رسیده ام به اداره ی گذرنامه . اینجا به شناسنامه و کپی آن احتیاج است که همراه من نیست . رفتم خانه ، آنها را آوردم و برگشتم . حالا می گویند مدارک را تحویل نمی گیرند ، رئیس را می بینم ، رئیس هم من را . بالاخره بعد از برخورد یک شیء خارجی با حلقم ، دستور رئیس مبنی بر حال دادن به اینجانب صادر می شود . آمدم مدارک را تحویل دهم ، روی صندلی های جلوی باجه آقای موبور ، کچل و سبیل بور و چشم سبزی نشسته است . کاپشن چرم ، دستبند طلا و نزدیک به شصت سال سن دارد . من را که می بیند سر درد و دلش باز می شود . می گوید مقیم آمریکا است و توی آمریکا هم همین بساط صف وجود دارد تنها حسن آمریکا به اینجا این است که در آمریکا به اندازه ی اینجا دروغ و دورویی و روابط مریض وجود ندارد اما او بعد از چندین سال جوانی و زندگی در ایران ، نمی تواند خودش را با آنجا وفق دهد در ایران هم نمی تواند با دروغ و دورویی کنار بیاید . کمی دیگر صحبت می کنیم و چون دوباره نقصی در کار من پیش می آید، از او خداحافظی می کنم و به اتاق رئیس می روم . فردای آن روز دوست بور و پیر من توی تلویزیون است . دوست من آقای حسین کلانی بازیکن قدیمی فوتبال بوده .       

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 11:14  توسط مقصود صالحی  |